پنجشنبه ۱۶ خرداد ۹۲


قدرت از ناتوانی سرچشمه میگیرد...




 to hear " Na...." please click here 

قدرت زمین در زلزله ها ، بهمن ها و آتش فشان هایش نیست، در رویش و دوباره جوانه زدن آن است. قدرت ما انسان های خاکی ، که خود را اشرف مخلوقات میدانیم، و عمر و حیات ما به اندازه لحظه ای در تاریخ چند میلیون ساله این سرزمین خاکی است هم در تخریب نیست ، بلکه در توانایی ما در سازندگی و ترمیم و پیشرفت است. قدرت رهبران و دولتمردان هم در جنگ و ستیز و نابودی انسان ها نیست، بلکه در برقراری و نگاهداری از صلح و انسانیت و انساندوستی است. همیشه تخریب سهل و آسان تر از سازندگی بوده و هست ، تخریب یک آن، و ترمیم سالها به طول می انجامد، در برابر نابودی و تخریب همیشه صبر، سازندگی و پشتکار ترمیم رو به ارمغان آورده.
امروز در سرزمین ما جنایت با اسلحه و چوبه دار، به خاموشی ذهن ها و سکوت تفکرها رسیده. شلیک یک گلوله قدرت نمیخواهد ؛ هنر در ترمیم زخم هاست ،هنر در زندگی بخشیدن است نه در نابودی آن...
متأسفانه ما همیشه با انکار و پنهانکاری، خودمان را نسل ها گول زدیم و گوش دنیا و جامعه را با نجوایی به اسم "تقدیر" و دروغی به اسم "با فرهنگ" بودن پر کردیم، تا جایی که افسوس و صد افسوس امروز این دروغ ها فقط باور خودمان شده و بس. آنقدر خاموشمان کردند و خموشیم که حتی صدای فریادمان را خود هم نمیشنویم.
آنجایی که رضا مینویسد : " ما اینقدر به بلوغ فکری نرسیدیم که چی میخواهیم..."، جایی که آریوبرزن مینویسد: " ما مردمی بیمار هستیم که نه خود میدانیم که بیماریم و نه کسی که به بیماری ما آگاه است را باور داریم، وقتی مهشید مینویسد: " مشکل مملکت بر باد رفته ما خود ما هستیم و اینکه به هر چیزی هرچند اندک راضی میشیم و در پی گرفتن حق خودمون نیستیم ، و فرشته مینویسد:" مشکل اصلی عقب موندگی ما مردممون هستند نه این نظام..." یعنی مشکل را میدانیم، یعنی دلائل روشن هستند.
زمانی میتوانیم انساندوست و نوع دوست باشیم که توان زیبا دیدن را داشته باشیم، زمانی میتوانیم براستی با فرهنگ باشیم که جسارت آموختن از تاریخ را داشته باشیم، زمانی میتوانیم سازنده باشیم که حس مرهم گذاری را در خود بیدار کنیم، زمانی میتوانیم خود را انسان بدانیم که مراحل تحول و پیشرفت از بشر بودن و آدم بودن را با آگاهی به انسان شدن بگذرانیم، و رسم انسانیت را در عمل بیاموزیم، نه در کلام .
بسیارند هنوز چشمانی که نمی بینند و گوش هایی که نمی شنوند ، بسیارند هنوز نفس هایی که به آه تبدیل شدند و درد هایی که جای خود را به زخم هایی عمیق هدیه کردند. تا کی باید با آرزوی بیداری روزمرگی کرد، تا کی باید به امید یک ناجی چشم به کوچه پس کوچه های نا امیدی دوخت؟ پس کی باید از ظلم پروری به ظلم زدایی برسیم ؟ پس کی باید از این مسمومیت مزمن فرهنگی به یک سم زدایی قاطع فرهنگی برسیم ؟ کدام قدرتی بغیر از ناآگاهی ماست که دیوار آسیب ها را هر روز مستحکم تر از دیروز نگاه داشته ؟ پشت مرگ کدوم احساس، "انسانیت" پنهان نشسته، که حتی رسمش را این زمانه از یاد برده؟
تا کی باید ظلم ها را شمرد و تخریب ها را قلم زد ، تا کی باید در میان بهانه ها و دردها معلق بود و با ناامیدی ثانیه ها رو شمرد و فقط تشنه روئیدن و جوانه زدن بود؟
پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت، برای رسیدن به آرزوها فقط آرزو کردن کافی نیست. می گویند تولد ما روشن شدن کبریتی است و مرگ خاموشی آن، ببینیم آیا در این سفر پر تلاطم از تولد تا مرگ آتش زدیم یا گرما بخشیدیم. بیاییم دوست داشتن را دوست داشته باشیم، بیاییم ترمیم را ترویج کنیم، بیاییم از مدارا و خاموشی و در خود فرو ریختن، به بیداری و تلاش و رویش برسیم، بیاییم این حکم صبر و مدارایی که برایمان فرهنگی بیمار صادر کرده را با آگاهی بشکنیم، و با هم و در کنار هم، به استناد حقایقی که از تاریخ تکرار و تکرار تاریخ مان میاموزیم ، فردایمان را با سازندگی و اندیشه و آگاهی قلم بزنیم. به "من" ها بفهمانیم که بی "ما" به مقصد نخواهیم رسید، شرط خواستن است نه فقط توانستن، از کجا آغاز باید شد؟ تا کی باید با تجزیه و تحلیل خود را در بیراهه ها گم کرد؟ اگر قبول کردیم که باید از خود آغاز کرد، اگر براستی باور داریم که درد در ماست و درمان نیز هم، پس راهکاری که باید یافت و ساخت چیست؟









نظرها:


داریوش عزیز چرا دیگه به وبلاگت سر نمیزنی ؟
اینجا که پایگاه عشقه
دلم برات خیلی تنگه
ساده و ممتد و جاری
تو چه زیبا و بهاری
توی کهکشان ذهنم
عطر عشقو جا میذاری ....
این شعر من تقدیم به تو نازنین هست
دلم برات خیلی تنگه

roya | October 17, 2015 10:52 AM

اگر بر ناتوان خشمگین شوی دلیلش اینست که قوی نیستی......فرانسوا ولتر.....دوستی گفتپدرم 35سال پیش اعدام شود حال باید دید که چه کسی این کار را کرد.....همان کسانی که برناتوانی خشمگین شدند انها ناتوان بودندچون بر ناتوان خشمگین شدند.....توانایی انها موجب ابادی وطن میشد نه توانایی یک شخص...حالا مردم ناتوان همه چیزرا در یک ناتوانی به نام شاه دیده اند که او به تنهایی ووطن را کند اباد.....ابادی در دستان من و توست....در ما است....هنوزم قوی نیستیم

farshad | August 14, 2015 02:38 AM

سلام استاد.استاد من خیلی حرف باهاتون دارم اگه شما هم جواب رد بهم بدین این اخرین امیدم به خداوشما هستش بعدش مطمئن باشید نخواهم بود دردنیایی که که خودت بهتر ازهمه توصیفش میکنی پس استاد کمکم کنید نمیخوام بمونم تو ایران بخدا صدامم بد نیست بیستو شش سالمه اگه میشه دست راستتو بکش رو سر منه بخت برگشته

ehdan gholami | July 3, 2015 10:54 PM

داریوش عزیز چرا دیگه به وبلاگتون سر نمیزنید
ما رو از این ارتباط با شکوه محروم نکنید
خواهش می کنم
نوشته هاتون همیشه مرهم دلهاست دل ها رو از این مرهم محروم نکنید

سامان | October 30, 2014 12:08 PM

ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ "ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ" ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻳﮏ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ
ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﺑﺎ ﺑﺮﻧﺞ
ﺯﻋﻔﺮﺍﻧﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ ﻭ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻨﺪﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ " ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ" ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻳﮏ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺮ ﺩﺳﺘﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﺪﻳﺪﺷﺎﻥ ﮔﻞ ﻣﯽﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﮔﻞ
ﻣﯽﺷﻨﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻏﺬﺍﻫﺎﻳﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻋﮑﺴﺶ ﻫﺴﺖ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﻫﻤﻪﺵ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻴﺮﻭﻧﻨﺪ . ﮐﺎﻓﯽﺷﺎﭖ،
ﻟﻮﺍﺳﺎﻥ، ﺑﺎﻡ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺩﺭﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ . ﺧﺮﻳﺪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ … ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﻴﻒ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺗﮏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﻧﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ ﻫﻤﻪﺵ ﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﻳﺴﮑﻮ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﺧﻴﻠﯽ
ﺑﻬﺸﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﮔﻴﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﻧﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏﻫﺎ ﺑﺎﺏ ﻃﺒﻌﺸﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﺸﺎﻥ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻳﮏ ﭼﺎﯼ ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻳﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻳﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﺎ
ﺗﻬﺶ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ، ﭘﺎﯼ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﺒﮑﻪ 3 ﻭ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﻋﺎﺩﻝ ﻳﺎ ﺳﺮﻳﺎﻟﻬﺎﯼ
ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺧﺒﺎﺭﻫﺎﻳﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﻡ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﻥ ﮐﺎﻧﺎﻝﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺎﺭﺍﺯﻳﺖ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻭ
ﺩﺍﺋﻢ ﭘﺸﺖ ﺩﻳﺶ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﻧﺪ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﺷﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ، ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻣﯽﺳﺎﺯﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻫﻢ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﺩﺭ ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﻣﺸﺘﺮﮐﻨﺪ:
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﻫﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻭﻃﻦﻓﺮﻭﺵ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻧﻤﯽﺭﻭﻧﺪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، ﻧﻤﺎﻧﺪﻩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ . ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﻣﯽﮔﺮﯾﻨﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻭﻃﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﻮﺩ .
ﻭ ﺁﻧﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻭﻃﻦ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﮐﻨﻨﺪ .
" ﻧﺸﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺷﺮﯾﻒ

حسین | October 14, 2014 04:33 AM

داریوش عزیز می خواستم ازتون خواهش کنم بازم در وبلاگتون مطالب و نوشته های جدید بگذارید
دلمون براتون خیلی تنگ شده
فقط امیدوارم خواهش منو بخونید

a fan | October 7, 2014 10:26 AM

با سلام و عرض ادب به استاد بزرگ داریوش عزیز و دوستان عزیز....فقط یه کلام میگم از عشقم زندگیم داریوش


الهی درشب فقرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان

NASER | April 29, 2014 07:01 AM

سلام به بزرگ مرد راستی و درستی. سلام به عشق... سلام به ایران... سلام به سلامتی وبهبودی و بهار سبز
از وقتی که چشم باز کردم بوی گندم شنفتم... فهمیدم که شقایق گل همیشه عاشفه... برای عاشق شدن باید یاور همیشه مومن باشی.
همه هنرمندان طرفدار دارن ولی "حضرت داریوش " علاوه بر طرفدار، فدایی هم داره.

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

سعید | April 29, 2014 05:18 AM

داریوش جان، توِ خونم کم شده، کِی میشه ببینمت ...

شیدا | April 22, 2014 01:54 PM

داریوش عزیز در این دوره از زمان که متاسفانه مدتهاست موسیقی ایران به طرف تولید انبوه ترانه ها ی اکثرا بسیار بی کیفیت و یک بار مصرفی رفته که بیشتر اونها جذابیت حتی یک بار شنیدن رو هم ندارند و خوانندگان این ترانه ها هم به سرعت ترانه هاشون محو میشوند..در این دوره از زمان که موسیقی ایران که زمانی قطب فرهنگی کشورهای همسایه بود هیچ پناهی نداره موسیقی و ترانه هایی مثل کارهای شما که ماندنی هستند و سرشار از ریزه کاری های هنری واقعا قابل تحسین و قدردانی هستند .
به نظر من ترانه های شما هر کدام و تک تکشون حادثه ای شگفت انگیز و زیبا هستند در موسیقی ایران و در کتاب ادبیات این سرزمین جاودانه میشوند..
برای همین جاودانه هستید و بی تکرار
همواره شاد و سلامت باشید

roya | April 18, 2014 03:19 AM

سلام برادر عزیز تر از جانم نمیدونم به چه زبانی ازت ممنون باشم که با روحت و با بزرگیت و با عشقی که با طنین صدات میورزی منو عمری زنده نگاه داشتی نه منو که هزاران جوان بی گناهو فقط میتونم دستاتو و گلوی مهربانت رو ببوسم
من با پیامت 9 ساله که پاکم و تا عمر دارم دعا گوی تو برادر سایت به سرما باشه تا بی نهایت

محسن | April 9, 2014 11:34 PM

سلام به تو بزرگ مرد تاریخ بشریت
فقط خواستم بهت بگم که زندگیمو، بهبودیمو و نفسم رو به تو مدیونم، 8 ساله که با پیام تو و به عشق تو پاکم و خاک پاتم برادر
زنده باشی شاد باشی و سایت به سر همه ما باشه برادر
برایت فقط یک چیز آرزو میکنم آن هم فقظ عشق است

محسن | March 31, 2014 10:15 AM

سلام. داریوش عزیز. با دیدن همه کارهاتون. احساستون زمان اجرای برنامه ها و ... همه و همه منو وادار میکنه که بهتون بگم الحق که یه بهمن ماهی بی نظیر هستید!
ایشالا همیشه درست باشید و پایدار.

رعنا | March 19, 2014 10:43 AM

داریوش عزیز سلام...داریوش عزیز نمیدونی چقدر به وبلاگ خوبت و به نوشته هات و به عکست که در وبلاگ هست دلم خوش هست و نمیدونی چقدر به وبلاگت سر میزنم تا ببینم کی به روز میشه و مطلب جدیدی میگذاری ...داریوش عزیز چرا خیلی خیلی وقته وبلاگت رو به روز نمی کنی ؟ نوشته هات بهمون امید میده ...بهم جون میده ...شاید باورت نشه چقدر عاشق این وبلاگ هستم ....آخه پر از عطر توست ...داریوش عزیز ازت خواهش میکنم وبلاگت رو دوباره به روز کن ...خیلی دلم برات و برای نوشته های خوبت تنگ شده ...وبلاگ خوبت پر از انرژی مثبته ...ما رو از نوشته های پر امیدت ...از حضورت محروم نکن ...
داریوش عزیز از اینکه نوشته امو میخونی ممنونت هستم .....
جاودانه هستی بی تکرار

یک دوستدار | February 25, 2014 04:55 AM

کسی که متولد1352 هست و از 6سالگی با شهر غم . نبسته بیمان تو بزرگ شده چیزی ندارم بگم جز دوست دارم...باندازه 40سال زندگی با تو

hamed bitaraf | February 23, 2014 11:22 AM

سلام بر داريوش نقطه عطف آهنگهاي زميني
من خيلي دوستت دارم و آرزوي سلامتي برايت مي كنم
ولي ولي اي كاش كمتر از سياست و روحانيون و رهبر مي خواندي بگذار حداكثر مردم انتخاب كنن من خيلي دوستت دارم و دلم نمي خواهد آهنگهايت بد گفتن به كساني باشد كه تعدا خيلي زيادي از مردم ايران دوستش دارند ممنون عزيزم

بابك35 ساله | February 21, 2014 06:07 AM


سلام. داریوش جان تولدت مبارک

ali | February 6, 2014 03:06 AM

سلام داریوش جان تولدتون مبارک دیروز تولد 18سالگیم بود

armin | February 4, 2014 05:07 AM

تولدت مبارک

هادی | February 3, 2014 11:19 PM

تنها صدق بودن کافی نیست
باید قوی هم بود...

هادی | February 3, 2014 11:16 PM

سلام داریوش جان عزیز تولدت مبارک
آرزوی بهترین ها را برای شما دارم و امید وارم همیشه شاد و سلامت باشید

مهدی(داریوش امروز) | February 3, 2014 01:42 PM

گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند ..... سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت

در خیابان ها دویدم بهمن پنجاه وهفت
حنجره-ی خود را دریدم بهمن پنجاه وهفت

جام زهر ارتجاع و مذهب وامانده را
مثل شربت سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت

شد امام امت از بهرم شهید کربلا
شاه شد شمر و یزیدم بهمن پنجاه وهفت

گر دمی غافل شدم از زنده باد و مرده باد
فحش «ساواکی» شنیدم بهمن پنجاه وهفت

ور کسی بد گفت از آخوند و شیخ و روضه خوان
من خودم بر او پریدم بهمن پنجاه وهفت

گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند
سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت

چه گوارا کرد از میدان فوزیه ظهور!
بهر خود نقش آفریدم بهمن پنجاه وهفت!

دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم
روی بال-اش آرمیدم بهمن پنجاه وهفت!

در سرم سودای آزادی و استقلال بود
داد بی.بی.سی امیدم بهمن پنجاه وهفت

هیپنوتیزم کرده بود آیا خمینی؟ من چرا؛
هر دروغی باوریدم بهمن پنجاه وهفت

شاه فرمود «این صدای انقلاب ملت است»
با دوتا گوشم شنیدم بهمن پنجاه وهفت

عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
انقلابی را که ریدم بهمن پنجاه وهفت!

