


October 2007August 2007October 2006May 2006March 2006October 2005September 2005June 2005May 2005April 2005![]() همایش راهیان دنیای بهبودی در اروپاسمینار بنیاد آینه در کانادا (ونکوور)طلبکاریم یا بدهکار؟خويش را اول مداوا كن، كمال اين است و بسآگاهی، آموزش و پیشگیری اسلحهء مبارزه با بیماری اعتیاد است.برخوردی جهانی با بیماری اعتیادخانواده، اعتیاد، پیشگیریزخم های یک ملتچه بر سر ما آمده؟اعتیاد: مادر آسیب های اجتماعی![]() ![]()
|
![]()
یکشنبه ۲۰ شهریور ۸۴ زخم های یک ملتچکیده ای از سخنانم در دیداری با هموطنان پناهنده در بلژیک را با شما هم در میان میگذارم، شاید بتوانیم در کنار هم راهکاری سازنده برای مشکلاتمان پیدا کنیم:
این تجمع را خیلی ها دوست ندارند، خیلی ها باعث شدند ما از هم پراکنده باشیم و نتوانیم دور هم بنشینیم و در کنار هم باشیم. چرا که جو بی اعتمادی بوجود آمده، چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی. البته در این میان مسئله بچه ها خیلی مهم تر است. ما همیشه میگوییم پیشگیری مهمتر از درمان است، پیشگیری باعث میشود بچه ها بدانند اعتیاد یعنی چی، فرار از منزل یعنی چی، فحشاء یعنی چی، بچه هایمان بفهمند معنی پناهندگی یعنی چی... ما قربانیانی هستیم که امروز برای بقای خود تلاش میکنیم، ولی بچه های ما چه گناهی کردند؟ بیاییم برای فرزندانمان هم که شده در کنار یکدیگر باشیم. یکی از اهداف من و دوستانم به ثبت رساندن پاره ای از تاریخ غربت نشینی ما ایرانیان است که فرزندان ما چگونه تفکری داشتند؟ بچه های ما به چه می اندیشند؟ بچه های ما از چه آزار دیدند که ما متوجه نبودیم؟ فرزندان ما نیازشان چه بوده؟
![]() نظرها:بهت افتخار می کنم... shakhenabat | October 24, 2005 02:27 AM
سلام و درود بر یگانه مرد شرقی، داریوش mojtaba | October 22, 2005 07:58 AM
سلام داريوش عزيز
سلام داريوش جان از طرف همه شهرستاني های ايران مخصوصا خراسانی ها و بويژه نيشابوری ها از ايستادگيت تشکر می کنيم و هميشه دوست داريم. سربلند باشی در پناه حق مسعود كلامي | October 20, 2005 04:08 PM
سلام داريوش جان، من کوچيکتم، از صميم قلبم دوست دارم
برای آخرين بار .... نارفیق | October 19, 2005 04:08 PM
ای وای که چه بوديم و چه گشتيم
آقای اقبالی خوشحالم که به زودی برنامه آینه را در امید ایران نیز پخش خواهید کرد. به شبکه قبلی بسیاری از ایرانیان داخل دسترسی نداشتند و حال با اضافه نمودن امید ایران، همه بینندگان و علاقمندان را کاملا پوشش می دهید.
مسير آزادی درود بر تو kat | October 17, 2005 02:57 PM
ما قربانيانی هستيم که بقا را در دست دشمن داريم. تا طلوع
سلام داریوش عزیز از فعالیت هایت تشکر. اگر میشه درباره امید و بهتره بگم نا امیدی هم مطالبی بگو که حتما به درد ما جوان ها میخوره... من که از همه کس و همه چیز ناامیدم، بعد از از دست دادن پدرم بعد دوست صمیم ام و بعد بازیچه دست چند دختر شدن بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست، آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست. راستی سایت داریوش 2000 خیلی وقته آپ دیت نشده درسته؟؟ دوستت دارم پدر و دوست خوبم علی رضا | October 17, 2005 12:43 PM
سلام به يکی از دو اسطوره صدای ايران: داريوش عزيز... من از بچگی عاشق صدای ابی عزيز و شما بودم. نون و پنير و سبزی شما بيش از اين می ارزيد. تنها گله ای که از شما دارم (البته با عرض معذرت) اختلافات پيش آمده بين شما و ابی عزيز هست. اميدوارم دوباره در کنار هم نوای (دوباره می شود آری به باغ گل روياند.. دوباره می شود آری به دشت سبزه نشاند... دوباره می شود آری اگر بپيونديم.. به ديدگانه پر از انتظار شب زده گان)) را سر دهيد و با هم دوباره بسازيد ترانهء واقعی نوين ايران را... و با اين عمل از کار افراد سودجويی که از دامن زدن به اين اختلاف سود می برند جلوگيری کنيد. (ميشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قرق سر نسپرد.. هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد)... به اميد آن روز: ما بايد قبول کنيم که فقط يک ابی و فقط يک داريوش داريم. اميدوارم پروردگار بزرگ پشتيبان هردوی شما باشد. رضا کيانيا mr.kia | October 17, 2005 04:56 AM
