دوشنبه ۲ بهمن ۹۱



این متن نامه ای خطاب به اعضای گروه فیس بوک به نام "هواداران داریوش " است


با سلام
آمدم جواب سوال اولتون رو بدم ، بعد دیدم یه عمری همش منم که دارم جواب میدم ، تصمیم گرفتم قبل از اینکه باز جوابگو باشم ، این بار من سوالامو با شما مطرح کنم ، چرا که به کار تیمی معتقدم و مکمل هم بودن برام ارزش داره. اظهار محبت و لطف همه عزیزان برام بسیار زیبا و باشکوهه ، اما چون هدف من از روز اول فقط زنده بودن نبوده ، زندگی کردن بوده و معنی زندگی کردن رو هم نه در مهم بودن بلکه در مفید بودن میدونم ، امروز میخوام از کلام بگذریم و به عمل برسیم، ، امروز میخوام ببینم اگه واقعأ طرفدارید ، شما چه پیامی دارید، میخوام از ابراز احساس به ابراز حضور، به ابراز راهکار، به راهکاری برای مرهم گذاری برسیم.
پیام من در تمام مراحل زندگی تا به امروز فقط گوش دادنی نبوده و نیست ، اگر امروز بعد از بیش از 40 سال هنوز همون پیام ها رو باید تکرار کنم به این خاطره که اکثرأ پیام هامو فقط گوش دادن، حتی نشنیدن!!!

پس قبل از اینکه به سوالهای شما ها برسیم ، اول میخوام جواب شما ها رو به سوالاتی که اینجا مطرح کردم بدونم، میخوام بدونم زندگی و اونچه دور و برتون میگذره و دنیای این روزای ما به شما چی یاد داده، شما با من اگر میدونید کجا ایستادید ، بهتره منم بدونم با طرفدارانم کجا ایستاده ام:

یا راهی بیابیم ، یا راهی بسازیم...

چرا همیشه بجای ساختن و اتحاد فقط سوزاندن و توطئه رو در سر می پرورانیم؟
چرا پیشرفت رو در تخریب دیگری و نه در پشتکار و ترقی خود باید دید؟
چرا حق زندگیمون رو فقط با سلب کردن حق دیگری میخواهیم بدست بیاریم؟
چرا باید همیشه گرگ درون رو پروراند و از کینه جان گرفت؟