ابراهيم رحيمى | February 3, 2014 12:24 PM

عاشقانه ترین عاشقانه هایم تقدیم تو باد...
نون و پنیر و سبزی با تو زیبا بود
قلندرانه با تو از کوچه ی بن بست غربت گذشتم و به شب خون رسیدم
دویدم و دویدم تا اینکه به شب های پر از قصه رسیدم ، قصه ای از جنس شقایق
از جنس گل باران زده...
تو به من آموختی که عشق گذشتن از مرز وجود است ، از مرز وجود گذشتم و به تو رسیدم ..
تو به من آموختی پرنده مهاجر عاقبت پر در خون است ...
ای نازنین
خسته و در به در شهر غم بودم تا اینکه به سنگر سکوت رسیدم ، به دنبال سراب رد پای تو درگیر سلول بی مرز شدم
دل از همه بریده بودم ، تو ندیمم شدی.
در گیر آشفته بازار تلافی بودم که تو بوی گندم را به من هدیه دادی ..
گله از رفقیان و دوستان داشتم و غرق سقوط بودم که ناگاه معجزه ی خاموش دست های تو مرا از شطرنج روزگار رهایی داد و راهی
تصویر رویای تو کرد و با خواب صبح بهار در شب زمستان از خواب پریدم....
ای ابر مرد مشرقی ، ای طلای دار ، میلادت مبارک..

farhad | February 3, 2014 07:09 AM

سلام و درود داریوش عزیز
از فيسبوک مرجان اکبری
از تو نوشتن برای دیگران ... سخت است .
تو را نباید نوشت .. تورا نباید "کلمه " شد ... باید"گریست" ... باید"پرشد" ... باید به "درد " رسید ...
تو را باید "زندگی " کرد !
صدای تو نه تنها یک صدا که زبانِ گویای مردمی ست که دیری ست بی زبان شده اند انگار ... مردمی که ناامید نه، اما خسته اند و ادامه می دهند .... مردمی که توی آدمک ها می میرند و انگار هیچ کس نیست برایشان از پریا بگوید ... مردمی که با دل دیگر سخن نمی گویند ...
انگار همه ی صداها در حنجره ی تو خلاصه می شود ... انگار خدا توی گلوی تو نشسته برایمان حرف می زند ... با قافیه و موسیقی ... وقتی که از "مادر" می خوانی ..."یاور همیشه مومن " ات را فریاد می زنی ..." دنیای این روزای من " را می گویی ... از "پرنده ی مهاجر "ی می گویی که انگار همه ی ماییم که بعد از "سال 2000" به "سقوط " رسیده ایم ..."بوی گندم " که به کنار ... کنارِ همه ی حرف های نگفته ...
باید تو را ، صدایت را "عاشقی " کرد ... باید دهان ِ دنیا را گرفت و تنها به صدای تو اجازه ی حضور داد ... تو درد را تا عمق ِ وجود ، تا مغز ِ استخوان می فهمی و می فهمانی ... سالهاست که موسیقی ِ متن ِ زندگی ِ بودی ،هستی و خواهی بودی ... من با تو عبور که نه ، سکوت می کنم ...بزرگ می شوم ... پر می شوم ..."شقایق" می شوم ...
...
تو پیامبری !
پیامبرِ حقیقت !
و من عاشقانه به صدایت مومنم !
...
نت ِ بودنت را طولانی تر از بودنم بخوان !
طولانی تر عزیز ِ دل...

جـانـان | February 2, 2014 01:52 AM

عااااااااااااشششششششششششقتم داریووووووووشششششششش :***
آخه چرا نروژ نمیاییی؟؟
هر دفعه هم که سوئد برنامه داشتین من نتونستم بیام :(
اخه چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

ندا | January 25, 2014 06:03 AM

عـازم سلول زندانم ، نمی دانم چرا ؟!

تازگی ها شاد و خندانم ، نمی دانم چرا؟
گر چه از کارم پشیمانم ، نمی دانم چرا؟

از لبم دایم شکر می ریزد اما در عوض،
مـن خودم شکل ِ نمکدانم! نمی دانم چرا ؟

چای سردی را که نوشیدم شب دیدارتان
آتشی افکنده بر جانم! نمی دانم چـرا؟

با وجودِ غصه و درد و بلا و حرف مفت…
باز پشت ِ خنده پنهانم ، نمی دانم چرا ؟

ارزشم این سال ها پایین ِ پایین آمده ست
همردیف پول ِ ایرانم ، نمی دانم چرا ؟!

ریشه ی همنوع ِ خود را می کَنم از بیخ و بن
بنده هم حق دارم انسانم! نمی دانم چرا؟

چشم باید سیر باشد، ورنه حتی با حجاب
در نظرها لخت و عریانم ، نمی دانم چرا؟!

در میان ِ این همه گرگ گرسنه ، مثل شیر
سفت کردم بند ِ تنبانم ، نمی دانم چرا؟!

شاعری بعد از خرابی توی شعر ِ این و آن
ادعا دارد که “عمرانم” ! نمی دانم چرا؟

او اگر فعلا نمی داند، به من مربوط نیست
بنده اما خوب می دانم نمی دانم چرا؟!

خواب دیدم بعد از این که خارج از سالن شدم

(عـازم سلول ِ زندانم ، نمی دانم چرا ؟!)

ابراهيم رحيمى | January 23, 2014 01:00 PM

این چند خط را در صفحه فیس بوک ابراهیم نبوی دیدم، فکر کردم در مورد شما هم صدق می کند.
"اغلب کسانی که تورا ستایش می کنند
تو را نمی شناسند و کارهایت را نشنیده اند
اغلب کسانی که از تو متنفرند
فقط نامت را می دانند و کارت را نشنیده اند
آدمهای بزرگ همین طورند
با طرفدارانی بی اطلاع
و دشمنانی ناشناس"
دل ات خوش، دم ات گرم و سرت سلامت داریوشِ جانم!

شیدا | January 10, 2014 11:10 AM

سلام داریوش
سلام ایرانی
خیلی وقت بود مطلب براتون نفرستاده بودم

اخه یه مدت مهمون برادران بزرگوار بودم
خیلی با محبت
خیلی مهربون
انقدر مهربون و دلسوز بودن که اگه غذا نمیخوردم با کتک غذا میخوروندن
منم مجبور بودم رسم مهمان و میزبانی رو رعایت کنم دیگه
داریوش
این وبلاگ شما شده پاتوغ کسانی مثل من که دور هم جمع بشیم و درد دل کنیم.
هرچند که هیچکدوم از ما کاری از پیش نمیبریم ولی حداقل حرفهای تکراری همو میشنویم و یه کم خودمون رو تسلی میدیم تا عمرمون تموم بشه و بریم تا اون دنیا هم سهم نفت و ... خودمون رو بگیریم.
البته من که سهم نفت خودم رو گرفتم. ولی امیدوارم شما تنتون داغی آتیش نفت رو لمس نکنه.
شاد باشید

مجیدحناحلما | January 9, 2014 12:14 PM

سلام..
سال نو میلادی رو تبریک میگم..
در رفاقت تنها مادر برنده شد چون شیری که داد پس نگرفت ...!!

جواد توحیدیان آرانی | January 3, 2014 06:59 AM

داریوش عزیزم، از وقتی که این گزارش روزنامه شرق رو درباره کمپ معتادان شفق خوندم، مخم داره سوت می کشه. آخه یعنی چی که پیرمرد هفتاد ساله به دلیل اعتیاد مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و جان می‌دهد ؟! آخه اگه خدا هست، تا کی می خواد بشینه و تماشا کنه به ظلم هایی که در اون مملکت به مردم میشه. این قسمتی از اون گزارشه :

"روایت معتادان از کمپ «شفق»

«53 نفر از معتادانی که به شفق آورده شدند اسهال خونی گرفتند و مردند»، «انترن به بچه‌ها می‌گفت اگر برایم برقصید داروی سرماخوردگی می‌گیرید»، «پایم را از خط زرد آن‌طرف‌تر گذاشتم و تا سرحد مرگ با لوله سبز کتک خوردم» و... اینها همه روایت‌های معتادانی است که تجربه رفتن به اردوگاه ترک اعتیاد اجباری «شفق» را از سر گذرانده‌اند. روبه‌رویم می‌نشینند و می‌گویند و می‌گویند. شاید برای ساعت‌ها حرف دارند؛ روایت‌های تکان‌دهنده‌ای از شفق، از نگاه و سیستمی که معتاد را شهروند نمی‌داند یا حتی انسان؛ روایت‌هایی آنقدر تکان‌دهنده که گاه مجبورت می‌کند مصاحبه را قطع کنی و بروی قدم بزنی یا چند نفس عمیق بکشی. اردوگاه اجباری درمان اعتیاد «شفق» یا به قول مسوولان «کمپ شفق» اردوگاهی است که بر اساس اصلاحیه قانون درمان اعتیاد مصوب مجمع‌تشخیص‌مصلحت‌نظام در سال 89 برای درمان معتادان متجاهر یعنی معتادانی که از ظاهرشان می‌توان پی به اعتیادشان برد ایجاد شد. قرار بود این اردوگاه زیرنظر شورای هماهنگی مبارزه با موادمخدر ایجاد شود و وزارت بهداشت، ستاد مبارزه با موادمخدر، شهرداری تهران و... در ایجاد و تجهیز و ساماندهی معتادان در این مراکز مشارکت داشته باشند اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاد و در عمل شفق به جایی برای نگهداری معتادان برای مدتی کوتاه بدون رعایت کمترین حقوق انسانی‌شان بدل شد. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگو‌های ما با معتادانی است که از «شفق» بازگشته‌اند با روایت‌هایی از مرگ، گرسنگی، ضرب‌وشتم و... "

این هم لینک خبره اگر دوست داشتید که کل گزارش رو بخونید.

http://bit.ly/19pcObd

شرمنده اگر مربوط به موضوع نبود، ولی چون از فعالیت های بی شائبه شما در زمینه مبارزه با مواد مخدر و درمان اعتیاد مطلع ام، فکر کردم لازم هست که این موضوع رو با شما در میان بگذارم.

شیدا | December 25, 2013 09:01 PM

با درود به شما اقای اقبالی .داریوش جان من یکی از جانبازان ارتشی یعنی سرباز وظیفه بودم که زندگیم در بیست ویک سالگی معلول و مصدوم شیمایی شدم و رنج نامه ام را به کسی که خودش را رهبر یک مملکت میداند خامنه ای نوشتم . این متن نامه من است که در وبلاگم هم قابل خواندن است . داریوش جان از شما خواهش میکنم که زندگی مرا بخوانی و اگر دوست داشتی لینک وبسایت مرا در لینک فیسبوک خودت قرار دهی تا اینطوری بتوانم فریاد مظلومیت من و دها هزار سرباز بیگناهی که در جنگ مثل من معلول ومصدوم شدند باشم . باسپاس فراوان داریوش عزیز وگرامی از اینجا نامه من شروع میشود .آقای خامنه ای سلام . من بابک دلنواز (بابک خرم دین ) یکی از ایرانیانی هستم . که برای حفظ تمامیت ارضی این آب خاک از همه چیزم از سلامتم و جوانیم واعضای بدنم گذشتم ونزدیک به سه سال از بهترین روزها و شبهای جوانیم را در جبهه های جنگ به عنوان دیدبان توپخانه سنگین و دوربرد ارتش ایران ( من دیدبان نسل جدیدی از توپهای 155 ملیمتری لوله بلند با شعله پوش بودم .این توپهای نسل جدید برای اولین بار در جریان مک فارلن و یا ایران کنترا به جمهوری اسلامی فروخته شد و از بندر عباس وارد ایران شد وپولش هم به ضد انقلابیون نیکاراگویه ای پرداخت شد ) .آری نزدیک به سه سال به عنوان دیدبان توپخانه که یکی از حساس ترین و در عین خطرناکترین پست های جنگ بود . انجام وظیفه کردم و هجده سالم بود که به ناچار وارد خدمت سربازی و جنگ شدم و در این سه سال خدمت سربازیم زندگی ام و روح وجسم نابودش شد ودر سن بیست ویک سالگی برای همیشه معلول ترکشی و هم مصدومیت شیمیای پیدا کردم واز ناحیه ریه و جگر وپوست آسیب دیدم وچنده ماه پس از آتش بس دراوایل سال شصت هشت و چون درآن زمان در ایران امکانات پزشکی مناسبی وجود نداشت بناچار وبه خیال درمان با هزینه شخصی به خارج از کشور سفر کردم و بیش از دو سال را در بیمارستانهای تخصصی آلمان بستری بودم والان نزدیک به بیست و پنج سال است که بصورت مداوم در آلمان تحت معالجه و درمان وپزشک هستم و وروزانه مقدار زیادی انواع اقسام داروهای مختلف و مسکن های بسیار قوی را دریافت میکنم تا بلکه کمی از دردهایم بکاهد ولی دریغ از یک نفس بدون درد .با وجود معلولیتم ومصدومیت شیمیای توانستم در آلمان تحصیل کنم ومدرک کارشناسی را دریافت کنم .ولی به مرور زمان دردهایم بیشتر و اثر اسکان دهند مسکن ها کمتر می شد. خیلی زود متوجه شدم برای مصدومین شیمیای مثل من حتی در خارج از کشور هم درمان قطعی وجود ندارد .بصورتی که الان بیش از پانزده سال است که به هیچ وجه نمیتوانم کار کنم و طبق تایید کمسیون پزشکی در المان بصورت صد درصد ناتوانی کاری دارم .حتی نمیتوانم ده دقیقه آهسته راه بروم .چه کسی پاسخگویی من و امثال من جانبازان جنگ است؟؟. حدود ده الی پانزده سال است که به همه جا نامه نوشتم ولی دریغ از یک جواب . خلاصه حدود ده سال پیش به ایران برگشتم و حدود هشت ماه در ایران به دنبال احقاق حقوقم بودم وچندین ماه مثل توپ به بنیاد شهید وانواع بنیاد ها پاس داده میشدم ودر نهایت به دلیل بی توجهی مسئولین ونیاز من به درمان بدون هیچگونه نتیجه ای دوباره به آلمان برگشتم .در نامه هایی که به سفارت ایران در آلمان و حتی بیت شما اقای خامنه ای نوشتم از شما خواستم که حداقل به من کمک کنید تا با در اختیار داشتن یک وکیل مناسب بر علیه شرکتهای خارجی که در زمان جنگ به دولت عراق سلاح شیمیایی فروخته بودند. در آلمان ادعای خسارت کنم تا حداقل به من دیه ویا حقوق از کار افتادگی تعلق بگیرد .که متاسفانه حتی در این مورد هم نطام به این خواسته من جواب مثبت نداد.سوال من این است . آقای خامنه ای من برای اون کشور از سلامتی و جوانیم و اعضای بدنم مایه گذاشتم .ولی با کمال ناباوری باید شاهد باشم که جمهوری اسلامی نه تنها هیچ مستمری و هیچگونه حق از کار افتادگی به ما نمیدهد.دولت حتی حاضر نیست برای احقاق حقوق من وجانبازانی مثل من که بیش از 25سال است که در خارج از ایران سکونت داریم کمک کند تا بتوانیم با کمک یک وکیل از شرکتهای خارجی که در زمان جنگ به عراق سلاح شیمیای فروخته بودند ادعایی شکایت کنیم تا به جانبازانی مثل من و ما حداقل یک حقوق بازنشستگی معمولی تعلق بگیرد .جمهوری اسلامی حتی حاضر نیست برای احقاق حقوق من و امثال من کمک حقوقی و وکالتی به ما بدهد . مگر جمهوری اسلامی ادعا نمیکند که یاری دهنده مظلومان است؟؟؟. شعار حق علیه باطل نمی دهد .ولی برای جانبازانی مثل من که همه چیزمان را برای دفاع از اون کشور از دست داده ایم هیچ حق و حقوقی قایل نیست .حتی یارانه ای که به تمامی مردم ایران پرداخت میشود به ما آن هم پرداخت نمیشود . مگر گناه من و امثال ما چیست؟؟؟؟؟ بجز فداکاری و تحمل رنج و درد برای دفاع از تمامیت ارضی و جان و مال و ناموس این کشور؟؟؟؟؟؟ آقای خامنه ای وقتی می بینیم که هجده ملیارد دلار این مملکت سواربر تریلی در ترکیه ضبط و توقیف میشود با استناد به این مدرک . و این فیلم و گزارش در تلوزیون ترکیه هجده ملیارد دلار پول و طلا از ایران به ترکیه آمده و توقیف شده .براستی چه کسی میتواند در ایران یک همچین رقمی را از مملکت خارج کند و اب از آب تکان نخورد ؟؟؟ و وقتی می بینیم که علنا ملیاردها دلار اختلاص میشود .وقتی می بینیم که این نظام بعد از جنگ سی وسه روزه اسراییل و لبنان به یاری مردم لبنان میشتابد و به هر لبنانی که خانه اش خراب شده حدود پنجاه هزار دلار نزدیک به صدوپنجاه ملیون تومان پول جهت بازسازی خانه هایشان به آنها هدید میدهد. .وقتی کمیته امداد با کمال فخر ادعا میکند که حدود پانزده هزار خانواده فلسطینی و لبنانی در لبنان و فلسطین تحت پوشش کمیته امداد هستند ومستمری و حقوق ماهیانه دریافت میکنند . وقتی ما مردم ایران می بینیم که جمهوری اسلامی شش ملیارد دلار از پول مردم ایران را به حکومت جنایتکار بشار اسد در سوریه پیش کش میکند ! وقتی می بینیم که جمهوری اسلامی بجای پیگیری دریافت خسارت جنگ از کشورعراق برعکس یک ملیارد دلار پول مردم ایران رابه عنوان وام بلاعوض به کشور عراق هدیه و پیشکش میکند وچند ملیارد دلار را در قالب نیروگاه برق مجانی راه و جاده و زیر ساخت و...به عراق هدیه میکنید ما در مورد عراقی صحبت میکنیم که حداقل نیم ملیون ایرانی را به خاک و خون کشیده وبکام مرگ کشاند و چند صد هزار نفر مثل من را معلول و مجروح و مصدوم شیمیایی کرد و هشت سال خون به دل ملت ما کرد و حداقل هزار ملیارد دلار به ایران و ایرانی خسارت مالی تحمیل کرد .شما از پول این ملت به یک همچین کشوری بذل و بخشش میکنید !!! و در عوض کشور کویت هم خون رگ و نژاد کشور عراق که تا چند دهه پیش جزیی از عراق بود و با اون وضع مالی بسیار عالیشان سالیانه حدود هشت ملیارد دلار خسارت جنگی از عراق میگیرند !!! تمام این بذل و بخششها در دورانی است که من و امثال من با وجود اینکه زندگیمان را فدایی این کشور کردیم و از هیچگونه حق و حقوقی برخوردار نیستیم . وقتی ما ثروت افسانه ای 95 ملیارد دلاری که شخص شما بعد از انقلاب خصوصا در بیست سال گذشته به تصاحب خود دراوردهاید را می بینیم . مگرشخص شما و کارگزان حکومت غیر مشروعی که انقلاب را به سرقت بردید وکشور ایران را بین خود تقسیم نمودید قبل از انقلاب چه داشتید ؟! وقتی می بینیم که جنایات و خیانت و اختلاس و فساد و فحشا و رشوه و ربا و...در حکومتی که شما خود را رهبر آن میدانید صد ها هزار برابر از حکومت محمد رضا شاه آخرین پادشاه فقیدایران بیشتر است . وجنایات و خیانات انجام شده در طول تاریخ ایران بی سابقه است . یکی از اون خیانتها غیر بخشودنی مسله شروع جنگ است .همان جنگی که زندگی من و صدها هزار جوان ایرانی را به نابودی کشید و این جنگ میتوانست اصلا شروع نشود .چرا بایدسران ارتش و نیروی هوایی ایران اعدام و تصفیه و بازخرید میشدند وچرا باید چندماه بعد سفارت آمریکا به گروگان گرفته میشد و چندماه بعد از گروگان گیری سفارت آمریکا ونابودی ارتش ایران آقای خمینی پنج الی شش ماه قبل از شروع جنگ ارتش عراق را به قیام دعوت کند ومردم عراق را به قیام تحریک کند وبه گروهای شورشی مخالف صدام حسین کمک مالی و تسلیحاتی کند از صدور انقلاب به عراق وجهان صحبت کند . با استناد به این مدارک .. چه کسی آتش جنگ هشت ساله ایران و عراق را افروخت ؟ .دیگر چه باید گفت ؟؟ بعد اسم خود را هم مدیر و مدبر وعادل وصالح ودلسوز این مملکت میگذارید ؟؟ ونعوذبه الله خود در جایگاه معصومین قرار می دهید وکشوری را اداره میکنید که هفت هزار سال پیشینه تمدن دارد با وجود ذخایرعظیم نفتی وگازی اش و جمعیت جوان و نیروی جوان کاری عظیم اش و با گذشت بیش از سه دهه از انقلابی که شعارش عدالت اجتماعی بود . امروزبیش از هشتاد درصد از جمعیت این کشور زیر خط فقر زندگی میکنند و اعتیاد گسترده وفساد گسترده اداری بر این کشور مستولی است . به شما آقای خامنه ای میگویم که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است . این چه سیاست وچه بصیرتی است که اکثریت مردم ایران و حتی جانبازان جنگ باید با درد و رنج و فقر سر کنند ودر عوض ثروت این مملکت توسط عده ای ناچیز توسط رانتهای چند صد ملیاردی حیف ومیل ویا با سیاست دشمن تراشی شما به نابودی کشیده شود و یا صرف بیگانگان گردد . جانباز ترکشی و شیمیایی جنگ . بابک دلنواز(بابک خرم دین )