جوانی رو سفر کردیم تا مرگ، نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
سلام من حسن بابائی هستم شاعری اهل جنوب متخلص به ليلوا 40 ساله دل نوشته های خودم را در قالب شعر و ترانه در وبلاگم گذاشته ام ضمن دعوت از جنابعالی جهت بازديد از وبلاگم خوشحال ميشوم چنانچه پس از ديدن و خواندن مطالب وبلاگم نظرات سازنده شما را دريافت كنم بی نهايت از لطف تان سپاسگزارم. hassan | October 15, 2005 06:46 AM
به خدا شور بهارم همه از يادم رفت در غربت و غم خنده ز لبهايم رفت. داريوش جان هنوز هم قصه ی كباب قناری بر آتش سوسن و ياس ادامه داره. و حالا وقتشه كه يكی بياد يه شعر تازه تر بگه. و اون يه نفرم كسی نيست جز طلايه دار ما داريوش مهدی | October 14, 2005 09:52 AM
سلام داريوش جان - نمی دونی چقدر خوشحالم که وبلاگت رو پيدا کردم. تو... تو که بغض فرو خفته اين مردم در صدايت باران می شود. تشکر می کنم از تو که هيچ گاه تعهدت به کشورت از ترانه هايت و هنر و صدايت جدا نشد. من زمانی عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی شهر شيراز بودم و محال بود برنامه ای يا سخنرانی و ميتينگی داشته باشيم و ترانه دوباره می سازمت وطن در ابتدای آن پخش نشود. موفق و پيروز باشی amin | October 14, 2005 08:52 AM
سلام جناب اقبالی. اگر مايل باشيد به اتفاق دوستان شاعر می توانيم شما را از لحاظ شعری ساپورت کنيم. اگر مايل به اين همکاری هستيد ايميل شخصی تان را برايم بفرستيد. صدايتان تسکينم ميدهد و بدرود حمیدرضا احمدی | October 12, 2005 10:13 PM
سلام عزيز دل
سلام. من خيلی اتفاقی اينجا رو پيدا کردم. هنوزم خيال میکنم که يکی از هواداران داريوش اين وبلاگ رو به نام داريوش راه انداخته! يعنی واقعا داريوش عزيز وبلاگنويس شده؟ گرچه از خوشحالی نزديکه بترکم! اما هنوزم باورم نمیشه. لطفا من رو از ناباوری در بياريد. amin | October 11, 2005 10:02 AM
سلام داريوش خان، حمايت شما از هموطنان جدا تحسين برانگيز است. اگر يه سر به من بزنيد (وبلاگ) و نظر بديد ممنون ميشم. پايدار باشيد. ahmadpour | October 11, 2005 03:21 AM
سلام به عشقم، جسمم، زندگی ام و تمام وجودم داريـوش،
صدای قفس کشندس
داريوش جان! خوشحالام که با وبلاگنویسی نشان دادی که از خیلیها در شناخت حال و هوای کشورت جلوتری! شاد باشی. pouyanian | October 9, 2005 04:46 AM
salam kheyli be khoda doset darimm kheyliam mokhlesetim. dariush torokhoda az in deklamehaye ghadimit mesle
سلام، داريوش جان. با اجازه لينک اين پست را به بلاگ نيوز ارسال کردم، شاد باشيد و پيروز. راوی ۴۵ ساله. تهران آونگ خاطره های ما | October 8, 2005 12:43 PM
من فکر می کنم يکی از زخمهای ما اينه که نسل جديد نسل متفاوتيه. وقتيکه به يکی دو نسل قبل فکر می کنم، می بينم که نسلهای قبل به نسبت نسل ما شجاع تر و آرمانگرا تر بودن. من که از نسل خودم بيزارم و فکر می کنم نسلهای گذشته به واسطه ديدن جنگ و انقلاب و تحولات بزرگ و با شدت زياد مقاومتر و جدی تر و شجاع تر شدن . نسل ما هم که بچه ننه و سوسول و از خود راضی! هميشه غرولند ميکنه ولی حاضر نيست برای رسيدن به اهدافش هزينه ای رو پرداخت کنه. از اينها بدتر حاضر نيست زير چتری قرار بگيره و پيرو کسی يا فکری باشه. اين شايد از بعضی نظرها خوب باشه ولی برای سرزمين ما نتيجه خوبی به دنبال نمياره...
