پنجشنبه ۱۶ خرداد ۹۲





 to hear " Na...." please click here 

قدرت زمین در زلزله ها ، بهمن ها و آتش فشان هایش نیست، در رویش و دوباره جوانه زدن آن است. قدرت ما انسان های خاکی ، که خود را اشرف مخلوقات میدانیم، و عمر و حیات ما به اندازه لحظه ای در تاریخ چند میلیون ساله این سرزمین خاکی است هم در تخریب نیست ، بلکه در توانایی ما در سازندگی و ترمیم و پیشرفت است. قدرت رهبران و دولتمردان هم در جنگ و ستیز و نابودی انسان ها نیست، بلکه در برقراری و نگاهداری از صلح و انسانیت و انساندوستی است. همیشه تخریب سهل و آسان تر از سازندگی بوده و هست ، تخریب یک آن، و ترمیم سالها به طول می انجامد، در برابر نابودی و تخریب همیشه صبر، سازندگی و پشتکار ترمیم رو به ارمغان آورده.
امروز در سرزمین ما جنایت با اسلحه و چوبه دار، به خاموشی ذهن ها و سکوت تفکرها رسیده. شلیک یک گلوله قدرت نمیخواهد ؛ هنر در ترمیم زخم هاست ،هنر در زندگی بخشیدن است نه در نابودی آن...
متأسفانه ما همیشه با انکار و پنهانکاری، خودمان را نسل ها گول زدیم و گوش دنیا و جامعه را با نجوایی به اسم "تقدیر" و دروغی به اسم "با فرهنگ" بودن پر کردیم، تا جایی که افسوس و صد افسوس امروز این دروغ ها فقط باور خودمان شده و بس. آنقدر خاموشمان کردند و خموشیم که حتی صدای فریادمان را خود هم نمیشنویم.
آنجایی که رضا مینویسد : " ما اینقدر به بلوغ فکری نرسیدیم که چی میخواهیم..."، جایی که آریوبرزن مینویسد: " ما مردمی بیمار هستیم که نه خود میدانیم که بیماریم و نه کسی که به بیماری ما آگاه است را باور داریم، وقتی مهشید مینویسد: " مشکل مملکت بر باد رفته ما خود ما هستیم و اینکه به هر چیزی هرچند اندک راضی میشیم و در پی گرفتن حق خودمون نیستیم ، و فرشته مینویسد:" مشکل اصلی عقب موندگی ما مردممون هستند نه این نظام..." یعنی مشکل را میدانیم، یعنی دلائل روشن هستند.
زمانی میتوانیم انساندوست و نوع دوست باشیم که توان زیبا دیدن را داشته باشیم، زمانی میتوانیم براستی با فرهنگ باشیم که جسارت آموختن از تاریخ را داشته باشیم، زمانی میتوانیم سازنده باشیم که حس مرهم گذاری را در خود بیدار کنیم، زمانی میتوانیم خود را انسان بدانیم که مراحل تحول و پیشرفت از بشر بودن و آدم بودن را با آگاهی به انسان شدن بگذرانیم، و رسم انسانیت را در عمل بیاموزیم، نه در کلام .
بسیارند هنوز چشمانی که نمی بینند و گوش هایی که نمی شنوند ، بسیارند هنوز نفس هایی که به آه تبدیل شدند و درد هایی که جای خود را به زخم هایی عمیق هدیه کردند. تا کی باید با آرزوی بیداری روزمرگی کرد، تا کی باید به امید یک ناجی چشم به کوچه پس کوچه های نا امیدی دوخت؟ پس کی باید از ظلم پروری به ظلم زدایی برسیم ؟ پس کی باید از این مسمومیت مزمن فرهنگی به یک سم زدایی قاطع فرهنگی برسیم ؟ کدام قدرتی بغیر از ناآگاهی ماست که دیوار آسیب ها را هر روز مستحکم تر از دیروز نگاه داشته ؟ پشت مرگ کدوم احساس، "انسانیت" پنهان نشسته، که حتی رسمش را این زمانه از یاد برده؟
تا کی باید ظلم ها را شمرد و تخریب ها را قلم زد ، تا کی باید در میان بهانه ها و دردها معلق بود و با ناامیدی ثانیه ها رو شمرد و فقط تشنه روئیدن و جوانه زدن بود؟
پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت، برای رسیدن به آرزوها فقط آرزو کردن کافی نیست. می گویند تولد ما روشن شدن کبریتی است و مرگ خاموشی آن، ببینیم آیا در این سفر پر تلاطم از تولد تا مرگ آتش زدیم یا گرما بخشیدیم. بیاییم دوست داشتن را دوست داشته باشیم، بیاییم ترمیم را ترویج کنیم، بیاییم از مدارا و خاموشی و در خود فرو ریختن، به بیداری و تلاش و رویش برسیم، بیاییم این حکم صبر و مدارایی که برایمان فرهنگی بیمار صادر کرده را با آگاهی بشکنیم، و با هم و در کنار هم، به استناد حقایقی که از تاریخ تکرار و تکرار تاریخ مان میاموزیم ، فردایمان را با سازندگی و اندیشه و آگاهی قلم بزنیم. به "من" ها بفهمانیم که بی "ما" به مقصد نخواهیم رسید، شرط خواستن است نه فقط توانستن، از کجا آغاز باید شد؟ تا کی باید با تجزیه و تحلیل خود را در بیراهه ها گم کرد؟ اگر قبول کردیم که باید از خود آغاز کرد، اگر براستی باور داریم که درد در ماست و درمان نیز هم، پس راهکاری که باید یافت و ساخت چیست؟


نظرها (137)