بابک دلنواز | December 22, 2013 02:58 PM

امروز پدرم در زندان اعدام شد اما من اشکی برای او نریختم زیرا پدرم 35 سال پیش اعدام شد وقتی که میهنم رو تسخیر کردند ما از مردن نمیترسیم زیرا مردن در راه ایران افتخاریست خدا این افتخار رو نصیب پدرم کرد اما من چی ...

ما گر ز سر بریده میترسیدیم / در محفله عاشقان نمیرخسیدیم

ارش | November 28, 2013 08:21 AM

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
دکتر علی شریعتی

مهدی | November 26, 2013 05:57 AM

داریوش جان
دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست

دنیای تلخی که هنوز بازیچه خودکامه هاست

داریوش جان
نمیدونم چرا هر کس که خوبه در حقش ظلم میشه نمیدنم
واقعا چرا؟

مهدی | November 26, 2013 05:45 AM

داریوش عزیز،
از اینکه این بعد از 34 سال دوری از کشور و مردم ات هنوز به مسائل و مشکلات اون سرزمین اهمیت می دی و در فکر علاجش هستی، بهت افتخار می کنم. همونطور که تو معتقدی، خیلی از مشکلات ما از خودمونه. هر چند به عقیده من نمیشه تاثیر حکومت رو هم نادیده گرفت. اما اگر روی حکومتمون نمی تونیم تاثیر بذاریم، حداقل می تونیم با مطالعه و خودسازی و همکاری و همفکری زمینه رو برای ایجاد تحول در آینده آماده کنیم. قطعا قدم اول این باید باشه که ایرادهای خودمون رو ببینیم و سعی در رفعش بکنیم. به قول تو متوهم نباشیم و نبالیم به فرهنگ 2500 سالمون. به نظر من کمی پایین اومدن از اون غرور ایرانی ، و مطالعه و مباحثه گروهی و بحث و بررسی راجع به موضوع مطالعه شده ، می تونه دید افراد رو راجع به خیلی مسائل عوض کنه. حالا این مطالعه یا بحث می تونه بر سر یک موضوع فرهنگی باشه (مثل فرهنگ قربانی کردن ) می تونه سیاسی باشه ( راجع به اینکه مثلا اصل بحث هسته ای ایران چیه، چی دقیقا قراره اتفاق بیافته اگر ما فن آوری هسنه ای داشته باشیم چی میشه)، یا می تونه راجع به مذهب باشه، می تونه راجع به موضوع حقوق بشر در ایران باشه و ... فقط مشکل اینجاست که اون هایی که داخل ایران هستند ممکنه به خاطر این گفتگوها یا مطالعات گروهی دچار دردسر بشن. اینجاست که مشکل حکومت پررنگ میشه. یعنی انگار یه دور باطله، هر جا می خواهیم با حکومت کار داشته باشیم، احتیاج به همکاری مردم داریم، هر جا هم که می خواهیم با همدیگه در ارتباط باشیم، حکومت نمی ذاره. ولی خوب، همین طور شکسته و بسته از داخل ایران اونایی که جرات بیشتری دارند یا اقلا اونایی که خارج از ایرانن، می تونن این تغییر بنیادی رو از خارج ار کشور شروع کنن. ببینن چرا وقتی که یه جا حرف از کمک به کسی یا کسایی میشه (چه مالی و چه جانی) ایرانی ها همیشه غایبند؟ چرا همدردی و همیاری شون نسبت به ملت های دیگه اینقدر کمه؟ ماها که در امریکا هستیم می بینیم که حس کمک و همیاری آمریکایی ها اصلا قابل مقایسه با ماها نیست. به نظر من هنرمندایی مثل تو که میلیون ها مردم عاشقانه دوسشون دارن می تونن در تاثیرگذار باشن. همین فعالیت هایی که شما در بنیاد آینه انجام میدی، یا همین موضوعاتی که در وبلاگ ات یا در کنسرت هات مطرح می کنی می تونه جرقه ای تو ذهن مردم ایجاد کنه که تغییر رو اول از خودشون و بعد از نردیکانشون و بعد ... شروع کنن. حتی شاید مثلا اگر تو هر هفته یک سوال در صفحه ات مطرح کنی و مردم جواب بدن و بحث بوجود بیاد، خیلی ها نظرشون راجع به خیلی مسایل عوض بشه. یا اگر تو بنا به دلایلی نخوای این کارو بکنی، به هر حال مردم باید جایی پیدا کنن که با هم همفکری و تبادل نظر بکنن. معذرت می خوام عزیزم که اینقدر طولانی شد. امیدوارم یه روز بتونیم همدیگه رو تو ایرانی که همه مون دلمون می خواد ، تو ایرانی که پر زیبایی و عشق و صمیمیته ملاقات کنیم. (من ترجیح می دهم آدرس ایمیلم درج نشود، ولی اسمم ایرادی ندارد.) با یک دنیا عشق، شیدا

شیدا | November 21, 2013 11:35 PM

سلام داریوش جان امیدوارم حالت خوب باشه
آقای اقبالی من چند روز پیش مصاحبه ای رو دیدم که گفته بودید هموادارانتون برن از سایت آهنگاتونو بگیرن ولی ایران به علت اینترنت خیلی بدش ما قادر به این کار نیستیم بعد گفته بودید میخواین بدونید طرفدارانتون چقدر از منطقه ما عاشق شما هستن و نمیتونن بیان سایتو براتون نظر بدن و شما خیلی خیلی طرفدار دارین و شما نمیتونین مقدار طرفداراتونو اندازه بگیرید شما اطمینان داشته باشید که طرفداراتو بیش از مقداری هستن که نشون میدن
خیلی مردی داریوش

armin | November 16, 2013 02:27 AM

داریوش عزیز ضمن تشکر و سپاس فراوان از متن زیبایی که نوشته اید میخواستم سوال کنم چرا وبلاگ تون که پر از عطر حضور شماست و پر از نور امید مدتهاست که به روز نشده ...خوندن نوشته های شما و حضورتون بین ما خیلی امید بخشه ...امید وارم بزودی نوشته ی جدیدی از شما در این مکان آشنا بخونیم
همیشه پاینده باشید یاور همیشه مومن ما

roya | November 16, 2013 01:43 AM

سلام داریوش جان
من از همون بچگی عاشقتون بودم داداش بزرگترم هم عاشقتونه همیشه مو سرمون رو مثل شما میزنیم و ادعای داریوشی میکنیم موفق باشی سالار تمام جهان

armin | November 12, 2013 08:01 AM

گویی کتابی در دست داری که متن آن از آسمان بر تو آمده.
سلام بر برادر عزیزم نور قلبم داریوش همیشه جاویدانم.
القصه:قدرت از ناتوانی سرچشمه میگیرد...؟
واقعا؟
الان میگم که قدرت از چی سرچشه میگیرد.
اینجا ایران است صدای ما را از اینجا میشنوید.
همین الان داشتم برات مینوشتم که این اس ام اس برام اومد ، دقت کن
قیامت بی حسین غوغا ندارد.
شفاعت بی حسین معنا ندارد. حسینی باش که در محشر نگویند :چرا پرونده ات امضا ندارد.
حالا اینجا رو داشته باش: بقیشو
قسمت میدم این اس ام اس رو براي ۵ نفر بفرست انشاالله تا آخر عاشورا حاجتت براورده ميشود...؟؟
چشم حتما میفرستم
به علامت سوالها هم توجه کن. این با خود اس ام اس اومده بود . به قول بهنوش بختیاری: به همین کوه های شمرون قسم.
خوب منم که احساسي.
میگیم هر اس ام اس کم کمش ۱۵ تومن ،ضرب در پنج ميشود ۶۰تومن ضرب در حد اقل ۱۰۰۰/۰۰۰نفر ميشود 60/000/000تومن . خوش به حال مدیر محترمش . پس قدرت دست کیه؟ امام حسین؟ یا یزید؟
یا مدیر محترمش؟
به قول سهراب که میگه
ابری نیست بادی نیست مینشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی من گل آب.چه خیالیه کی به کیه
میدونستی امام حسین دل بخواهیه؟
میخوای ثابت کنم؟
یه جا داشتن نذری میدادن.
نذری تموم شد. خادم پخش کردن نذری در رو محکم گرفته بود که کسی دیگه وارد نشه بلند داد میزد
اه هوووووو چه خبره تموم شد محکم درو رو به مردم بست. یه شخص روشن ضمیر گفت داداش ببخشید من دیگه توی هیاتت نمیام. به جای اینکه تو منت مردم رو بکشی بیان نذری که تو کردی رو بخورن اونا باید منت بکشن که تو بهشون نذری بدی؟
حالا دیدی امام حسین اینجا دل بخواهیه؟
یا جای دیگه رهبر به اصطلاح معظم انقلاب برای خودشون مداح مخصوص دارن. آیا یه تک پا بیرون اومدن مثلا توی یه هیات کوچیک ساده که اصولا همه با عشق شرکت کردن اما مداح درستی ندارن شرکت کنه؟فکر کنم اگه هم بره مردم جو گیر میشن فکر میکنن امام زمانشون اومده یا اصلا بدتر عذای امام حسین رو ول میکنن برای آقا زار زار گریه میکنن. هر چند که عاقبت ایشون هم زار داره.
نه کسر شانه آقاست
بگذریم. قدرت دست کسیه که احساسات ما مردم ایران رو خوب میشناسه. آب رو گلالود میکنه تا ازش ماهی بگیره بسات منقل و وافورش هم همیشه براهه.
ای بی کس وطن ، غریب وطن بی نوا وطن.
اگه من(مردم ایران) رو توی صفحه شطرنج تصور کنی و از بالا نظاره کنی میبینی که طرف مقابلم تمام هیکلشو انداخته روی صفحه شطرنج و تمام مهره های منم تصرف کرده و فقط منو در یک خونه نگه داشته و چهار چشمی داره به من نگاه میکنه. مثل جغد.
خوب قدرت دست کسیه که مهرهای منو کم کم و به مرور زمان خریده و حالا کلی مهره ی قدرت دار داره.
به قول داونه توی سریال چهارخونه : من چیکاره بیدم؟
ای برادر تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه باران
نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانها.
دهان کوچه پرخون میشود از مشت (قدرتها)
فشار درد میدوزد دهانش را به دندانها.
راحتت کنم امید واری خوبه اما به شرطی که توهم نباشه . به نظر من یه توهمه. این وضع دیگه خوب بشو نیست.
در این دنیا که حتی مرگ نمیگرید به حال ما
همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها
دستانت را میبوسم . شبی پر از عشق را برایت آرزو دارم.
خانه ای خواهم کشید ،همه اش رنگ طلا.
باغچه اش پر از گل اقاقیا
زیر چتر بید مجنون وجودش گل ناز شقایق با باد میرقصد
همه تصویر دلم ، نقشی از رنگ غمم
آرزوهای قدیمی ای وای همه در پیش حضورم همچون رود روان
مرمرو شیشه آن خانه ی دور
پیرمردی عصا به دست و پر غرور
وای آن خانه کودکیم است یا رب
خانه خنده روز گریه شب
خانه ای میکشم از خنده و مهر
مثل آن خاطره قدیمی مثل یه شعر
داریوش عزیزم برادرم برگ سبزی بود تهفه درویش. ابدی باشی
تا ابد دوستت دارم.

مصطفی | November 11, 2013 12:23 PM

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست...

sharareh | November 11, 2013 09:59 AM

سلام آقاداریوش عزیز، در پناه حق، چراغ بده تاراه گم نکنیم

Mojtaba | November 4, 2013 10:47 AM

salam dobare be hameye del sokhteha, aghajon to 1 doneyi, bozorgtarın bavare man to hasti, bavare mano kharab nakon, dost dare hamıshegiyat

mohammad | October 22, 2013 06:02 PM

سلام اسطورة ي بزرك ايران
سلام به داريوش عزيز
اسمم مهدي و 19 سالم ..
از 8 سالكي آهنك هاي قشنگتو كوش ميدم و عاشقت شدم عاشق اون احساسي رو كه داري .. كه پر از عشق
با آهنك هاي قشنگت بزرگ شدم و از من يه عاشق ساخت
يه عاشقي كه مفهمي معني عشق چیه .. اما الان تو جامعه ي ما عشق !!!؟؟؟ عشقي وجود نداره ..!!!