میون سفره ی هفت رنگ نقاش
سلام
از کجای درد بگیم؟ وقتی یکی باشه، دو تا باشه، سه تا باشه، ده تا باشه که درد کنه میشه بهش اشاره کرد و گفت اینجا و اینجا درد داره و مشکل اینجاست. ولی وقتی هزار تا، ده هزار تا، صد هزار تا مشکل هست، باید از کجا شروع کرد؟ زندگی گره در گره ایرونیها رو نمیشه درستش کرد چون گره کوره. باید این کلاف را از دوباره بافت احسان | October 7, 2005 01:55 AM
داريوش جان، خيلی زيبا گفتی و واقعا بايد به کودکانمان بياموزيم که زندگي به چه صورت هست و چه پستی و بلندی ها داره. واقعا وجود اين همه آسيب اجتماعی که هر روز هم به آنها اضافه ميشه چه آينده ای را برای کودکان اين مرز و بوم رقم ميزنه؟ افتخار ميکنم که ايرانی هستم ولی دلم نمی خواهد بچه ام در اين فضای مسموم بزرگ شود و برای همين حاضرم دار و ندار و زندگی خودم را بفروشم و به هر قيمتی شده اين بچه را بردارم ببرم تا جای ديگه زندگی کنه و رشد کنه. زندگی ما که سوخت و ما نسل سوخته هستيم، اقلا اين بچه به سرنوشت ما دچار نشه. ولی از طرفی وقتی برنامه های شما را می بينم که پناهندگان چه زندگی دارند و در بلاتکليفی زندگی شان تباه ميشود و هیچ گروه سیاسی و اجتماعی و فرنگی و هیچ هموطن و غیر هموطن یار و یاور و شنوای دردهایشان نیست، از خودم می پرسم که فرضا که رفتم، ولی به کجا بروم؟ چکار کنم؟ داريوش گير کرديم بين بد و بدتر و نمی دانيم چه کنيم. تازه خدا را شکر که من وضیعتم بهتر از خیلی های دیگر هست وگرنه اين و امثال اين و هزاران بدتر از اين ها درد ماست نازنين Sina Khoshroo | October 7, 2005 01:46 AM
آقای اقبالی
داریوش جان دوستت دارم زیاد، زنده باشی. آقایی ابی | October 6, 2005 05:45 PM
سلام. داریوش جان خسته ام از زندگی در این بیغوله. جوانی ام به دست باد سپرده شده. یک چشم اشک و یک چشم خون. کاش تناسخی در کار باشد تا یک بار فقط یک بار دیگر زندگی کنم تا معنای زندگی، جوانی و آزادی را بچشم. داريوش عزيز آرزوی ديدنت را در اين ماتم سرا به گور خواهيم برد.
داريوش عزيز وبلاگ هوادارانت آپ ديت شده لطفا سری به خانه ی عاشقانه ی ما هم بزنيد ashegh | October 6, 2005 03:05 AM
وقتی دست تکون ميدی به ستاره جون ميدی میشکفه گل از گل باغ وقتی چشمات هم مياد ۲ ستاره کم مياد... سلام سالار منتظر جوابتون درباره شاگردا هستم. بانوی عزيز من ميتوانم تمام آدرسهايی که گفتی را باز کنم عزيز rima | October 4, 2005 04:51 PM
بوی خوب گندم از تو موندنيست، ياور هميشه مومن تو صدات شنيدنيست، وقتی ترانه سقوط و گوش ميدم به اوج ميرسم. داريوش عزيز هر جای دنيا که باشی اميدوارم سلامت و خوش باشی. تمام زندگيم تويی، با ترانه هات چه شبها که نگريستم و ديگه واقعا وقتشه که يکی بياد يه شعر تازه تر بگه مهدي_ | October 4, 2005 02:05 PM
داریوش جان خیلی دوستت داریم به مولا نوکرتیم. زنده باشی 100 سال. به امید روزی که بتونی در وطن بخونی. اکبر، 22، تبریز AKBAR | October 4, 2005 10:57 AM
سلام به اميد روزی که همه با هم يک صدا فرياد آزادی سر دهيم یونس | October 4, 2005 08:22 AM
سلام داریوش عزیز امیدوارم صدایت همیشه جاودان باشد . نازی | October 4, 2005 03:07 AM
گروهی از ما ایرانیان از فرد گرایی خودمان ضربه می خوریم و گروهی دیگرمان از گروه گرایی. گروهی از ما فقط حرف خود را می زنیم و تنها عقیده خود را قبول داریم، کار گروهی بلد نیستیم و همیشه هم تلاش می کنیم همه را مثل خود و مثل اندیشه خود کنیم و حتی تا آنجا پیش می رویم که اطرافیانمان را به آنچه خودمان می خواهیم و دوست داریم تبدیل کنیم و در هر جمع و گروهی هم باشیم اگر یکی دیگر هم همین رفتار را داشته باشد خواه ناخواه تفرقه و چند دستگی ایجاد می کنیم.
داريوش عزيز. عزيزم من که در اکثر روزهای زندگيم روزم رو با ترانه ای از تو آغاز کردم خيلی خوشحال هستم که آزاد انديشی آزاد مردی آزاد از هر قيل و قال هستی. دوستت دارم. و با اجازه شما لينک وب شما رو به وبلاگم اضافه کردم. در تمام مراحل زندگی موفق باشی. مسافر | October 3, 2005 06:03 AM
man az fan-haye shoma hastam va hamishe dar concertha sherkat mikonam vali yek gele az shoma daram va oon inke shoma dar concertha askln be khodetun zahmat nemidin ke ahnageye gheyre tekrari bekhunid, parsal dar Sartory Saal dar köln hamun ahnghaieo ejra kardin ke shanbe gozashte dar Maritim Hotel dar Köln, ma vaghean tuye zooghe ma va baghie dustan khord, barnam eham kheyly kutah bud
سلام و عرض ادب خدمت داريوش عزيز
بچه ها آخه من یکی که خسته شدم می دونین تا الان چقدر نظر نوشتیم آخه یکی پیدا نمیشه بگه داریوش جان بابا تو رو خدا دو تا از این نظرا رو که به عشقت گفتند بخون بخدا دیگه اینقدر وقت که پیدا میشه. تو چرا فقط می نویسی؟ اونهم هر ۶ ماه یکی. یه مقدار هم واسه نظرات ما ارزش قائل شو
سلام من تازه امروز اينجا رو پيدا کردم. خيلی برام جالبه که شما وبلاگ مينويسين. صداتون موندگاره. موفق باشين... بابای fati | October 1, 2005 01:36 AM
درود بر پژواک صدای یک ملت، ملتی خاموش، ملتی بی هوش
يه نكته بگم در جواب دوستانی كه معتقدند نظرات را داريوش بايد بدون بازبينی در اين صفحه قرار دهد! و روش فعلی را در تناقض با آزادی بيان می بينند!