امروز که نه در سرزمینی آزاد ، نه با روحیه ای آزاد و نه با تفکری آزاد زندگی میکنیم ، چه گزینه هایی پیش رو داریم؟ آیا فکر نمیکنید که به جای دلمشغولی در رابطه با جهان برون و جای شایعه پردازی، قرض ورزی و تخریب، میبایست جهان درونمون را با آموختن عمیق تر، وسیع تر و قدرتمندتر کنیم، تا سنگینی سرنوشتی که خود را در مقابلش ناتوان می بینیم کمرمان را نشکند؟
آیا فکر نمیکنید که باید یک قرارداد جدید با دنیا و زندگی و خود ببندیم؟ تا ظلمت ابدی و زندان آشیانه نباشد ؟ تا روزمرگی روزمره و زجر دائمی نباشد؟
آیا فکر نمیکنید که زمان زمان بازگشت به نقطه آغاز است؟ به نقطه عطف اشتباه ؟ همان نقطه ای که سر آغاز دور افتادن ما از خویشتن خویش و یکدیگر بود؟
آیا فکر نمیکنید زمان آن رسیده که به جای پاک کردن صورت مسئله و حقیقت گریزی و حقیقت ستیزی، ریشه درد رو نه نگاه بلکه ببینیم ، مشکلات را نه تماشا بلکه گره گشا باشیم ؟ درد اصلی را نه انکار بلکه صادقانه قبول کنیم ؟
تا کی باید به فکر حادثه بود؟ تا کی باید در انتظار معجزه بود؟
چرا باید شبانه روز به آینده ای هولناک و زندگی در لب پرتگاه چشم دوخت ؟ چرا باید هر لحظه رو در خطر سقوط زندگی کرد؟
طولانی ترین سفرها با یک قدم آغاز میشود، آن قدم را باید کی برداره ؟ باید کی برداشت؟ با کی برداشت؟
اگر آزادی رو حق خود میدانیم، چه فرقی میکند که کی هستیم و چی هستیم واز کجا آمده ایم ؟ آیا همین بس نیست که دیگر نمیخواهیم زجر بکشیم، دیگر نمیخواهیم قربانی باشیم، دیگر نمیخواهیم سرخورده و مظلوم باشیم؟
اگر شهامت آرزوی آزادی را داریم چگونه میتوانیم شهامت جنگیدن برای آن را هم بدست آوریم؟ چه اتفاقی باید بیافتد که نیافتاده ؟
از دیدگاه من ما رهگذاران عمر در دیاری روشن و تاریک باید برای یک بار هم که شده رنج ها را بایگانی کنیم، دردها را بنزین حرکت و زخم ها را سپر...
همه کارتن خوابیم، بعضی ها در خانه خود و بعضی ها در کوچه پس کوچه ها، بعضی ها در سرزمین خود و بعضی در غربت...
آیا فکر نمیکنید اینکه چرا کارتن خوابیم مهمه و نه اینکه کجا کارتن خوابیم؟
چرا همیشه میزان خط فقر مهم بوده و نه خود فقر ؟ چرا باید به جای نان ، خشم فرو خوریم و به جای عشق، ظلم را بپرورانیم و به جای آرامش، زجر را هر شب در آغوش بگیریم؟
مشکلات همیشه بودند و هستند و خواهند بود . آیا فکر نمیکنید که برای رسیدن باید همیشه تلاش کرد، باید همیشه جنگید، باید همیشه یا راهی ساخت یا راهی یافت ؟
میگویند خوشبختی فاصله میان یک شکست تا شکست دیگر است. بیاییم پرده های فریب و انکار رو کنار بزنیم ، و مانند آینه ای شفاف، بی نقاب ، بی دروغ و بی ریا قبول کنیم که صدای حقایق برای بسیاری هولناک و سرسام آوره است ، اما آیا فکر نمیکنید که زمان آن رسیده که در ورای همه دردها، تنهایی ها، خستگی ها و زخم ها زندگی را باید همین امروز و همین حالا آغازکرد و اگر الان نه پس کی؟
زور همیشه اسلحه انسان های ناتوان بوده، معتقدم باید از ناتوانی آنها توان گرفت و باید هر تغییر و تحولی که برای آنها آرزو میکنیم را اول در خود بوجود آوریم . زندگی با شما و در کنار شما عزیزان به من آموخته که باید چراغ رابطه ها، تبادل نظر و همیاری با یکدیگر را روشن کنیم و به "نتوانستن ها" پایان دهیم و قبول کنیم زندگی جبر نیست ، زندگی ضرب و شتم نیست ، زندگی تقسیم خوبی ها و محبت هاست، زندگی تفریق نیست، زندگی جمعی از یاران، همدردان، همدلان و همزبانانیست که با عشق بلاعوض غذای روح یکدیگر و مرهم گذار یکدیگرند.
من امروز آموخته ام که به گفته دکتر فرانکل قدرت از ناتوانی سرچشمه میگیرد و به جای اینکه بگذاریم آتش درد ها، نا امیدی ها، رنج ها و ظلم ما را به خاکستر تبدیل کند ، می بایست از گرمای آن آتش نیرو بگیریم و از آن بعنوان بنزین حرکتی بسوی رهایی استفاده کنیم.
باید از صفر شروع کنیم، از همون کوچه خاکی، از همون کوچه بن بست، از همان حس غریب تنهایی و ترس، از همان لحظه های آغازین که راه رفتن را آموختیم، اما این بار به جای اینکه خودمان را وادار کنیم که کاری کنیم ، بیاییم کارهایی که در این یک قرن ما رو به بیراهه برده رو انجام ندیم. بیاییم راهی بیابیم که به جای یک قرن پیرتر شدن، یک قرن بزرگتر شویم ، یک قرن با تجربه تر و آگاه تر شویم.
اگر صادقانه قبول کنیم و اعتراف کنیم که انکار اشتباهات تدارک خاموش تکرار آنهاست، اگر صادقانه قبول کنیم که هدف همواره از ما دور شده ، پس قدم بعدی اندیشیدن و شناختن کارهایی است که نباید انجام بدیم. حالا اگر این چنین اندیشیدن شد قرار ما ، صورت مسئله شما چیست ؟ راهکار شما چیست ؟ درد اصلی از چه سرچشمه میگیرد؟ چگونه میتوان جلوی تاراج رو گرفت؟ آیا واقعأ میخواهیم راهی پیدا کنیم و یا اینکه راهی بسازیم؟
1. دیدگاه شما در مورد این مسائل چیه؟
2. مشکل جامعه ما رو در چی می بینید؟
3. مقصر رو چی و یا کی میدونید؟
4. راهکاری که به نظر شما کارسازه چیه؟


نظرها (214)