داريوش عاشقتم و از راه دور ميبوسمت
مهدي ..

mahdi :( | October 21, 2013 06:25 PM

درود
داریوش جان به روح حاج محمود
به صدای گرم و جادوئیت قسم دیگه نمیخواستم بنویسم ولی حرفات سکوت رو میشکنه
برادر
ایراد ما میدونید چیه؟
سالها همه از ... شاکی و عاصی بودن ولی دیدی چطور بلز هم فریب یه روحانی رو خوردند؟
عزیزم
ما مردم ایران از آغاز فریب خوردیم و باز هم خواهیم خورد
داریوش
دیدی چطور یک روحانی دوباره مردم ساده رو پای صندوقهای رای کشید؟
عزیزم...
اینجا نگاه ما به شب است و سکوت و درد
اینجا همیشه پر است از نگاه سرد
اینجا دل از تمامی دنیا بریده است
رنگ نگاه ما ز معما پریده است
اینجا دروغ ، غلافش دل است و بس
ای خوش بحال هرکه شد آن سال خار و خس
داریوش
مولا فرموده اند لیاقت هرکس همون حاکمیست که بر سرش حکومت میکند.
ماه محرم نزدیکه، همین سیاهپوشان امام حسین که خودشون رو فدائی امام حسین میدونن یک بار بجای قرنها سینه زنی فقط به یک جمله ی ارباب شجاعت عمل کنند که هیهات که ذلت را نمیپذیرم عمل کنند.
داریوش
فقط کسانی که رای دادن با شجاعت بگن که اشتباه کردیم و دیگه تکرارنکنن
یه معتات زمانی اعتیاد رو اصطلاحا ترک میکنه که به معتاد بودن خودش باور داشته باشه و ما هم باید باور کنیم که باز هم فریب خوردیم و دیگه پای بساط فریب (رای ) نریم. این اولین قدم. بازم بگم؟

مجید حنا حلما | October 15, 2013 06:33 PM

ببینم تون ، ببینم تون فقط یه بار ...

غزل | September 28, 2013 03:06 AM

با سلام خدمت حضرت داریوش
من پسری 20 ساله هستم از تهران
ساکن محله های جنوب شهر بودم و الآن در جوادیه زندگی می کنم
پدرم شما را الگوی خود در زندگی می داند
و من قبلا با شما آشنایی نداشتم تا وقتیکه آهنگ شقایق را که شما در زمان اعتیاد در یکی از کنسرت ها اجرا کردید گوش دادم و الآن میگم که بهترین آهنگ دنیاست
و بعد ها با آهنگ خونه آشنا شدم و به زندگی فقیرانه ام شبیه بود
تا با آهنگ فریاد زیر آب عاشق شدم و زجر ها و آزار ها از عشق کشیدم و بعد ها تمامی آهنگ های شما گوش دادم و بر خلاف نظر دیگران که داریوش غمگین است به معنای درست عشق و آزادی رسیدم و از طرفداران سر سخت شما هستم و بیش از 150 تا آهنگ شما رو حفظم و همه جا از شما میگم و با ترانه های شما همه دوستانم رو آشنا میکنم همه رو داریوشی کردم و میگم با من فقط و فقط از داریوش بگید نه از بقیه
بدونه چابلوسی آرزویه دیدارتان را دارم و از تشنگی و سختی مردمان حریص بوی گندم هستم و بیزار از مد پبسندان و هوس بازان بیزار و تا توانم برسد به مبارزه با زورگویان ادامه می دهم
و عاشق آهنگ سقوط و از دست عزیزان چه بگویم و طلایه دار هستم و دیگر آهنگ های شما هستم و تا ابد عاشق شما هستم و باز هم برایتان تا بتوانم و به اینترنت دسترسی داشته باشم می نویسم از زندگیم
و در آخر
اسب تازی شده مجروح به زیر پالون طوق زرین همه بر گردن خر میبینم

هومن | September 15, 2013 01:04 PM

درود استاد بزرگ
سال هاس که باصدای شما زندگی میکنم و سال هاس که مینویسم ... وسال هاس خودم را پیدا نکرده ام ...

تنم داره میسوزه مثل کوره ...

احمد جعفری چکاوک | September 13, 2013 11:49 PM

باسلام و درود به داریوش عزیز و باعرض تشکر بخاطر این آهنگ بسیار زیبا/شاه همیشه شاه است چه با تاج چه باعمامه و حکومت شاه همیشه ظالمانه است به امید دیدار در وطن......................موفق باشی

سجاد صادق | September 13, 2013 02:08 AM

من از ترانه ي نه خيلي لذت بردم همکاري داريوش عزيز و اسماعيل خويي واقعا زيبا بود
يه شعر گفتم که ترانه ايي که دوس دارم کنار هم قرار دادم...
بوی گندم تو خیالم
منو دست گریه داده
آرزوهای محالم
روبه روم تکیه به باده
توی این شطرنجه ساده
هیچ کسی شاهی نداره
فکر نمی کردم که ای بار
یاورم طلایه داره
اینور و اونور دیوار
سهم من هنوز همونه
سقف این اتاق خوابم
هنوزم یه آسمونه...

چکاوک | September 12, 2013 12:20 PM

سلام

آنها که کهن شدند و اینهـــا که نوند
هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی
رفتند و رویم ، دیگر آیند و روند..

ای بسا روزی که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود

زین پیش نبودیـــم و نبد هیــچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهــد بود..

مِی خور و مخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می...

خیام | September 11, 2013 03:05 PM

درود آقای داریوش عزیز...
از ترانه "نه" لذت بردم. من پسر 18 ساله ایم که فقط با ترانه های شما استاد بزرگ زندگی می کنم...
خیلی دوستتون دارم..
سلامت و پیروز باشید.

Mohamad | September 9, 2013 01:04 PM

سلام داریوش جان . امیدوارم همیشه سلامت باشی راستی از وقتی اسمتو با سابقه و محل زندگیت در ایران را فهمیدم آرزوی دیدارت را دارم . سهراب. همشهریتم نه هم دهاتیت

سهراب | September 8, 2013 03:32 AM

با درود بی پایان
این دو بیت شعر رو به عشق شما سرودم و به شما تقدیم میکنم:

از کجای ظلمت شب اومدم که سیاهه همه روزا و شبم
من به سردی زمستونم ولی با تو هر لحظه پر از تاب وتبم

فرزاد | September 5, 2013 01:25 PM

سلام.
این مطلبتونو خوندم و این حرفاتونو ترانه اش کردم

براتون میفرستم از طریق ایمیل

محمدرضا | August 31, 2013 03:57 AM

سلامت رانمي خواهند پاسخ گفت!سرها درگريبان است.گردست نياز رو به كسي ازي به اكراه اورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است!!! برگرفته از گويش شماداريوش عزيزم.همه دوستان نظرات خودرابه تکرار گفته و خواهندگفت,همچون نظراين حقير كه بارها شايد گفته شده!و خودشما داراي ما(اسم پارسى داريوش) بارهاو بارها گفته ايد! چرا...؟ چون درست تربيت نشده ايم! چون من پس از گذشت سالها از عمرم هنوز نميدانم(كه ميدانم!)كه داريوش بزرگ وقتى فرمودند:پروردگارا ميهنم راازدروغ،قحطي و خشكسالي بدور بدار يعني چه! وقتى که کوروش پدر بزرگ ايران زمين قبل از ان ميفرمايند:عزيزانم!اگرطالب رضايت خاطر من هستيد دست ياري و الفت به يكديگر داده و يا رويا ورهم باشيد يعني چه!...گم شده نسل امروز و حتى شايد ديروز و متاسفانه شايد فرداي ما دورشدن از خواندن سرگذشت بزرگان اين مرز و بوم و بالاتر از ان عمل به سخنان حكيمانه و دلسوزانه اين ابرمردان است. ما كه به يك فيلم مثل تايتانيك اين همه به لحاظ ساختاري و ياعشقي اهميت ميدهيم،و يا براي مرگ نابهنگام مايكل جكسون متاثر ميشويم، چرا تاسف خود را از فراموش كردن اين سروران از ياد برده ايم.اگر پارسى خود را بدانيم به هيچ کجا نخواهيم رسيد مگر انکه به اصالت پارسى خود برگرديم و اين بدست نمي ايد مگر با مطالعه,کاوش وجستجوى دلايل شكوه و عظمت پارس و پارسى,در 3000سال پيش.اينكه درگذشته افتخار ما كوروش و داريوش هخامنشي بوده شرط لازم است اما كافي نيست .باوركنيم يا نكنيم،ماازنسل طلايه داران،ازنسل سربداران راستي و صداقت نيستيم!

عليرضا | August 26, 2013 12:36 PM

سلام داریوش جان عزیز.نمیدانم از کجا شروع کنم.چون هیچ وقت در نوشته هایم ندانستم که از کجا شروع کنم ولی همیشه معتقد بودم که از یه جایی شروع خواهد شد.داریوش جانم من تو را سه سال پیش با شقایق شناختم.چون عاشق بودم و دنبال یه ترانه میگشتم.عاشق بودنم خودش برایم طبع شعری میداد تا به معشوقم شعر بگم.هیچ وقت نتواستم روبرو به قول جوونا فیس تو فیس برایش بگویم که دوستت دارم.حتی نتوانستم نامه هم بنویسم.آنقدر دوستش داشتم.نه دوست داشتن واژه ی محکمی نیست.عاشقش بودم.که با نگاهم سخن دلم را برایش گفتم.با پلک زدنم گفتم که منتظرم بمان تا روز موعود.میدانم که او هم دانست و با پلک زدن چشمانش سخن دلم پذیرفت.گاهی وقتا میدیدمش.گاهی وقتا با چشمانم با او سخن میگفتم.اما حیف از کنار ما رفتند.بچه ی آذرباایجان شرقی ام.تبریز.ولی آنها بار سفر به تهران بستند.سالها گذشت که به سنی رسیدم که بتوانم تنهایی سفر کنم.و رفتم.رفتم تهران.شاد و خرامان دنبال معشوق خویش.انگار که چیزی برابم میگفت عجب موقعی آمدی.چیزی بود که آزارم میداد.اما نمیدانستم چه بود.از برادرش با هزار زحمت آدرس گرفته بودم.خدا خدا میکردم که در همان آدرس باشند.ولی ای کاش که نبودند.رفتم و رسیدم.تهران میدان انقلاب.محله را پیدا کردم و رفتم به سوی درشان ولی انگار که مجلس عزا بود چون بنر زده بودند و اعلامیه و گل در ورودی منزل گذاشته بودند.گفتم عجب قدمی دارم.قدمم به معشوقم نیفتاده است و مجلس عزا دارند هر کی هست خدا رحمتش کند.خوب من به معشوقم تسلیت میگویم هنگام دیدن.نزدیکتر میشدم که دیدم نوشته مرحمومه ی مغفوره زهرا.....
آن خدا بیامرز معشوقه ی من بود.حال من باید خودم به خودم یا نمیدانم به او به کی یه کی نمیدانم به کی تسلیت بگویم؟؟
حسی میگفت برو بمیر حسی میگفت تحمل کن.حسی میگفت گریه کن.حسی میگفت فریاد بزن ولی نمیشد.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا.......حالا که......
تصادف کرده بود.ترانه ی شقایق خیلی برایم مرحم خوبی بود و همچنین یاور همیشه مومن و چندین ترانه ی دیگر.ولی بعضی وقتا هم این ترانه ها بریم حس خود زنی را میداد ولی تا الان تحمل کردم.سوختم ساختم.هنوز پابرجا هستم.شاید کسانی باشند که خیال آمدن به کنسرت هایت را داشته باشند و ارزو کنند ولی من به کنسرتت نخواهم آمد و همیشه در رویایم آرزویم یا در انقلاب درونم اعتقاد دارم که روزی میسر خواهد بود که در کمال ازادی تو به کشور خودت بیایی و ترانه ی آزادی و ترانه های عاشقانه ات را بر دل های عاشق ما بخوانی.امیدوارم یک روز این روز موعود و اتفاق تاریخی بیفتد و خواهد افتاد چون صدای داریوش همیشه هست و با اینکه ظاهرا پرپر شده ولی دلش جوان و صدایش نیز جوان است و دلش به آزادی میتپد.داریوش جان هر کسی به نوعی با تو اشنا میشود یکی با عاشق بودنش و یکی با شکست خوردن ودیگری با ازادی طلبی اش.اینا همه مکمل همند عاشقی و شکست خورده گی و افتاده بودن را اموختن و دوباره ساختن که هر دو مکمل میشوند تا انسان آزادی طلب شوند و بوسه ای زنند بر لب خووووونین آزادی.زنده باد وطن زنده باد ایران.هر کسی به نوعی ترانه هایت را خواهد شنید و در آخر به معنای آزادی خواهد رسید چون تو تلاشت را کردی تا معنای ازادی را به بیاموزی و آموختی تو معلم خوبی بودی حال ما هم شاگرد خوبی خواهیم بود و وطن را با آزادی خواهیم ساخت.وطن تو خیلی گرانی مفت به دست نیامدی.باید قدرت ات را بدانیم و آزادی را به تو ارمغان آوریم.آرزومه یه روز از طریق یه چیزی با شما داریوش عزیز هم صحبت بشم تلفن یا با یاهو حالا هر چی ولی حیف که نه ایمیلتون رو میدونم ونه شماره دارم.زنده باد ایران

ابوالفضل محرمی | August 23, 2013 02:03 PM

با اجازه شما مطلبتون رو در وبلاگ شخصیم گذاشتم.
خب بیاناتتون بسیار روی من تاثیر گذاشت.
گفتم شاید دوستان دیگری هم مستفیذ شوند.
البته با اسم شما این مطلب رو در بلاگم گذاشتم.
ممنون ب خاطر ترانه هاتون.واقعا ممنون.

بهراد | August 21, 2013 03:00 PM

Salam
Mer30 Baraie Bodan , Didan VA Khandanat , Hamishe Karhato Gosh Midim Va Lezat Mibarim .

Salamat o Shado Piruz Bashi .

Milad Ro Jaie Man ebos , Lotfan

Mahnaz Ghassemi | August 19, 2013 03:43 AM

ای که رفتی به زیارت، خبری بود؟
از آه یتیمان گرسنه، اثری بود ؟
ای شیخ بگو، شمش طلا را چه کسی برد ؟
از سفره مردان وطن، نان چه کسی خورد؟
ای شیخ بگو، مشکل ما، پوشش زن بود؟
یا آنکه شبی با دل خوش، سیر شدن بود؟

MILAD | August 19, 2013 01:36 AM

سلام داریوش جان..
من عاشق احساس و صداتم که در صدای تو عشق خدا رو احساس میکنم....
به مولا علی عشقی داریوش.

محمد | August 18, 2013 12:52 PM

دوباره سلام نمیدونم چرا باز پیدام شد داره باورم میشه حقیقت آدمای کناریمو حقیقت تلخ عشق
اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست
مرا یاری کن مرا ای یار
اگه دوس داشتی عکسای شهرمو واست بفرسم یه سر بیا ایمیلم

محمدسالار | August 17, 2013 07:25 AM

سلام به داريوش عزيز
جواب سوالامون خيلى وقته داده شده.ما غافليم
*خداوند سرنوشت قومى را تغيير نميدهد مگر آنها خودشان را تغيير دهند* سوره رعد/ آيه ١١
دوست دارت محسن

MOHSEN | August 16, 2013 11:03 AM

داریوش عزیز مشکلی که در پخش ترانه ی زیبای نه در وبلاگتون پیش اومده بود رفع شد و خواستم از شما تشکر کنم ....و باز هم بگم که این ترانه بی نهایت
زیبا ست و بی نهایت زیبا اجرا شده ...شما یک
معجزه ی بی نظیر هستید
داریوش عزیز خیلی دوستتون دارم

یک دوستدار | August 15, 2013 08:59 AM

داریوش جان سلام پس این ترانه ات کی میاد من فقط تمرینشو ازت گوش کردم زمانی که ایران بودی فکر میکنم اسمش شبگرد بوده من منتظرم من آن سر خورده طوفانم که افتادم به بیراهه/مثال بخت کوتاهم دو دستم از تو کوتاهه
مثل شبهای بی مهتاب دل خاموش من تنهاست/شکسته کاسه صبرم دلم در وحشت فرداست
همیشه ضربه کاری ز خویش و آشنا خوردن/چشیدم زهر تنهایی همیشه پشت پا خوردن...
اگه دیدی که اشک من به روی گونه افتاده/نه مجنونم نه دلداده که بغضم بغض فریاده
دو دست خالی و سردم تهی از نور امیده/منم دریای بی ساحل طلوعم مرگ خورشیده
اگر مثل مسافرها غریب جاده ها هستم/ نه افتاده نه مجنونم اسیر لحظه ها هستم
من آن شبگرد پر دردم که افتادم به بیراهه/مثال بخت کوتاهم دو دستم از تو کوتاهه

esmaeel | August 14, 2013 12:45 PM

داریوش عزیز ترانه ی نه معجزه وار زیباست
و نقطه ی عطف دیگری ست برای موسیقی ایران
خواستم سوال کنم چرا بر خلاف قبل با کلیک کردن بر روی ترانه فقط موسیقی آن پخش میشه ؟
و دیگه صدای شما روی ترانه پخش نمیشه ؟
شنیدن این ترانه در وبلاگتون قلب انسان رو پر از امید میکنه..امیدوارم دوباره ترانه رو در اینجا بطور کامل با صدای شما بشنویم
با آرزوی بهترین ها برای شما که بهترین هستید

یک دوستدار | August 14, 2013 10:42 AM

داریوش عزیز و دوست داشتنی
ما حالا خیلی مونده که آنقدر شعور اجتماعی و سیاسی و فرهنگی پیدا کنیم که حرف ها و پیام ها ی تو بزرگمرد را بفهمیم و به آنها عمل کنیم
زنده باشی

arsalan | August 14, 2013 08:43 AM

سلام به داریوش عزیز

متولد 1988 هستم
از 18 سالگی به بعد با آهنگهای تو بزرگ شده ام در خانواده ای که پدری متعصب حتی اجازه گوش دادن موسیقی به ما نمیداد و چه خاطره هایی برایم به وجود آمد..!