سلام داریوش جان می دونم که این روزها سرت خیلی شلوغه به هر حال کنسرت های آلمان انگلستان .... ای کاش من هم میتونستم تو یکی از این کنسرت ها شرکت کنم ولی چه کنم که بال پروازم دیگه شاپری برای پریدن نداره دلم فقط به چند تا از آهنگ های قدیمیت خوشه آخه تو هم دیگه عاشقونه نمی خونی باز دلم به این وبلاگ خوش کردم گفتم شاید داریوش جواب عاشقاشو بده ولی حالا می بینم که یه روبات به جای داریوش جواب میده افسوس................. امیر | September 29, 2005 02:59 PM
سلام بر ابر مرد آزادی، سلام بر يکه تاز عشق، سلام بر مظهر صبر و استقامت. هميشه ميومدم و مينوشتم هر چند که خوب نبود ولب باز ميومدم و با نوشته اب دلم رو راحت ميکردم ولب مدتب بود که نبودم و مشکلب برام پيش آمده بود. اين بار آمدم تا شايد باز بتونم بنويسم.
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
داريوش عزيز
ساده ست ستايش گلی
خانه به تاراج می رود ریحانه | September 26, 2005 01:29 AM
سلام، اميدوارم صدايت جاودان باشد. آزاده | September 26, 2005 01:06 AM
به نام حضرت حق
سلام نمی دونم چی بگم در جواب نوشته ی شما، فقط می خوام بگم داريوش جان دوست داريم ما همه. تمام حرفام دوستای ديگه گفتن چيزي نمونده که من بگم.
سلام به داريوش عزيز؛ واقعاً اين روزها روزهايی نيست که ما بنشينيم و
دوستان عزيز سلام؛ يه سوال: شما ميتونيد سايت آينه و داريوش ۲۰۰۰ رو باز کنيد؟ ميخوام بدونم فيلتر شده يا کامپيوتر من بازش نميکنه ممنون ميشم اگر کسی کمکم کنه. ممنون banoo | September 25, 2005 03:18 AM
داريوش جان تو معلم عشق ما هستی بنويس كه با عشق تو قلم روان است اين شعر زيبا را در وصف شما گفته ام:
...عجب صیاد ماهر بود
سلام به بزرگ مرد جهان تورج | September 23, 2005 05:42 AM
با سلام
بنام يزدان پاک
داریوش جان واقعا چه آمد بر سر عشق ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ میلاد | September 22, 2005 02:54 PM
سلطان صدا داریوش
OSTORE HASTI FAGHAT TO. IMAN | September 22, 2005 01:01 PM
این حرف ها یعنی چی؟ ما چی کار کنیم؟
سلام به حضرت داريوش، داريوش جان من همونی هستم که به کنسرت شما در آنتاليا آمدم و شما ياور هميشه مومن از بين جمعيت فقط دست من رو گرفتی و آوردی رو سن، داريوش جان ممنونم. داريوش و ايرج جنتی عطايی و اردلان سرفراز و شهيار قنبری و تورج نگهبان و فريد زولاند و بابک بيات و زنده ياد واروژان و آرميک و اسفنديار منفردزاده همشون واسه من هستند، خودم هم ياور هميشه مومن هستم. داريوش باز هم با تو نازنين تماس ميگيرم، محمد هستم عاشق داريوش mohammad | September 21, 2005 11:51 AM
سلام به همه. می خواستم بگم که نظراتتون رو خلاصه بگين چون داريوش که وقت نمی کنه همشو بخونه.اصلا اگه می گين که آدم دو تا گوش داره و يک زبان پس چرا اينجا پر حرفی ميکنين. ۱ کاری نکنين که داريوش اين سايتو ببنده. بيشتر اگه می شه بگذاريد داريوش حرفاشو بزنه. با تشکر علی ستارهء آبی | September 21, 2005 12:55 AM
سلام داريوش عزيز
من امروز وبلاگتون رو یافتم و از خوندن متنای قشنگتون لذت بردم، خوشحالم fati | September 20, 2005 10:12 AM
ما ايرونی جماعت تحمل دو کلمه حرف حساب که با عقيده خودمون جور نباشه را نداريم و حاضر نیستیم هیچ چیز را از هیچ کس بشنویم چون از بی سواد بگیر تا دکتر خودمون را عقل کل میدونیم. حالا توی این بلبشو واقعا احسنت به شما که با اين موقعيت و با اين جايگاه اجتماعی، حالا بی پروا و رندانه ميای میگی من هنوز بايد خيلی چيزا را بفهمم و ياد بگيرم و میخوام گوش بدم. درستش هم همینه والله! خدا به آدم دو تا گوش داده و يک دهن که یعنی اینکه گوش کردنش دو برابر حرف زدنش باشه...