در سال 2001 یکی از بستگان نزدیکم (دایی ام) به عشق تو اعتیادش را کنار گذاشت.آن زمان نمیدانستم چرا به عشق تو این کار را انجام داد ..اما الان خوب این را میدانم

در حال حاضر 25 ساله هستم و معماری را در دانشگاه ها تدریس میکنم،جلسه اول هر ترم را به آشنایی با هنرمندان به بلوغ رسیده دهه 50 ایران اختصاص میدهم و اهم فعالیتهای شما را نظیر بنیاد آینه و غیره را هم شرح داده ام.
دانشجویان را به حال و هوای دهه 50 برده و آنان را با اسطوره های موسیقی،سینما و هنر ایران آشنا میکنم،به امید آنکه توانسته باشم ذره ای برای شناساندن نسل شما و مخصوصا خود شما مفید واقع شوم.

با نهایت احترام برای تو و به امید دیدارت

رضا | August 14, 2013 07:06 AM

نظرات بسیاری از بچه هارو خوندم. خواهشا بچه هارو تشویق به خرابکاری نکنید.منم عاشق صدای تکرار نشدنیتونم. وبا توجه به ایمانی که به خودم دارم میدونم. روزی مرد بزرگی میشم که تغییر دهنده سرنوشت انسانهست. اگه شمام مرد وطنید وادعاتون میشه به خاک وطنت بیا.مطمئن باشید اگه عمرتون که ایشالا صد سال باشه بمونید قطعا تا چند سال دیگه میبینمتون...
باتشکرمحمدسالار پیروند

محمدسالار | August 12, 2013 10:50 PM

سلام داریوش عزیز
امشب جشن تولد یکی از دوستام دعوت بودم دختر پسرای شاد و سرخوش که هیچ کدوم میذونم مشکل منو ندارن
مثه اونا شاد نبودم همکلاسیام میدونستن مشکلم چیه
میدونستن بابام پاسداره و برادرم یه آخوند
همش منو تحقیر میکنن
لباسامو
بهم میگن چپ نرو راست برو راست نرو چپ برو خسته شدم
خسته شدم
امشب بابام زد تو گوشم
مثه شبای دیگه
حالا منم توی اطاقم با یه بطری عرق
میخوام همه چیرو فراموش کنم
مرگ بر این حکومت دروغین اسلامی ما
خسته شدم
نمیدونم چیکارکنم
نمیدونم اگه ترامادول و عرق نبود چیکار میکردم
بازم به معرفت اینا

امیر حسین | August 12, 2013 02:41 PM

سلام داریوش عزیز
من یک دانشجو هستم
پدرم یک پاسدار نظامی است وبرادر بزرگم یک روحانی
از مادرم هم دیدش مانند آن ها میباشد
خسته شدم
پدرم برادرم همه اش مرا تحقیر میکنن
من مانند آنها نیستم
از آنها متنفرم
از کسانیکه باعث شدن ملیت ایرانی وهویتش به دست اعراب جاهل بیفتد
چندین بار اقدام به خودکوشی گرفتم
ولی مرا به بیمارستان بردن وزنده ماندم
میخواهم بگریزم نمیدانم چگونه
به که رو آورم
چه کنم
جای من کجای این زندگی ست؟
مرگ بر تمام سدم داران این نظام دروغین و جعلی
خنده دار است
جمهوری اسلامی؟
جمهوری که نباید به خواست دین باشد
کجاست آن اهورا و داریوش وکوروش بزرگ
چه کنم
؟

امیر حسین | August 12, 2013 12:09 PM

عاشقتم داریوش

saber nobakht | August 9, 2013 09:22 PM

دشمن درون خاک ماست نادر تبرزینت کجاست


شب وطن بی انتهاست نادر تبرزینت کجاست
وطن دوباره بی خداست نادر تبرزینت کجاست

...
مهر و وفای پارسیان رفته دگر از یادمان
در گوچه ها جورو جفاست نادر تبرزینت کجاست


دریا به دریا خانه ها جدا شد از ایران ما
دشمن درون خاک ماست نادر تبرزینت کجاست

تاریخ ما نا گفته شد شیر وطن هم خفته شد
اما هنوز ایران ماست نادر تبرزینت کجاست

اینجا کسی یاد تو نیست هم رزم و فریاد تو نیست
تنها امید ما خداست نادر تبرزینت کجاست.

ابراهيم رحيمى | August 9, 2013 01:50 PM

داریوش عزیز کاملا با حرفات موافقم..راستی بزرگترین آرزوی زندگیم اینه که اشعارمو با صدای مخملین تو بشنوم...یه شعر برات میذارم..خدا کنه بپسندی


دوری آدمکش

ازین دوری آدم کش منم مثل تو داغونم
منم مثل تو این روزا فقط دردامو میشمارم
تو تو سلول تنهاییت منم سلول یک زندون
چشامون خیسه از اشکه مثل سیلی زیر بارون
گناهمون اینه انگار حقیقتهارو میگفتیم
حقیقت های تلخی که یه عمر انکار میکردیم
بهارمون دیگه هر سال نه گل داره نه آزادی
دیگه حتی توی خوابم محاله یک سبد شادی
خدا دیگه گریزون شد ازین دنیای پوشالی
ازین دموکراسی بی مردم ازین عدل پر از خالی
دیگه از شال سبز حتی کسی شعری نمیخونه
دیگه هر برگ سبز حتی اسیر دست قانونه
دیگه جرمه بهار بودن واسه سروی که ایستادست
همش تقدیر ما یأس و لبالب حسرت و گریست
آهای همخونه همشهری منم مثل تو داغونم
منم مثل تو این روزا فقط زخحمامو میشمارم
بیا از بغض پرفریاد ازین قلبی که آزردست
کلید عشقو برداریم واسه هر چی در بستست
بیا سدی بشیم محکم واسه اونا که بیرحمن
واسه اونا که از خوبی یه عمره ترس به دل دارن

شعر از مهدی پور 09355239870

مهدی پور | August 5, 2013 05:45 AM

آه قيصر........
كو قيصر زمانه........
چقد دلم فیلمی شده. اونم فیلم فارسی ، پر از لوطی ، پر از مرجان، پر از اقدس. آخه وقتی مردا ابروهاشون زیر نداره ، زنها هم دلاشون گیر نداره، خیالتو باید پر بدی تو فیلمای کلاه مخملی ، زن چادررنگی، آبجی قیصرو... یادته ، به قول فرمون با سم خودشو کشت چون بی عصمتش کردن بچه های آب منگول، قیصرشون که اومد شروع کرد یکی یکی آب منگولیها رو تیکه تیکه کردن. آی قیصر کجایی که داشتو کشتن؟ کجایی مرد؟ قیصر یادته به خان دایی که آجرو از تو دیوار می کشید چی گفتی ؟ من که خوب یادمه ، گفتی چار روز که آفتاب در آد و غروب بیفته لب بوم همه یادشون میره ما هم بودیم. یادته به اقدس گفتی تو پاکی نجیبی خوشگلی اما نمیشه، یادته اقدس گفت بعد قیصر زن هیشکی نمیشه.
راستی اقدس راست میگفت . زنده ست؟ تنشو نداده به هرم هیچ مردی بیرون از فیلم سیاه سفیدتون؟ آخ که اگه اقدس باشه و تنها باشه دنیا هنوز چیزای قشنگ داره. داره قیصر؟ ازون فرمونا ازون قیصرا از اون فاطیا که بی عصمتیو تاب نیاورد و با سم خوشو خلاص کرد، ازون اقدسا که حتا بی تو تا تهش موندن و هیچیو بهونه نکردن؟ داره هنوز؟
تو کجایی داش آکل ؟ داشی یه سوالو جواب می دی؟ از عشق مرجان مردن سخت تره ، یا با خنجر از پشت مرجان؟ داشی هنوز از دست پلیدیای دنیا مستی؟ هنوز همون داش آکل دائم الخمری، خب من که اهل دوا نیستم خودمو با چی گم کنم؟
سیدرسول تو کجایی مرد، یادته اصغر صاحبخونه اومده بود داشت جل و پلاس همسایه هاتو میریخت تو کوچه قدرت گفت کسی نیست جلوی این نامرد بایسته تو پاشدی رفتی یه کله گذاشتی تو پیشونی اصغر شله و همه ریختن روش؟ سیدرسول جل و پلاس منم تو کوچه ست. از خونه بیرون افتادم. من کیو بزنم؟ من کدوم صابخونه رو بندازم زیر مشت و لگد . آخه شماها کرایه خونه نداده بودید، من چی کار کردم ؟ سید گیجم درد دارم ، یادته به اصغر قاچاقچی گفتی اصغر من خیلی پای تو موندم، اصغر بازم زد بازم شکوندت سید. راستی چرا اسم تمام نامردا اصغر بود؟!
اومدیم و رسیدیم تا این ور خط ، هنوزم مرد بود تو فیلما یادته اون اسیر عراقیه با اون لهجه عربیش گفت بکش ولی تحقیٍر نکن.
سید رسول با اون همه مردونگیات اگه تو یه فیلم همه اینا رو بودی ، تابشو داشتی ؟ اگه مرجان خنجرت میزد ، اقدس هنوز بهش نگفته بودی توچه هچلی افتادی، شوهر میکرد، فرمونتون می چسبید به سلاخی شو وتنهات می ذاشت میون آب منگولیا ، چیکار میکردی؟ قدرتو ازخونت بیرون می نداختی ، به اون سربازه می گفتی تحقیر کن فقط بذار زنده بمونم؟!
همه ش فیلمه نه؟ دنیای ما همینه همین امروز خودمون، نمی دونم چی شد فقط شد. خودتو خیلی پایین کشیدی که جا نمونه ، کسی آزارش می داد پاش می افتاد بی ادای تمدن و گفتگو رخصت می داد سرشو واسش می آوردی. سرما رو مجال نمی دادی تن نازکشو آزار بده، خنده شو که میدی صلت کدوم قصیده یادت می اومد، می رفت شهرو می کند و می برد با خودش و اینطور بود که بهم می ریختی تو خودت جار می زدی ، زمین و زمانو به سخره می گرفتی، فقط کافی بود می گفت دیره ولی تا آرومی دل لرزیده ت هستم،
نشد سیدرسول ، تقوای آب و خاکتو باور نداشت، شکوند به دل نگرفتی، زخم زد تیغشو گذاشتی واسه خاطره بازیات، بال می زد دور خودش ، پایین کشیدی تو یه آسمون تنگ که هیچ جغد شومی بالشو نلرزونه،
سیدرسول قصه چیه؟کی داستانمون کرده؟ چرا به اینجا رسیدیم؟ سیدرسول جرمم چی بود؟ مگه نگفتن مرد و غرورش؟ مگه من با لبای برآماسیدم صدای بامدادو فریاد زدم : "خدایا خدایادختران نباید خاموش بمانند ، هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شوند"؟
سیدرسول خیلی دلم می خواد تا سال بد و باد تموم نشده یه جوری درست تموم شم ، گیرم که تنها رفیق بی کلکم هم بعدش دووم نیاره همون طور که اون تصادف بی فرجام لعنتی یه شبه اندازه چند سال پیرش کرد. چقد دو راهی داره این خرابات سیدرسول، چقد مرد تو فیلما و چقد نامرد چمبر انداختن رو رنجبار گونه ای که اسمشو زندگی گذاشتن.......

ابراهيم رحيمى | August 4, 2013 08:06 PM

خدایی

امیر علی | August 2, 2013 08:00 AM

سلام اولسون سنه ای آذربایجان اوشاقی.
خواستم بگم که دیگه ما مردم آذربایجان طاقت این همه تبعیض رو نداریم.
حیف ایران

سعید | July 29, 2013 02:50 PM

هیچی برای گفتن ندارم انقدر نزاشتن بگم که احساس میکنم نمیتونم بگم

omid | July 29, 2013 01:21 AM

همچون در راه مانده ای تنها
پناه می آورم به آستان مقدس صدایت
می مینقرم،زنده میشوم و دوباره جان میدهم در میان ترانه هایت
پیوند دیرینه دارد ،بغض دیرین من با نگاهت
تو به شکوه و پاکی ابرهای آسمان
من کودکی نو پا در انتظار باران
تو همان معلم دلسوز ومهربانی
تو آموزگار عشق های آسمانی
تو همان شقایق همیشه عاشقی
تو همان آوای جاودانی
تو به طراوت گلهای باران زده
تو آوازه خوان کوچه های شب زده
تو عاشق تر از فرهاد
آنقدر که بی شیرین پا به کوه ننهاد
تو یاور همیشه ماندنی قلبمی
تو همدم شبهای پر از دردمی
دوباره از آیین دوست داشتن بگو برایم
که من دانش آموخته ی مکتب توام
تو یگانه استاد مدرسه ی عشق
من در آرزوی شنیدن صدای توام
دوباره بخوان برایم
که به عشق صدای تو
من آن مجنون شیدایم...
درود بر آقای داریوش عزیز...
متن فوق به همراه دنیایی از عشق تقدیم وجود پاکتان...داریوش عزیزم به عشق صدای شما زنده هستم و زندگی میکنم...خط مشی زندگی ام را از میان ترانه های شما می یابم...داریوش عزیز بیشتر از تمام دنیا دوستتان دارم...

بانوی آریایی | July 28, 2013 09:24 AM

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟ دوره ارزانیست...

دل ربودن ارزان!...
دل شکستن ارزان!...
دوستیها ارزان!....
دشمنیها ارزان!...
چه شرافت ارزان!...
تن عریان ارزان!...
چشم گریان ارزان!...
آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز ارزانتر!...
قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!...
و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان....

سپیده | July 27, 2013 12:17 PM

سلام یاور
کلامت هم قابل ستایش مثل وجودت
چی باید گفت که تو تا حالا نگفتی؟

ذهنم پر از تو وخالی از دیگران است
و کنارم خالی از تو و پر از دیگران است

ای کاش میتونستیم یه جوری جبران همه این عشقی که به مردمت داری را با حرف گوش کردن بکنیم به جای اینکه فقط ناله کنیم
به امید اینکه ما همه رهجویان داریوش یه روزی به قول خودت بیدار بشیم

زنده باشی مرد

سعید | July 27, 2013 12:13 PM

داریوش جان ، یاور دل های خسته و شکسته ما
مطلبی رو میخوندم دیدم در جواب کلام زیبای شماست
دوستی نوشته:
روزگار بدی ست ، دوران تنهایی و وحشت و بی کسی آدمها . درد یکی ست ولی دردها جدا جداست . دوستی ها کاری از دستشان بر نمی آید ، عشق ها فلج است . آدمها در حال فروپاشی اند . آرزوها را می بینی که یکی یکی ذوب می شوند و پایین می ریزند . آدمها را می بینی که دور می شوند و له می شوند و کاری از دستت بر نمی آید و کاری از دستشان بر نمی آید.احساس نابودی و گم شدن در فضای ابتذال تنفر انگیز ، احساس بی کسی ، احساس ندامت ، احساس بیهودگی. دوستم میگه نوسان می کنی و بعد آروم میشی. اینارو با اس . ام . اس میگه . میگه کاش اینجا بودی ، کاش می تونستم بیشتر از 256 کاراکتر برات باشم ...و من فکر می کنم که تو این مدت این دوستم از همه بیشتر بوده ، از همهء دوستهام بیشتر گفته . 256 کاراکتر! این نهایت ظرفیت ما آدمهای این روزهاست که نمی توانیم گوش بدهیم و فقط می خواهیم شنیده شویم. این نهایت لیاقت من است . با صد هزار مردم تنهایی ، بی صد هزار مردم تنهایی

ای کاش ما هم به جای فقط نوشتن و گفتن به صدای تو عزیز و به پیام تو والا این همه سال گوش میدادیم و از تو برادر یاد میگرفتیم تا مثل دیوار در روبروی هم نباشیم و با هم به سوی آزادی جاری شویم
تو پرستیدنی هستی
پاینده باشی بزرگمرد

نغمه | July 26, 2013 09:45 AM

سلام استاد ، سلام برادر
ناتوانم که در مقابل این همه عشق و این همه عظمت ات کلامی بنویسم
بیش از اینها آه ٫ آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
بانگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یه فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
بیش از اینها آه ٫ آری ...بیش از اینها میتوان خاموش ماند

به امید اینکه وجود با شکوهت را در وطن دوباره ببینیم
زنده باشی مرد

علی | July 26, 2013 09:34 AM

داریوش عزیز تر از جان
تو ناجی چند نسل در این سرزمین هستی و کلامت الهام بخش همه ما که در آتش این سرزمین داریم می سوزیم
می گویند من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند ...
همه ما مدیون تو هستیم که همیشه برای ما دویدی و همیشه برای ما بودی و ما رو از یاد نبردی و صدای گرمت و وجود بزرگوارت و روح بزرگت همیشه به ما امید زندگی کردن و زنده بودن رو داده، من پاکی ام رو مثل میلیون ها هوطن دیگرمون مدیون تو هستم و تا زنده ام دعا گوی تو سرور
دستهایت و گلویت را می بوسم

مهدی | July 26, 2013 09:32 AM

هنوز هم در اشتباهیم.
وقتی اقا داریوش از عدم وجود منجی حرف میزنه و میگه منجی هر کس خودشه،پس چرا خیلی از دوستان عزیز تو نظراتشون اقا داریوش رو منجی خودشون قرار دادن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من خودم به وجود منجی خیلی اعتقاد دارم و اعتقاد دارم این قضیه برخواسته از ذات انسانه.
یادمون نره منجی فقط زمانی میاد یا فقط زمانی میتونه اقدامی کنه که قبلش شما شروع به اقدامهای جدی کرده باشید.منجی دست توی دست شما میزاره.پس لازمه که دستای شما هم با اون حرکت کنه.