سلام سالار از اينکه اين امکان را بوجود آوردی تا دلامون حرف بزنن ممنونتيم. ما بايد سعی کنيم که ياد بگيريم قدرت تحمل و شنيدنمون را قوی کنيم، جامعه ای که اگاه نباشه نميتواند به حق خود برسد چون اصلا نميداند حق اش چی است. برای رسيدن به اين اگاهی راه سختی در پيش است ولی غير ممکن نيست، زندگی را زنده بودن زنده است زندگی را دم به دم ايينه است امدم تا عشق را معنی کنيم، عشق چيزی جز حضور مهر نيست عشق يعنی ديدن ناديدنيها عشق يعنی امواج نا آرام صدا عشق مهر است و عاشق روح بی پايان ما... با تشکر از جاويد به خاطر همراهيش تو شعر rima | September 19, 2005 06:47 PM
salam be hame
Dariush jan, innocent people in our country die everyday, simply because they are residents of our country. They allow themselves to be killed, so that their children can live, and live in freedom. These clowns who are ruling the country are just scared and that's why they kill our people. They know their end is coming soon. We need to take off their masks because underneath, they have nothing هر کجا، گوشه شهر، عکس ملّا روی در،
با سلام به داريوش عزيز. با دقت و علاقه مطالبت را دنبال میكنم. موفق باشی كه اميد ما هستی. تازگی كتابی خواندهام به اسم "عادت میكنيم" از زويا پيرزاد. سوای اينكه داستان جذابی است و تهران كنونی را به تصوير ميكشد در يك قسمتش انجمن معتادان گمنام را چنان قشنگ نشان ميدهد كه نگو! به تو و به بقيه دوستان دور از وطن توصيه ميكنم اين كتاب را حتما بخونند. فريد رشيدی | September 18, 2005 07:36 PM
gahi mayoos va na-omid mishavam hengami ke be vaziate asafnake keshvareman minegaram, ama nagahann sedaee az zherfaye daroon va zamiram nahib mizand ke khamoosh neshastan dar in ghahgharaye ensani rava va mojaz nist, NA! ma mimanim va miroo-em che anha ke dar daroon be moghabele ba tahajor va jour barkhasteh and va che ma ke dar tab-id, sahme khod ra be andazeh tavaneman baraye sarbolandi va fakhre mihaneman eda mikonim,, soheil,s | September 18, 2005 12:36 PM
dariushe aziz. be onvane yek dustdare azadi pishnahad mikonam yesari be weblogam bezan bezan.
سلام بر الله. سلام بر شهيد و شهادت. سلام بر ايثار. سلام بر خون. سلام بر مادر. سلام بر پدر. سلام بر هم وطن. سلام بر وطن. سلام بر ايران farzande vatan | September 17, 2005 12:45 PM
ja darad ta az shoma be sababe dar ekhtiar gozardane in tribune dar jahate raf-e kastihaye mojood va tabadole aghyaed goonagoon, doroodi por sepas ra nesaretan konam soheil saffar | September 17, 2005 12:09 PM
با اجازه از داریوش عزیز میخواستم به آقا سعید بگم: عزیز! کامنت منو کاملا نخوندید و متوجه منظورم نشدید! من از داریوش نخواستم بیاد ایران و رهبری یک قیام رو به عهده بگیره! من ازش به عنوان یک هنرمند بزرگ درخواست کردم بیاد و اینجا کارهای هنریشو دنبال کنه. اگر هم نتونست بیاد تو کشوری که دوسش داره زندگی کنه. این برعکس اون مطالبیه که شما نوشتید. البته من ایده های شما رو قبول دارم. من گفته بودم: انقلاب باید در طرز فکر ملت بوجود بیاد در حال حاضر جوونای ما باید به فکر آموختن علم و پرورش ذهن باشند البته فکر میکنم ایران از لحاظ علمی و اقتصادی رشد بسیار خوبی تو دنیا داشته. تو المپیاد ها ایران رده های اول تا دهم دنیا رو به خودش اختصاص داده همچنین ایران یکی از پیشگامان کشور های در حال رشد به حساب میاد ولی باید به این نکته هم اشاره کرد که: در هر کشوری دزدی و اختلاس وجود داره و این مختص به ایران نمیشه فقط امیدوارم با گذشت زمان این مشکل بزرگ هم حل بشه. در ضمن من فکر میکنم هدف داریوش عزیز از ساخت وبلاگ این نبوده که مردمو به انقلاب کردن تحریک کنه اون از مشکلات ایرانیان مقیم خارج سخن به میون آورده از رشد و ارتقاء افکار ایرانی گفته و اینکه باید به خودمان جرات بیشتری بدهیم و خودسازی