فرشته | July 19, 2013 02:02 PM

سلام بر داریوش بزرگ یگانه صدای ایران
خیلی خوشحالم که راهی برای ارتباط با شما پیدا کردم
من به خودم افتخار میکنم که یکی از میلیونها هوادار داریوش هستم
و خیلی به شما علاقه دارم اینقدر که حدود 18ساعت از شبانه روز فکرم پیش شماست واقعا شما فقط یک خواننده برای ما نیستید بلکه یک الگوی کامل هستید هر ترانه ی که میخوانید ما با جان و دل میپذیریم
چون شما تنها کسی هستید که ترانه های پاک و به دور از گناه و دروغ را اجرا می کنید شما پاک و مقدس هستی من وقتی مناجات های شما رو گوش می دهم گریم می گیره و دوست دارم پیش شما باشم و بر دست شما بوسه بزنم متاسفانه افراد پلیدی در داخل که به جای اینکه شیعه ی علی باشن شدن شیعه ی(فقط ظاهر) سید علی هستند و می دانند که شما چه قدر در قلب مردم جایی دارین و با تفسیر غلط ترانه های شما سعی دارند که شما بزرگوار رو ضد دین جلوه بدهند و شمارا تخریب بکنند لذا از شما خواهشی دارم بعنوان یک ایرانی
که آهنگی را بخوانید در وصف خدا و انبیاء دین درست اسلام که این ریاکاران پلید حرفی برای گفتن نداشته باشن
به نظر من این افراد که در راس حکومت نیز از نوع شان زیاد هست اصلیت ایرانی ندارند و اگه بتوانند تاریخ زبان فرهنگ شعرا ووو........ایران را به عربی تغیر می دهند نه اینکه عرب باشند فقط میخواهند از دین اسلام سوء استفاده کنند که میکنند و با این رفتار پلید خودشان جوان های این مملکت را از مرام علی دور میکنند
اگه بخواهم از مشکلات حرف بزنم من 19 ساله, تا صبح بنویسم تمامی ندارد پس همین جا با آرزوی ظهور مهدی(ع) و حضور شما بزرگ مرد مشرقی در ایران به درد دل هایم خاتمه میدهم
بنده ایمان دارم که شما در ایران برای ایرانیان میخوانید چون همیشه حق پیروز است
دوستت دارم داریوش بزرگ

مهدی | July 18, 2013 08:58 AM

ياری اندر کس نمی بينم ياران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد؟
آب حيوان تيره گون شد خزر فرخ پی کجاست؟
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
کس نمی گويد ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد؟ ياران را چه شد؟
لعلی از کان مروت برنمی آيد سالهاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد؟ شهر ياران را چه شد؟
گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان در نمی آيد سواران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

مهدی | July 18, 2013 07:53 AM

داریوش عزیز می خواستم قبل از هر چیز برای شما عزیز سلامتی و پایندگی آرزو کنم و این رو بدونید که احساس و انرژی و دعا ی نیک همه ی دوستدارانتون همیشه در کنار شما هست و سلامتی و شادی شما آرزوی همه ی ایرانیان....
داریوش عزیز مطلبی بود که فقط به عنوان درد دل خواستم بگم هرچند دوست ندارم حرفی بگویم که به نوعی ایجاد کدورت کند اما این مسئله اونقدر برام سنگین بود که با اجازه میخواستم مطرح کنم ..مدتی قبل بطور خیلی تصادفی صحنه ای از مصاحبه ی ابی با شبکه ی من و تو رو دیدم که تصادفا صحنه ای بود که ابی داشت میگفت ترانه ی نون و پنیر و سبزی رو قرار بوده به تنهایی اجرا کنه ...این گفته به حدی برای من عجیب و سخت بود که واقعا حالم رو دگرگون کرد ...چون همه میدونند که نون وپنیر و سبزی جزو ترانه های شما عزیز هست که در کنارتون ابی هم خوانده و حتی آقای زلاند هم به این حقیقت معترف هستند .....و باز همه میدونند که درست پس از اجرای این ترانه در کنار شما بود که کلاس ابی و ترانه هایش فرق کرد و چندین رتبه از آنچه بود بالاتر رفت ...این مطلب رو همونطور که گفتم به عنوان درد دل مطرح کردم چون خیلی ناراحتم کرده بود و امیدوارم هنرمندان ما همیشه در حضور مردم متعهدانه صادق باشند و راست بگویند ....داریوش عزیز هر که با شما و در کنار شما کار هنریش را ارائه دهد چندین رتبه ارتقا پیدا میکند ...چون کارها و آثار شماست که جاودانه است و بی تکرار
تن پاکتان همواره سلامت باشد که جاودانه ی بی تکرار ما هستید

یک دوستدار | July 15, 2013 12:48 AM

سلام سالار، شما امروز در مقام ناجی چند نسل، امید یک ملت جایگاه والایی در دل های هوطنانتون دارین
مطلبی رو در یک وبلاگ میخواندم که درد دل همه ماست که میگوید
گاهی زندگی آنقدر وحشی میشود که که دیگر توان تحمل زخمهایش را نداری میشوی یک آدم
وحشت زده که در سیاهی مبهم با آخرین قطره های انرژی اش بدون هیچ فرصتی برای فکر
کردن بی اختیار میدود و خودش را به هر در بسته ای می کوبد شاید یکی از درها باز شود
اما باز نمی شود و خسته تر و وحشت زده تر میخزی به کنج یک تاریکی که کمی مهربان تر
به نظر میرسد و خودت را پنهان میکنی، تا آرام آرام در آن سیاهی حتی خودت را هم یادت
برود . میشوی یک مجنون میان بستر نیمه شبش که وحشت خواب را از چشمهایش دزدیده و هر
چه ذهن افسار گسیخته ات به تمام زاویه ها هجوم میبرد که شاید در آن تنهایی یاد دستی
بیفتد که هنوز گرم است و نگاهی که هنوز آرام بخش است و شانه هایی که تحمل سنگینی
این سر وحشت زده را دارد و قلبی که هنوز بزرگ است برای دوست داشتن و آغوشی که هنوز
میتواند تو را در خود پنهان کند تا شاید زندگی کمتر پیدایت کند برای زخم زدن اما
حتی خیالت درمانده میشود از این همه جستجو، درون خودت مچاله میشوی باور میکنی که
فقط تویی و شب و هیچ وآرام خودت را زیر پتوی یخ زده ات پنهان میکنی تا شاید زندگی
کمتر پیدایت کند و به جای فکر کردن بیشتر سعی میکنی که بخوابی...!

فقط به عشق توست که زنده ایم
تولدت مبارک داریوش عزیز تر از جان

محمد | July 12, 2013 09:04 AM

عمو داریوش میخامت

morteza | July 12, 2013 07:31 AM

کسی ما را نمی جوید
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریایِ مهربان مانده است


داریوش عزیزم تولدت مبارک برایت آرزوی بهترین ها رو همیشه دارم و در حسرت دیدارت در این سرزمین زخم ها روزشماری میکینم

محمد | July 10, 2013 12:03 PM

داریوش عزیز و گرامی
تولدت رو از صمیم قلب به تو ناجی نسل ها تبریک میگم امیدوارم سایه گرم و توانای تو همیشه به سر همه ما محتاجان باشه
دوستت داریم

شقایق | July 10, 2013 11:15 AM

داریوش عزیز ۱۹ تیر ماه یا ۱۰ جولای سالروز تولد دوباره ی شما عزیز یگانه را به شما که الگوي ميليونها هستيد و به همه ی عاشقانتان از صمیم قلب تبریک می گویم و برای شما جاودانه ی بی تکرار ...سلامتی همیشگی آرزو دارم ....شجاعت و اراده ی شما را در این راه سخت صمیمانه تحسین می کنيم ...شما همیشه برای هموطنانتان الگو و پیشرو هستید ...
داریوش عزیز هر اثری که با صدای شما خلق میشودبه شعر و ترانه ای جاودانه تبدیل میشود که هر بار ....زیبایی های تازه ای را می توان در آن حس کرد و برای همین است که کارهای شما بدون تاریخ و جاودانه ....پر از تازگی هاست .....ترانه ی نه ....جمله به جمله سرشار از معنا و موسیقی و صدای زیبای شماست....
وقتی میگویید ....وندر حق فرهنگ هنر پرور ایران ....
اکرام عمر دیدم و اکرام شما نه ...... و یا وقتی می گویید انگار که خورشید بهارانه ی ایران .....بر بام همه تابد و بر بام شما نه
خدایا چقدر زیبا می خوانید.....شما بینهایت بیکرانید
.........
من هم می خواستم شعر که نه ...جمله ای را خطاب به این انیران بنویسم ...اینکه
در جهد به نابودی فرهنگ گهر پرور ایران ....
چنگیز مغول را تردید به دل دیدیم و در کار شما نه....

داریوش عزیز اینجا به جز دوری تو چیزی به ما نزدیک نیست
پاینده باشید و به امید معجزه ی حضور شما یگانه در ایران

یک دوستدار | July 10, 2013 08:13 AM

اي سراپا عاطفه جز ياري ات ياري ندارم

فداييييييييييي داريوش | July 7, 2013 01:33 PM

تو برام خورشيد هستي توي اين دنياي سرد كاشكي كه تو بياي اشك هاي خشم الودم رو پاك كني

mostafa | July 7, 2013 01:21 PM

يه دووووووووووووووووووووووووووووووووووونه اييييييييييييي

مصطفي | July 7, 2013 01:12 PM

داریوش عزیز امیدوارم ایام شما همیشه به کامتان شیرین باشد اما چه زیبا به آنانی که مردم را به هیچ می انگارند گفتید .......ایام همه خرم و ایام شما نه .....
با تشکر از اثر زیبا و جدید شما
داریوش عزیز مدتی پیش با اجازه ی شما و همگی دوستان نظر و عقیده ی خود را در مورد برخي دلایل عقب ماندگی فرهنگی ملت مان در قسمت نظر ها نوشتم اما متاسفانه مطلبی را از قلم انداختم که با اجازه ی شما آنرا هم می نویسم ..نوشتم که به جرات می توان گفت که در بیش از سه دهه ی گذشته هیچگونه تولید مفید فرهنگی در داخل ایران وجود نداشته است ....اما باید بگویم که این مربوط به داخل ایران است و حتما باید از برخی هموطنان عزیز خارج ازوطن که در این مدت اقدامات اجتماعی و فرهنگی انجام داده اند تشکر و تقدیر کرد و خصوصا از هنرمندان عزیزمان و به خصوص از شما داریوش عزیز که در تمام این سالها بدون هیچ گونه پشتوانه ی واقعی.. موسیقی ما را زنده نگه داشته اید ...و برای این حقیقت که شما عزیز با تمام دشواریهای کار در غربت همواره در امور فرهنگی و اجتماعی گوناگون قعال هستید باید با تمام وجود تشکر کرد ...
مطمئنا آثار هنری شما به عنوان نه فقط موسیقی و ترانه بلکه به عنوان ادبیات این سرزمین در این دوران سخت... جاودان هست و تا ابد جاودان خواهد ماند....
داریوش عزیز همانطور که قبلا هم برایتان نوشتم راهکاری برای آزادی ایران به فکرم رسیده که در تمام این سالها به فکر کسی نرسیده راهکاری که بیشتر مربوط به هموطنان خارج از ایران می باشد و من فقط به شما اطمینان دارم و آرزو دارم که برایتان بگویم ...با این امید و اطمینان که حتما می تواند کارساز باشد .....و امیدوارم با تمام وجود امیدوارم که این فرصت را به من بدهید که این راهکار و نظریه را که همه چیز را در بعد جدیدی توضیح میدهد برای خودتان شخصا بگویم .....چون مطرح کردن آن بصورت عمومی از کارآیی آن می کاهد ...این آرزو را به خداوند می سپارم که تا شاید تحقق یابد ...
داریوش عزیز با تشکر مجدد از وبلاگ خوبتون ....باید بگویم شما نمیدانید نوشتن برای داریوش عزیزچه احساس زیباییست ....
پاینده باشید و سلامت یاور همیشه مومن همیشه های ما

یک دوستدار | July 7, 2013 01:48 AM

سلام داریوش جان . ما خیلی دوستت داریم چون حرفایی رو میزنی که ما طرفدارات همیشه بهشون فکر میکنیم .

مهدی فیضی | July 5, 2013 01:56 PM

سلام
نظر من به مطلب بالا مربوط نمیشه
کاش میشد ی سایتی یا ی گروهی تو فیسبوک باشه که ترانه های جناب داریوش و تفسیر کنه و توضیح بده البته با همکاری خود جناب داریوش که هرکی هرچی خواست ننویسه
سپاس

mohamad | July 3, 2013 03:37 PM

داریوش عزیز با تشکر از نوشته ی زیبای شما و با تشکر از وبلاگ خوبتان و ضمن احترام برای نظریات همه ی دوستانی که عقایدشون رو نوشته اند می خواستم با نظر برخی از دوستان مخالفت کنم ..... بحث در باره ی عقب ماندگی فرهنگی ما ملت بحث درستی است اما اینکه گناه همه ی معضلات را به گردن این موضوع بیندازیم شاید کمی بی انصافی باشد . در همه ی جوامع ...رشد و بالندگی فرهنگی از طریق فرهنگ سازی بوسیله ی نشریات و کتابها ...آموزش وپرورش ...سینما ...تلویزیون ...موسیقی و بطور کلی هنر و غیره ......بوحود میاید . اما در جامعه ای که بیش از سه دهه است که تحت بدترین فشارها ..سرکوب ها ...محدودیت ها و حتی بشدت تحقیر شدن هاست چه انتظاری میتوان از رشد فرهنگ داشت ؟‌در جامعه ای که نویسندگان و فرهیختگانش حق گفتن و نوشتن ....هنرمندانش حق خلق آثار جدید..آموزش و پرورشش حق بالندگی و پیشرفت ...مردمش حق مدرن بودن و به روز بودن و .........ندارند و همه چیز تحت محدودیت های عقب مانده و کلیشه ای ست چه جایی ...چه الگو و راهنمایی برای رشد و پیشرفت و به روز شدن فرهنگی
باقی میماند ؟...وقتی اکثر فرهیختگان و ستارگان این جامعه حق زندگی در این سرزمین را از دست داده اند چه الگو و دلگرمی برای مردم و همدل ماندن آنها با هم باقی میماند ؟
شاید باید برای همین واقعیت که هنوز مردم ما ایرانی باقی مانده اند و ذره فرهنگی را برای در کنار هم زیستن حفظ کرده اند شکر گزار بود.. چون به جرات می توان گفت که بیش از سه دهه است که تقریبا هیچگونه تولید فرهنگی مفید در داخل کشور وجود نداشته است .
پس شاید بتوان به این نتیجه رسید که
معضل اصلی در جای دیگر است ...جایی که شاید هنوز به آن توجه کافی نشده است
و باید بدنبال راهکاری بود و داریوش عزیز مدتی ست نظریه ای به ذهنم رسیده که همه چیز را در بعد تازه ای توضیح می دهد و بدنبالش راهکاری برای نجات سرزمینمان که به نظر من شاید آخرین و تنها راهکار است که آرزو دارم آنرا برای خودتان بگویم چون شاید مطرح کردن آن بصورت عمومی از کارایی آن بکاهد ...و آرزو دارم به هر شکلی که صلاح میدانید به من این فرصت را بدهید که بدانم اگر این نظریه را برایتان ایمیل کنم آنرا خودتان خواهید خواند و امیدوارم خداوند و شما مرا به این آرزو یم برسانید ...با تشکر مجدد از شما عزیز ..از شما که همیشه یاور همیشه مومن ما هستید ....
شاد و سلامت باشید

یک دوستدار | July 3, 2013 10:59 AM


این سکوت لعنتی داره خفه ام میکنه
سکوتی که مجبورم همیشه با خودم حملش کنم
کاش میشد این سکوت تلخ را شکست
من به فریاد مانند کسی که نیاز به تنفس دارد
مشت میکوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
از سکوت خسته شده ام
دلم فریاد میخواهد
خوشا دیدار ما در خواب ..
چه امیدی به این ساحل ..
خوشا فریاد زیر آب ..
خوشا عشقو خوشا خون جگر خوردم..