کنیم. در غم دیگران شریک بشیم و تا جاییکه میتونیم به دنیای اطرافمون عمیقتر بنگریم. من فکر میکنم بزرگترین مشکل کنونی ما اینه که به معنای واقعی آزادی نداریم اما نباید این رو انکار کنیم که مردم ما نسبت به قبل کمی آزاد تر شدند. امیدوارم با گذشت زمان و تلاش روشنفکران این مشکل نیز مرتفع بشه. من از سعید جان بازم تشکر میکنم که نسبت به من لطف داشتند و امیدوارم هر کجا هستند شاد و پیروز و موفق باشند. خیلی دوست داشتم داریوش عزیز نیز برای علاقمندانش پیغامی هر چند کوتاه می نوشت.. اما ظاهرا مشغله زیاد کاری به ایشان فرصت چنین کاری نمیدهد. آرزوی موفقیت و بهروزی دارم برای داریوش و همه هموطنان خوبم. مسعود | September 17, 2005 10:24 AM
کسی به یاد عشق نیست کسی به فکر ما شدن ارش | September 17, 2005 07:31 AM
داريوش بزرگ نمی دانم چقدر بر اين وبلاگ نظارت ميكنی و يا چند مدت به چند مدت پيغامها را می خوانی و چقدر از آنها استفاده ميكنی. ای كاش می شد ما ايرانيان داخل كشور در كارهای شما نقش فعال تری پيدا می كرديم و همراهی و همياری ما به حقيقت كلمه تحقق می يافت... اما تحقق اين امر بسيار سخت است شايد اصلی ترين دليل آن نگاه سنتی مردم به هنرمند است و عدم آگاهی آنها از نقش يك هنرمند در جامعه است.
سلام بر تو ای ابر مرد مشرقی، ای که تو در روزهای سرد و گرم آرامش بخش ساعت های دلتنگی من بودید و خواهید بود. باید بدون هر احساس بگویم که آری مشکلات هست اما باید سخت و استوار بود... در کشوری هستم که فقر و بدبختی موج می زند.. اعتیاد مثل یک بختک در بین ما نفوذ کرده... فقط شعار و بازم شعار.. در کشوری که جو نا اعتمادی همه را گرفته هیچ کس حتی به بغل دستی خود اعتماد ندارند. زندگی شده بخور نمیر؟!! باید گفت چرا؟؟ "رهایی ریشه ی ما بود همه اندیشه ی ما بود ولی در آن روی سکه تبر بر ریشه ی ما بود"
سلام داريوش جون
با سلام و احترام به احساسات پاک دوستی که از داريوش عزيز خواسته بودند به ايران بيايد. يک سوال: آيا تا به حال از خود پرسيده ايد که چرا در جوامع پيشرفته ديگر هيچ قهرمانی پا به عرصه وجود نمی گذارد و چرا عصر قهرمانان به پايان رسيده است؟
با سلام به کسی که هميشه می پرستمش و هميشه سر مشقم قرار ميدم. داريوش نميدونم چجوری بگم دوستت دارم و عاشقتم. ولی می دونم که شما هم ايران رو دوست داريد و داريد برای اون ميجنگيد، ما جوونا هم داريم توی اصفهان يه کارايی می کنيم mohammad | September 15, 2005 08:48 AM
اميدوارم که هميشه موفق باشی. کی ميشه از اين بدبختی راحت شد؟
سلام آقا داريوش. اينجا اوضاع و احوال ابری است. من از
زخم های يک ملت... زخم های ما زخم های کاريه... ديگه تموم شده، نه منی هست و نه تويی، فقط هاله ای محو از آنچه بوديم مانده... اما باز ما برميگرديم، دوباره قد ميکشيم و دوباره روی پاهامون وا ميستيم. شايد دير، شايد دور، اما اون روز مياد........... Farzad | September 14, 2005 09:45 AM
آقای اقبالی ما در باتلاقی زندگی میکنیم که هر روز ما را بیشتر به درون خودش میکشونه. اینجا هر روز وضع بدتر از روز گذشته میشه و اگه هم نور سوی امیدی در دل مردم روشن میشه، آن را شب پرستان خاموش میکنند. آخه این چه مملکتیه ما داریم؟ کی از ما حمایت میکنه وقتی حتی مسوولین خودمون نمیکنن؟ کی حرمت ایرانی را نگه میداره وقتی ما و هموطنانمون هم حرمت خودمون را نگه نمیداریم؟ آخه این چه جاییه که من توش به دنیا آمدم و نوجوون شدم و جوون شدم و حالا هم میانسال و دو روز دیگه هم توش می میرم. سهم ما چرا باید این باشه؟ زندگی نیست این مرگ تدریجیه، ار روز اولی که توی این مملکت به دنیا اومدیم سرنوشتمون معلوم بود که بدبختیم، ار همون اول برامون نوشته شده بود و نمیشد تغیرش بدیم، هم من و هم تو، همه مون درد داریم و درمان نداریم. صابر | September 14, 2005 09:40 AM
برای شناختن و یافتن اکسیر همبستگی راهی داریم بس طولانی اما کوتاه، برای به دام انداختن همدلی و مهربانی باید از بسی نا ملایمات گذشت، باید گذشتن آموخت، باید شناختن آموخت و ره جستن در خویش گرفت..