امید | July 2, 2013 05:49 AM

سلام استاد
داریوش جان دکتر مهرآسا در مطلبی خیلی جامع در این مورد توضیح میده که
من به غلط گمان میکردم که ایرانیان فراری و کوچیده به برون مرز، از نظر درک مطالب و میزان آگاهی و نوع برخورد با وقایع و اتفاقات، باید با عوام درون ایران متفاوت باشند و یا دستکم در این مدت تغییر عادت داده و خود را همرنگ جماعت کرده اند. من تصور میکردم کسانی که تاب پذیرش استبداد دینی و سیاسی را نیاورده و رنج هجرت را بر ماندن در خانه و کاشانه ی وطن ترجیح داده اند، باید به گونه ای دیگر به مسائل و محیط بنگرند و راه حلهای تازه و بهتری برای مبارزه با مشکلات پیداکنند. اما متاسفانه چنین نیست و ما همان فرهنگ ناقص و درمانده را با خود به کول گرفته و به بیرون کشیده و با همان طرز اندیشه ی عتیق به زندگی و پدیده های زندگی می نگریم. به عنوان مثال:

1- در این بیست و چند سال،صالحان و دلسوزان ایرانی مقیم جنوب کالیفرنیا، بارها کوشیده اند تا تشکلی، گروهی و دسته ای، زیر نام « کانون ایرانیان- انجمن ایرانیان و هر اسم دیگر...» برای کمک به هموطنان درست کنند و حتی تا حد انتخاب هیئت مدیره نیز پیش رفته اند، اما در اندک مدتی زحمات به هدر رفته و جمعیّت، دولت مستعجل بوده و بیش از چند ماه دوام نداشته است.
چرا...؟ چون در فرهنگ ما کار جمعی محلی از اعراب ندارد. ما تکرویم و این را از افتخارات می دانیم. ما سرسازگاری نداریم و اهل مسامحه و مدارا نیستیم؛ درنتیجه از کار گروهی گریزانیم. بارها شنیده ایم که فلان کس، از اینکه هرگز جزو دسته و حزبی نشده و نبوده است، برای خود تشخص و والائی قائل است و با تفاخر می فرماید:«خوشبختانه من جزو هیچ گروه و دسته و حزبی نیستم...»
ما به عنوان پدر یا مادر خانواده، همیشه در فاز رئیس و آمر جلوه میکنیم، نه همراه و رفیق خانواده؛ ما از انجام وظیفه ی جمعی عاجزیم؛ به هنگام درست کردن حزب و تشکل، منتظریم تا جایگاهمان معلوم شود؛ و اگر درهیئت رئیسه جای نگیریم، باقهر و بدون خداحافظی همراهان و جلسه را ترک میکنیم. اگر ما را به شرکت و نامنویسی در حزبی و دسته ای دعوت کنند، نه تنها رد می کنیم، بلکه اگر راغب به کار باشیم، به جای شرکت، یکی نظیر همان تشکل را علم میکنیم تا ریاستش را خود به عهده گیریم.

2- دختر خانمها و آقا پسرهایمان، فرهنگ غرب را پسندیده و با رغبت پذیرایش شده اند؛ و دوست پسر و دوست دختر را لازمه ی زندگی می دانند، اما به هنگام ازدواج، پسر«بکارت» را فراموش نمیکند؛ و دختر از«مهریه سنگین و انگشتر الماس و دیگر مراسم سنتی» نمیگذرد و ذره ای کوتاه نمی آید.

3- قانون گریز و قانون شکنیم و حرمت قانون را نداریم. درهمین دیار، به نسبت تحصیلات و جاه و مقام مان، بیشتر از هرقوم و ملیّت دیگر جریمه ی رانندگی می پردازیم. با همین «کمیونیتی» کوچک که حداکثر تحصیلکرده را هم داریم، چندین قاتل به زندانهای کالیفرنیا تحویل داده ایم. پزشک مشهورمان در اثر قانونشکنی و فریبکاری در زندان است. حقوقدان وکیل مدافع مان به سبب نقض قانون و خلافکاری دربند و حبس است و...

4- از کار اجتماعی و کمک به همنوعان، گریزانیم، اما در رفتن به زیارت کربلا و انداختن سفره عباس و زینب و پرداخت پول برای ساختن مسجد و حسینیّه در امریکا، تردید به دل راه نمی دهیم.
در یک آگهی که پیش من محفوظ است، هیئت امنای یک مسجد اعلام کرده اند که: 1,400,000 (یک میلیون و چهارصد هزار) دلار پول جمع آوری کرده و زمین مسجد را خریده اند و از مؤمنان خواسته اند پول بیشتری برای ساختن بنای مسجد تقدیم کنند. البته این آگهی مربوط به دو سال پیش است و بی گمان تاکنون هزینه ی این مسجد تأمین شده و مسجد اکنون آماده است. در مقابل، صدها خانوار ایرانی در خارج کشور برای هزینه ی غذا و مکان در تنگدستی می سوزند و می گدازند؛ و بسیار پدران و مادران ایرانی در این دیار برای تأمین مخارج زندگی درمانده اند!

5- در رعایت وقت و زمان، تابع هیچ قانون و مقرراتی نیستیم. تئاتر و کنسرت و... را یک ساعت دیرتر از موعد تعیین شده دربلیط و آگهی، شروع میکنیم. زیرا نه تماشچی به موقع آمده است و نه هنرمندان حاضر و آماده اند. در پاسخ به دعوتها نیز، رسیدن به خانه ی میزبان، تابع هوس است نه عرف و اخلاق. تأخیر در رسیدن به وعده گاه، بخش لاینفک فرهنگ ماست!

شما درست میگی داریوش عزیز اما باز هم همانطور که همیشه میگی باید هر کدوم از ما از خودمون شروع کنیم و تغییرات رو از خود خودمون شروع کنیم
زنده باشی همیشه

وحید | July 1, 2013 09:03 AM

داریوش بزرگوار
با سپاس از این همه انسانیت ات در یکی از وبلاگ ها متنی را میخواندم که لازم دونستم برای شما اینجا آن را درج کنم شاید جوابی در مقابل سوالات شما باشه
هموطنی مینویسه در مملکتی زندگی می کنم که در آن هنوز شعور گوش کردن به موسیقی وجود ندارد و در ماشین هایشان یک استودیو کار می گذارند و آرامش دیگران را می گیرند

در مملکتی زندگی می کنم که زمانی که به کسی تذکر می دهی زباله هایت را درون دریاچه نریز با تو دعوا می کنند

در مملکتی زندگی می کنم که اگر حرف از بگیر و رها کن بزنی تو را احمق فرض می کنند

در مملکتی زندگی می کنم که سیگار کشیدن برای دختر های جوانش شده است ارزش و مایه ای برای افتخار

در مملکتی زندگی می کنم که در اون طرف با لند کروز 180 میلیونی میاد و تور پهن می کنه

در مملکتی زندگی می کنم که جرات ندارم مکان ماهیگیریمو بگم حداقل دو نفر استفاده کنند.

در مملکتی زندگی می کنم که در اون افراد فقط شدن حرف زدن و عمل صفر

در مملکتی زندگی می کنم که اگر بخواهی در یک مکان ماهیگیری کنی محلی ها می ریزن رو سرت ارث بابا هاشونو ازت می گیرن

در مملکتی زندگی می کنم که دزد پوتین های 80 هزار تومنی ام میبینم ولی نمی تونم بگم که پوتینمو بده

در مملکتی زندگی می کنم که محلی های اون تو دریاچه ولشت هر کدوم یک چاقو در جیب دارند و فقط برای دعوا اومدن تو دریاچه

در مملکتی زندگی می کنم که ای کاش نمی کردم چون دیگر بریده ام

بس است یا باز هم بگویم

چند تا دیگه بنویسم چند صدتا دیگه بنویسم می دونم هر چی بنویسم کم نوشتم

بیایید و خودمان را اصلاح کنیم چند سال دیگر باید غرامت این بی فرهنگی هایمون رو بدیم .
پایدار باشی برادر

واهیک | July 1, 2013 08:58 AM

سلام داریوش عزیز افتخار آذربایجان.
عمری با ترانه های شما زندگی کردم عاشق شدم .گریه کردم و زمزمه کردم.و من یکی از میلیونها طرفدار شما هستم
و انتظاری ندارم و تعجب نمیکنم حتی اگه وقت نکنین پیام من رو بخونین
داستان استاد شهریار یادتون هست .عمری شعر فارسی نوشت و شد شاعر تراز اول زبان فارسی.و برای آذربایجان افتخار آفرینی کرد.اما چه سود......
مادرش شعرهایش را نمیفهمیدو شهریار شروع کرد به نوشتن شعر ترکی و با حیدر بابای خودش در دنیا معروف شد.که قسمتی از این شعر رو من با صدای شما سالها پیش شنیدم.و هنوز هم شاعر تراز اول زبان فارسی در زمان خودش و صد البته ترکی بود و هست
داریوش عزیز
در مورد دریاچه ارومیه و مرگ خاموشش چیزی شنیدین؟
در مورد تراختوور تیم پر افتخار هر آذربایجانی چطور؟؟
آیا وقت اون نرسیده ترانه ای هم به زبان پدران و مادران همزبانتان بخونید.کسانی که فارسی متوجه نمیشن و از مظلومیت دریاچه ارومیه و قهرمانان تراکتوور بخووونید.یا ترانه ای در وصف حال اهر هریس ورزقان. شما دین هودتان را به موسیقی ایران ادا کردین نوبت وطن مادریتون کی هست
امیدوارم یکی از این پیامها به دستتون رسیده باشه
دوستدار شما .رضایی ارومیه

sahand | June 28, 2013 04:02 PM

سلام، ممنون بابت یه عمر نمایش هنر ناب
انتقادی داشتم، می خواستم بدونم آیا واقعا" آقای داریوش کارگردانی مثل کوجی! رو در حد همکاری با خودشون میدونن؟ آقای داریوش اون صدا، اون ترانه، به هنرتون قسم که اینطور نیست، شخصی مثل کوجی به اصطلاح ما جوونای داخل ایران، به شما نمیخوره،!!! باور کنید استاد، من از کوچکی با صدای بزرگانی مثل شما بزرگ شدم و همین امر تا حدودی گوش و چشم منو با عیار هنر آشنا کرده ، خواهش میکنم این پیشنهاد رو از سمت یه جوون داخلی که هم شما رو میشناسه و هم یه سری مسائل رو، بپذیرید و اون اینه که یه تآمل کوچیک به سپردن کاری از ویدئو هاتون ، به شخصی مثل
Fred
بکنید، وای آقا داریوش این شخص واقعا" بی نظیره، این آدم اگه به اسطوره ای مثل شما کانکت بشه، وای که چه بشه! قابل ذکر این شخص ابتدا در ایران بود، و واسه بچه های زیر زمینی ایران کارایی انجام داده بود، اما بعد به خارج از ایران رفت و یکی از ویدئو های آقای آرش رو هم (دستا بالا) تو کارنامه ی خودش داره که واقعا" پروفشنال هستش، از آرزو های ما جوونای این دوره هستش که استادانی مثل شما به نبوغ هم دوره های ما اعتماد کنند...
درود.....

دانیال | June 26, 2013 10:43 AM

داریوش عزیز درست می گویید ...خاموشمان کرده اند و خموشیم ....اما در این روزگار غریب و پر یاس و پر اندوه به نظر میرسد که بیش از هر زمانی نیاز است که کاری انجام دهیم ..داریوش عزیز مدتی است که راهکاری برای حل شدن مشکلات و رسیدن سرزمینمان به آزادی به فکرم رسیده ....راهکاری نو که در این سه دهه ی اخیر به فکر کسی نرسیده ...راهکاری که مطمئنم می تواند کارساز باشد و حتی برای شما هم تازگی خواهد داشت ...پاسخ این سوال که دیوار آسیب ها را چه چیز هر روز مستحکمتر می کند و پاسخ سوال هایی که در پایان متن قبلیتان برای ما نوشته اید ...اما به دلایلی که می توانم بعدا برای خودتان توضیح دهم نمی توانم این نظریه و ایده ی نو را بصورت عمومی بنویسم..از آن گذشته توضیح این نظریه و راهکار شاید کمی طولانی باشد ....برای همین مدتهاست آرزو دارم که آنرا برای خود شما بنویسم و باز آرزو می کنم و از خداوند و از شما درخواست دارم که این فرصت را به من بدهید ...از شما خواهش میکنم اگر برایتان زحمت نیست لطف کنید و به ایمیل من پیامی بدهید که بتوانم ایده ی خود را با شخص خودتان در میان بگذارم ...ایده ای که مطمئنم پاسخ همه ی پرسشهای بی پاسخ مانده ی ما ایرانیان در آن هست...از خداوند و از همه ی انرژی های خوب این جهان درخواست دارم که مرا در این مورد یاری کنند....
و داریوش عزیز باید بگویم که حضور زیبای شما در برنامه ی آینه دل من و البته بسیاری از هموطنانمان را شاد کرد ....هر بار حضور شما حضور امید است داریوش عزیز چه بی رحمانه زیبایید.....

یک دوستدار | June 25, 2013 08:23 AM

سلام بر حنجره طلايي ايران
داريوش جان حال كه تنها درصد كمي از جمعيت ايران آگاه بر بيماري خويش هستند بايد توجه داشت كه بيشتر اين آدما نميدانند كه چگونه بايد خود را بسازند مانند خود من.ممكن هست چند تا راه كار بلد باشيم كه مثلا به هر چيزي با نگاه به عمقش بنگريم يا تنها حقيقت را بپذيريم يا به هركس با هر ديني احترام بذاريم يا اينكه معناي آزادي رو درك كنيم يا... ولي ما خيلي چيز هاي ديگه اي كه واجب تر هستن را نميدايم يا به آنها توجه اي نداريم .در نتيجه نظر من براي ساختن خود كه زمينه اي براي ساختن وطنمان هست اينه كه بر سر كلاس درس تو بنشينيم و از تجربيات انبوه تو بهره مند شويم
با اميد ديدار تو در وطنمان

mostafa | June 24, 2013 05:01 PM

سلام
داریوش عزیز برایت همیشه آرزوی سلامتی دارم ،
شما بزرگوار هرچیزی که بخوانید برای من زیباست و عزیز
همیشه موفق و پیروز و شاد باشید .
میلاد نازیننت را هم بی زحمت یه ماچ بزرگ بکن .
مرسی بخاطر سالها عشقی که من و ما دادی.
سپاس

mahnaz ghassemi | June 21, 2013 04:25 PM

درود بر اسطوره جاودان ایران،

به عنوان جوانی که عاشقانه شما را می پرستم ، آرزو دارم بار دیگر شما را در فرانکفورت یا هر جای دیگر اروپا ببینم. آخرین بار این افتخار را در مارس 2011 داشتم.
پاینده صدای جاودان ایران

DANDI | June 21, 2013 02:45 AM

داریوش عزیزم
هیچکس از درون مردم ما خبر نداره یه جا توی وبلاگی خوندم که
روزگار بدی ست ، دوران تنهایی و وحشت و بی کسی آدمها . درد یکی ست ولی دردها جدا جداست . دوستی ها کاری از دستشان بر نمی آید ، عشق ها فلج است . آدمها در حال فروپاشی اند . آرزوها را می بینی که یکی یکی ذوب می شوند و پایین می ریزند . آدمها را می بینی که دور می شوند و له می شوند و کاری از دستت بر نمی آید و کاری از دستشان بر نمی آید.احساس نابودی و گم شدن در فضای ابتذال تنفر انگیز ، احساس بی کسی ، احساس ندامت ، احساس بیهودگی
فقط صدا و وجود توست که امیدی برای بودن به ما میده
زنده باشی و جاودان

الهه | June 20, 2013 10:56 AM

سلام استاد

آزادي گزينشي است مسوولانه. آزادي به معناي رهايي نيست به معناي مسووليت است. آن اندازه كه تكليف است حق نيست. آزادي گزينش ميان كردن يا نكردن است. برگزيدن سلوك خويش و جامعه است و پذيرفتن مسووليت هر دو
ما باید نخست معنی آزادی را بدانیم و بفهمیم
سپاس از تو بزرگوار