سلام. چی بگم خيلی خوشحالم که نوشتی و از وطنت سخن به ميان آوردی. راستش من چيزی می خواهم بگويم که خودت چندين سال پيش به ما گفتی بله "پيش تو دريا حقيره حتی اين دنيا حقيره، کی می تونه از تو باشه ولی دور از تو بميره" کوروش ها، داريوش ها، خشايارها و خيلی ها آمدند و رفتند ولی از اونها چی به جا موند؟ بله از اونها انسانيت، مردانگی، صداقت، اقتدار و خيلی چيز ها به جا موند که جهان امروزه شاهد اونه ولی ما هنوز از اينها چيزی ياد نگرفته ايم جز دزدی، نامردی، شکستن حرمت انسان، وطن دزدی. به قول دوست خوبم که ميگه "هنوز هم ميله و زندان هنوز هم ترس يخبندان هنوز شب گريه ی مادر به دنبال آن تن بی جان هنوز هم شب سياهی ها و در آخر ميگه بترسيد ای وطن دزدان که می آيد چنين پايان به آنچه که مرگتان باشد همی دارم دو صد ايمان"
تو دم از آزادی ميزنی بعد بازبينی ميکنی نظر را رو برات متاسفم دنيا | September 14, 2005 08:27 AM
خانه به سيلاب ! ریحانه | September 14, 2005 12:36 AM
داريوش جان ناگفته ها زياد است و ما هنوز چيزی نمی دانيم.. تصميم گرفتم دوباره برايت بنويسم که دلم گرفته ست از اين آشفته بازار. گفتن جمله (من کمک ميخواهم) زياد آسون نيست چون اول بايد از ته دل قبول کرد که واقعا نياز به کمک هست و بعد اينکه از چه کسی؟ آيا در اينجا جايی برای کمک کردن هست؟ برای اعتياد خيلی کارها شده و در حال انجام شدن است. نتيجه داده اگر چه کم.. ولی آیا برای دختران فراری، برای فحشا، برای فساد دنبال راه حلی بوده ايم؟ جايی که کنار خيابانش نمی توان ده دقيقه ايستاد.. چون دختری و چون مرتب پوشيده ای نه چرک و ناموزون.. به همين خاطر بايد هر حرفی از مرد و زن و غيره بشنوی!!! ... داريوش جان که از جانم هم بيشتر دوستت دارم کاش فريادمان را اول به گوش های خودمان برسانيم. اول از همين جامعه، از همين پدر مادرها، از پسرها و دخترها شروع کنيم.. آموزش و پيشگيری اولين اقدام است ولی با کدام منابع با کدام حمايت؟ ... کاش همه ياد می گرفتيم که دردهايمان را بيان کنيم و برای حل آنها دست های يکديگر را بگيريم ..
Dariush jan,we are trying to find justice and we try and try so hard that sometimes we forget to take a look at ourselves. There, we can find love and make justice and find the truth. عدالت حرف قشنگيست،
سلام داریوش عزیز، باید بگم من خودم با این حکومت مخالف هستم ولی فقط یه چیزی بگم به همه: این حکومتی که من دیدم حالا حالا ها موندگاره چون خوب میدونه داره چیکار میکنه و به نظر من دیگه نمیشه برای ایران کاری کرد. زرنگ تر از این حکومت ندیدم، البته نظر من این بود حامد | September 13, 2005 04:03 PM
اشک رازی است
سلام عزيز
سلام داريوش عزيز شاعر جوانی های ما. خوشحالم که وبلاگ می نويسی خرس مهربان | September 13, 2005 06:53 AM
سلام.. من هميشه اعلام آمادگی کردم برای فعاليت های داخل کشور.. کماکان هم ادامه می دهم ali mirkhani | September 13, 2005 06:41 AM
داريوش عزيز... تنها راه، داشتن ارتباط نزديک با مردم و آگاهی بخشی به آنان است. کاری که متاسفانه نخبگان ما از آن غافل ماندند و تنها به گفتمان روشنفکری بسنده کردند. در جوامع دموکراتيک هيچ (من) عقل کلی وجود ندارد و همه امور از برايند انديشه ها سر و سامان مي گيرد. اين صداقت و نجابتی که تو را وا ميدارد که بگويی: (من چيزی نمی دانم) همان گوهر گران سنگ و دست نيافتنی است که ملت ما هميشه به دنبال آن بوده اند و کمتر يافته اند. وظيفه نخبگان کشور ما در هر جايی که هستند اين است که مردم را با حقوق از دست رفته شان آشنا کنند. تندروی ها ديگر هيچ دردی از ما دوا نمی کنند. و چاره کار فقط آگاهی است چه در اين صورت فشار توده های آگاه ميدان را بر آنانی که بر موج غفلت مردم سوارند تنگ خواهد کرد. داريوش جان من بيش از دو سوم از عمر چهل وهشت ساله ام را با صدا و ياد تو طی کرده ام و هميشه به نجابت ذاتی تو ايمان داشته ام. دوست دارم هميشه با مردم بمانی. هيچوقت فکر نمی کردم که روزی بتوانم با تو عزيز حرف بزنم. باش تا باشم. saeid | September 13, 2005 05:17 AM
سلام / من قبلا هم به شما و هم به بعضی دیگه از هنرمندها نامه دادم و ازشون سوالی پرسیدم ولی جوابی ندیدم اگه مهم اینه که فقط شما حرف بزنید اونم با اونهایی که قابل لمس هستند خب حرفی نیست موفق باشید. لاله | September 13, 2005 04:36 AM
سلام، يه موقع فکر نکنی فقط دوست داريم با تمام وجود در طلب شما هستيم.. اميدوارم که من و ما ديگه کم نشيم، هم چيز ياد بگیريم هم چيزایی را که بلد هستيم ياد بديم فقط نبايد فکر کنيم که همه چيز بلديم. به اميد روزی که در کنار هم در تلاش برای داشتن جامعه ای موفق باشيم.
سلام... بارها و بارها نظرات دوستان را مرور کردم ما همه بدی ها و ندانستنها مونو میدونیم اما و اما و اما... کار ما هزار تا اما داره که اولیش انکار ماست انکار تمام چیزهایی که میدونیم ما لمس کردیم اما بیش از همه چیز خودمونو انکار میکنیم گفتم که بارها نظرات دوستان رو خوندم.
منم هیچی نمی دونم ولی اینو با تمام وجودم فریاد میزنم ایرانی نجیب دوستت دارم و هر دم برای آن لحظه مقدس که من و تو ما می شویم دعا می کنم.
یک نفر می آد که من منتظر دیدنشم یک نفر می آد که من تشنه بوییدنشم....
داریوش عزیز مورد اصلی همون همبستگیه که ما ایرانیان اهلش نیستیم ارش | September 12, 2005 11:02 PM
سلام از اينکه واقعا می بينم داريوش عزيز به فکر هموطنهای ما توی غربت هست واقعا خوشحالم و ای کاش اين صحبتها رو مسوولين مملکت گوش می دادند و به فکر تک تک ايرانيهای عزيز باشند که همه آنها خواهران و برادران ما هستند و ما نبايد بزاريم اين عزيزان در غربت به خاطر مشکلاتی که در آنجا هست ارزش ايرانی بودن خودمون رو پايين بيارند و کمکشون کنيم احسان | September 12, 2005 02:24 PM
سلام به داريوش عزيز. خوشحالم که خودت را از اين مسايل کنار نميکشی. ميدانی که اين روزها خيلی از هنرمندان به اين حرفها به دليل اينکه هنرمند! هستند توجه ندارند. دلت شاد و لبت خندان باد siamak farid | September 12, 2005 01:39 PM
dorud bar to ey rad marde meydane honar e moteahede iran zamin.ommid ke hamare shad bashi ,chera ke midanam shadi at joz dar shadi e mardome in marzo boom nist,dadare hasti bakhsh yarigarat bad faramarz | September 12, 2005 01:27 PM
داريوش جان يه وقت فکر نکنی دوست داريم، می پرستيمت. دامون | September 12, 2005 01:22 PM
ما همه درد را می دانيم! اما نمی دانيم چگونه بايد درمانش کنيم! همه حرف از همبستگی می زنيم، اما تا کسی حرفی ميزند سريع جلويش قد علم می کنيم که نه تو درست نميگی! مصيبتی ست به راه آوردن اين قوم پراکنده و هزار فکر و هزار رنگ! بودند کسانی که دم از همبستگی می زدند اما تا پای عمل رسيد جا زدند!
سلام عزيزم داريوش جان! ممنون از اينکه حرف هموطنانتو زمين ننداختی و بالاخره آپ شدی. راستش داريوش جان چيزايی ميخوام بگم که تو پیغامهای قبلیم نگفته بودم. شاید در سه چهار پیغام قبل ازت انتقاد کرده بودم به عناوین مختلف. اولین (نشانه) اینکه منو در عالم خیال به شوق خواننده شدن در ادامه مسیر زندگی هل داد کاست سال دو هزارت بود با ترانه های (در حسرت دیدار تو..، مصیبت، حادثه و...) اون زمان سنم فقط ۱۱ سال بود و الان ۳۲ سال دارم پشتکار فراوونی برای رسیدن به این افسانه شخصیم به خرج دادم و به نتایجی هم رسیدم و هفته های دیگه به امید خدا به هدفم تو عالم واقعی میرسم. میخواستم اینو بگم که اون سالها فقط با صدای گرم تو می خوابیدم و بلند می شدم و فارغ از دنیای کثیف سیاست از خودم سوال می کردم: پس داریوش کجاست!؟ چرا کسی رو که من به عنوان اولین هنرمند و استادم تو ذهنم جا دادم تو کشورمون نیست! داریوش ترانه های زیبا و چند گانه وطنو خونده معلومه که کشورشو دوس داره پس باید با مردمش زندگی کنه بیاد اینجا حتی اگر نذارن بخونه حتی اگر زندانیش کنن در راه عشق ممکنه آدم هستیش رو هم نثار کنه و... اما خبری نبود و یه روز داریوش گفت: اگه من بیام ایران بهم اجازه خوندن نمی دن! داریوش جان! |