شاهین | June 20, 2013 10:53 AM

درود به داریوش، صدای همیشه جاودان!
آهنگ "نه..." بسیار پر محتوا و فوق العاده هست که البته با چه لطافتی اجرا شده؛ در این دوره از موسیقی ایرانی که بقول خودتون "مرگ واژه ها" زیاد شده، آهنگ "نه..." اثری با ارزش هست و خواهد ماند و مانند تمام کارهای گذشته تان جاودانه می ماند.
ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺮﮒ ﻣﻠﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ
ﮔﺪﺍﻳﻲ ﺭﺍ ﻗﻨﺎﻋﺖ؛ ﺑﻲ ﻋﺮﺿﮕﻲ ﺭﺍ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺗﺒﺴﻤﻲ ﺑﺮ
ﻟﺐ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻨﺪ... ﮔﺎﻧﺪﻱ

Hassan | June 20, 2013 06:57 AM

درود به یاور همیشه مومن/داریوش عزیزم.
گوهر خود را هویدا میکنم سعی بر زندگی کردن و انساندوستی میگذارم به نوبه خود سهمم را ادا میکنم صبرم را پیشه و از درو ن تغییر میکنم .
و چشمهایم را میشویم لفظ و دهانم را کاری نیست عملکرد را نشان می دهم. صدای تو صدای نور است تو این ظلمت
ولی ولی
قرن ما قرنی چنین بود
قرن زندان قرن میله قرن اعدام حقیقت
قرن تن دادن به دار و قرن کشتار شهامت
ولی ولی
آغاز میکنم در این گرداب وحشت زا
و کودک فردا را امید می دهم.
داریوش عزیز بیانات شما انسان را دست به انقلاب درون می برد. ولی با همه سختی ها و مشکلات امیدی هست . امیدوارم افکار و دید مردم جامعه عوض بشه و همه با اتحاد و همدلی در مسیر هدفمون حرکت کنیم .در اخر آرزوی سربلندی و چیروزی را دارم
ناجی عاطفه من همیشه سبز باشی

علی | June 16, 2013 03:38 PM

اقا خیلی کوچیکتم...
فوق العاده بود اهنگش...
اما باز هم از اون داریوشی که همه انتظار داشتن دور بود....
کوجی ضعیف بود متاسفانه
دلم برای همکاری تو و سرفراز عزیز تنگه.... فرید زلااند.... درسته اهنگسازان جدید ماشالا خوبن همه... اما داریوشی که ما انتظار داریم و هرچقدر گوشش می کنیم باز هم جدیده، اون داریوشه.. در هر صورت بازم منتظریم
میلاد عزیز رو ببوس.... خیلی خیلی توو دل ما داریوشی ها رفته این پسر گل.....
خاک پای شما
عارف

عارف ذهیری از بندر انزلی (پهلوی) | June 16, 2013 02:09 PM

سلام

با آهنگ جدید شما به نام "نه" واقعا از شما نا امید شدم. نه از لحاظ موسیقی از لحاظ تفکر و معنی شعر شما... !!!!!

ایرانی | June 15, 2013 11:50 AM

با سلام عرض ادب خدمت داریوش نازنین

ما ایرانیان حافظه تاریخی نداریم
سعدی برای چه ملتی سرود: «قوت حافظه گر راست نیاید در فکر/ عمر اگر صرف شود در سر تکرار چه سود؟»، نقد احمد کسروی به ایرانیان در فراموشی زودهنگام پیش آمد‌ها از چه رو بود؟ احمد شاملو چرا گفت: «این‌ توده‌ حافظه‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ دست‌جمعی‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش‌ چیزی‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ای‌ نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر»؟
همین چند وقت پیش را فراموش کردیم تا امروز حماسه ی سیاسی خلق کنیم

در کتاب "سقوط" آلبر کامو نوشته ای هست مرتبط با رویش و جوانه زدن که مطرح کردین در این نوشته ی خود/این که چرا ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم. حتی از محضرشان می گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم. نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب...

البته تا وقتی این شهامت را پیدا نکنیم که دردهای خود و جامعه رو لیست کنیم،هیچ وقت به دنبال درمان نخواهیم رفت/درمان این دردها مگر در مریخ هست که دنبالش نمیرویم؟
چرا جرات نداریم چند کتاب جامعه شناسی و روان شناسی رو مطالعه کنیم؟
اگر "خود مداری ایرانیان" حسن قاضی مرادی تا "جامعه شناسی خودمانی" حسن نراقی را می خواندیم آن وقت می فهمیدیم این استبداد چه بلایی بر سرمان آورده...آن وقت می فهمیدیم

آن وقت می فهمیدیم که باید تو آینه دنبال قهرمان بگردیم نه این که به دنبال قهرمان پروری باشیم تا هم حس قدرت طلبی و استبداد فرد و قوای حاکمه ارضا گردد و هم حس حقارت ناشی از ضعف و جبن و زبونی و تن به ذلت دادن ما استبداد زدگان تخفیف پیدا کند و هر دو سوی معامله سرخوش و راضی از انچه هستند می شوند تا به حفظ بیشتر سیستم همت بگمارند.

Morteza | June 15, 2013 10:09 AM

با عرض سلام و درود فراوان خدمت آقای داریوش اقبالی با اینکه شایعه درباره اینکه شما با سیستم امنیتی ایران در ارتباط هستین ولی باز من فقط با صدای شما انرژی میگیرم و از شما میخام که جواب این ابله های نادونو بدین تا خفه شن مرس با آرزوی سلامتی برای شما هنرمند عزیز و گرانقدر

omid | June 15, 2013 04:31 AM

سلام بر داریوش عزیز
اهنگ جدیدتون گوش کردم بازم مثل همیشه واقعا عالی بود . شاید بشه گفت یکی از سیاسی ترین کار شما محسوب میشه و من واقعا امیدوارم این اهنگ بتونه اونایی که هنوز در خواب غفلت بسر میبرن بیدار کنه واقعا این جا روز به روز داره اوضاع بدتر میشه ای ملت گریه ایا واقعا شما از مردم سوریه -ترکیه-مصر-و...کمترید

سهیل | June 14, 2013 12:05 AM

دريغ پله به پله به نا کجا رفتيم
بلور عشق شکستيم وبی وفا رفتيم
خيالِ معجزه مان تا به ژرف فاجعه راند
وما چه خام دلانه، رهِ خطا رفتيم
ببين رفيق قديمت و کوه فاصله را
زهم چو سرد گسستيم، تا فنا رفتيم
فدای فاصله کرديم هم صدايی را
به قعر ورطه ی "من"ها به جای"ما" رفتيم
غبار بهت نشسته به جای جای کلام
که هيچ و هيچ نداند چرا چرا رفتيم؟!
بيا هنوز کمی از شراب ريخته به جاست
بنوش تا که بدانی که بی هوارفتيم!
دوباره عشق به هـُرمش شراره خواهد ساخت
اگر چه چند زمانی به نا کجا رفتيم

nima | June 13, 2013 11:07 AM

اي نسيم نوبهاري با من از ياران بگو
با من ياران رفته بر سر داران بگو
با من از ياران بگو

با من از ياران رفته بر سر داران بگو
با من از ايران بگو

اي نسيم نوبهاري با من از ياران بگو
با من ياران رفته بر سر داران بگو

لاله ها در دشت و صحرا خودنمايي مي كنند
از جوانهاي به خون غلطيده در ميدان بگو

غنچه ها از هيبت جلاد پرپر ميشوند
از شقايقهاي خونآلود كردستان

با من از ياران بگو
با من از ايران بگو

از نصيحتهاي اين ظاهر صلاحان خستهام
از وصيتهاي سربازان و سرداران بگو

نوجوانان در ميان خون و آتش ميدوند
از دل پر خون خاك پاك خوزستان بگو

قصه تلخياست مادر مرگ فرزندت ببين
از طلوع لاله از مرگ سياوشان بگو

اي نسيم نوبهاري با من از ياران بگو
با من ياران رفته بر سر داران بگو

با من از ياران بگو
با من از ياران رفته بر سر داران بگو
با من از ايران بگو

در ميان سفره بوي نان نميپيچد دگر
از تنور سينهي پر آذر دهقان بگو

كاوهاي پيدا نخواهد گشت يارب زين ميان
مرگ ديوان را به دست رستم دستان بگو

با من از ياران بگو
با من از ايران بگو

خروش ايران بود
خروش قومي از قعر روزگاران بود
بدان سروش خدايي دوباره دلها را به يكدگر ميبست
گسستگان را زنجيروار ميپيوست

خروش او كه تن من مباد و ايران باد
طلوع دست به هم دادن اسيران بود
سرود او خبر بازگشت شيران بود

خانه را با چلچراغ اشك آذين بستهايم
عيد قربان است اين نوروز با مهمان بگو

قبله من خاك ايران است و من ايرانيم
اي نسيم نوبهاري با من ايران بگو

ابراهيم رحيمى | June 12, 2013 04:20 PM

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

ahmad | June 12, 2013 08:45 AM

درود بر داریوش گرامی
تنها یک راه وجود داره اونم اینه که "تغییر را از خود آغاز کنیم و آگاهانه به گذشته و حال و آینده بنگریم و از شعار دادن و زیبا سخن گفتن به زیبا عمل کردن برسیم"
با سپاس از آهنگ پرمعنی و زیبای شما و کلام استاد خویی
سیاوش از ایران

سیاوش | June 12, 2013 12:39 AM

ای رفیق شبهای بی کسی
وجودتان گوهری نایاب و بی تکرار است.
درود بر شما بزرگمرد ایران زمین

آرش | June 11, 2013 10:41 AM

درود فراوون به یاور همیشه مؤمن لحظه های تنهایی من، و درود به اون صدای آرامش بخشت!
داریوش جان، حرف های شمارو کاملا قبول دارم، ولی اینجا -منظورم ایرانه- اکثر مردم مثل کبک سرشون زیر برفه و توی این باغ ها نیستن اما اونایی که میفهمن حرف دلت رو، منتظر یه نفر هستن تا شروع کنه، کسی اینجا جرأت بپاخیزیدن رو نداره، تازه اگه جرأتش رو هم پیدا کنه و حرفی از آزادی بزنه سرشو به باد میدن- همین مزدوران جمهوری به ظاهر اسلامی رو میگم-.باید برای شروع هر جنبشی علیه این استبداد رهبر واحدی داشته باشیم اونم شما هستین داریوش عزیز، از همون طرف هم میتونید رهبری کنید، اما برای بپاخیزی نیاز به یک حرکت جمعی در ایرانه!
راستش من سرباز هستم،اونم به زور دیگه! نمیشه کاریش کرد متأسفانه،باورت نمیشه داریوش جان، محل خدمت من نقطه ی صفر مرزی هست، ینی منطقه ی فکه مرز عراق، ینی دست کمی از جهنم نداره!
فقط با یاد تو و ترانه های تو که زیر لب زمزمه میکنم طاقت آوردم. متنی رو هم که واست دارم می نویسم تو مرخصی اورژانسی به سر میبرم،فقط بخاطر تو!!!
متأسفانه تو منطقه ی خدمتم ۳ نفر از هم خدمتی هام شبانه با اسلحه خودکشی کردن، به دلیل شرایط سخت منطقه که نه آب وجود داره، نه برق، نه بهداشت و نه چیز دیگری که برای ادامه زندگی نیازه؛ حتی خبر تدفینشون هم پخش نشده تو کشور...
دارم اشک میریزم و می نویسم داریوش جان...
دلم از همه جا پره...
فقط با یاد تو سر می کنم داریوووووووووش.
خیلی دوستت دارم!
"یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت"

Mehrsa | June 10, 2013 03:49 PM

با سلام خدمت جاويدان خواننده دنيا،سلطان صدا
جناب داريوش من فقط 16 سالمه ولي شما با من كاري كرديد كه الان حس مي كنم 40 سالمه.سه سال پيش وقتي تيزر تبليغاتي استاد اصلاني با شما رو ديدم يه جرقه اي توي ذهنم خورد و با خودم گفتم بله،رسيدم به معشوق...تا اين كه كم كم شروع كردم به دانلود(چاره اي جز اين نداشتم) و اولين اهنگايي كه از شما ئانلود كردم از البوم دنياي اين روزاي من بود...تا امروز كه ترانه شاهكار "نه" بيرون اومده و من حدود 50 بار بهش گوش دادم و متن ترانه رو همه جا مي نويسم و اس ام اس مي كنم،عاشق شما هستم...صداي شما به عقيده من واسطه يا وسيله ايه براي رسيدن به شخصيت شما،همچنين عقايد شما...داريوش اقبالي فرديه كه نه قبلا مثل ايشون بوده،نه هست و نه قراره بياد...جناب شما با گوگوشو ابيو ستارو همه اينا فرق هاي اساسي دارين...شما سلطان صدا و احساسي...به خدا قسم مي خورم از شما بهتر كسي توي خوندن نمي تونه احساس منتقل كنه...سلطان صدايي شاه داريوش...مي پرستمتون جناب...به عقيده من شما پاي حرفاتون ايستاديد،زندان رفتيد،هر بلايي سرتون اومد و اين شما رو به يه شخصيت بزرگ تبديل مي كنه...ما توي فيسبوك سه نفريم(دوتا آقا و يه خانوم) كه براتون پيج درست كرديم و حدودا 1800 تا تا به امروز لايك خورده.صالح فرشته و من.قسم خوردم از الان كه 16 سالمه تا آخر عمرم مريد شما باشم ترانه هاتونو هر لحظه زمزمه مي كنم مخصوصا اين ترانه جديد كه به قول يكي از داريوش فن ها از اين بهتر نميشد خونده شه.من معتقدم ترانه ياور هميشه مومن و شقايق تو دنيا بهترينن...همه كاراي بقيه خواننده ها حتي به پاي ترانه زندوني شما نميرسه...واي چنتا عكس مخصوص از شما دارم كه براي من خيلي نوستالوژيكيه...مخصوصا اون عكسي كه كنار ريل راه آهن ايستادين و يه كاشن مخصوصي تنتونه...ترانه حريق دريا كه زندگي منه...باور مي كنيد اونقدر منو ديوونه مي كنه كه اصلا گوش نميدم..همچنين به ترانه هاي قيصر و اينجا چراغي روشنه كه اصلا گوش نميدم...جناب اقبالي شب و روزمي..در ضمن من با محمد ميرزايي كه دو بار(مالزي و آنتاليا) باهاتون عكس انداخته و به هتلتونم اومده بود رفيق صميمي هستم.همچنين هم محليشون آقاي محمد خوشوقت كه شما روي استيج برده بوديدشون.
جناب آقاي داريوش من وقتي چهرتونو مي بينم انرژي مي گيرم انگار يه حس تولد دوبارس...همصداي مردمين و همچنين هم صداي من...جناب داريوش من از سرزمين مادري شما(اذربايجان) هستم و شهر پدر شما رو هم به خوبي ميشناسم...من چون بيشتر از مردم بي غيرت گله دارم مرحم زخمم اونجاي ترانه سقوطه كه ميگين:((شهر تو شهر فرنگ ادماش ترمه قبا)) و فكر كنم تو هيچ ترانه اي اينقدر فرياد نمي زنيد...منم وقتي خيلي اعصابم خورده اينجاي آهنگو زمزمه مي كنم و ديوونشم...داريوش خان من موهام دارن سفيد ميشن از بس اعصابم خورد شده..چون رنج جامعه رو مي كشم.....ارزومه كه شما فقط همين متن كوتاه رو بخونين كه براتون فرستادم مگر نه كه گفتني زياده...اگه دارين اين متنو مي خونيد تورو خدا يه نظري به من بكنين...چنبار پست هاي بلند و طولاني توي فيسبوكتون گذاشتم...
به نظر من مردم ديگه اكثرا لياقت عشق و آزادي رو ندارن و هرچي مي كشن حقشونه...از چي بگم كه هرجا دست ميذارم دلم خون ميشه...به بن بستي خورديم كه پشت سر جهنمه و روبرو قتل گاهه ادمه...جناب داريوش قسم مي خورم تا اخرين لحظات عمرم ترانه هاي شما رو زمزمه كنم...تا ابد من به يادتون مي مونم....و من يه طرفدار معمولي نيستم جونمو ميدم به خاطر شما...شب و روزمين اقاي داريوش...شاه منيد جناب...كلمات هم نمي تونن شما رو توصيف كنن اونقدر كه شما بزرگواريد....((صد تا مجتهدو دانشمند رو مي زاريد جيبتون)) شما مظهر شجاعتيد....اگه يه نفرم قراره ادامه دهنده راه حسين باشه اون شمايين..البته من هنوز در مورد اسلام زياد متعصب نيستم و عقايدم كامل نيست ولي به خدا استدلالايي دارم كه چن تا دوست نزديكم به وجد ميان....خلاصه حرفم اين كه زندگي منيد و باهاتون زندگي مي كنم...ايشالله برسه روزي كه توي ميدان آزادي ترانه ياورو اجرا كنيد...در ضمن متاسفانه متن دقيق ترانه نه هيچ كجا درس نوشته نشده حتي سايت راديو جوان هم اشكال داره توي بخش متن ترانه نه....جناب اگه بهم ايميلي بزنيد و يا شماره اي به ايميلم بفرستيد كه من به ارزوم برسم و يه دقيقه باهاتون صحبت كنم كار من تموم ميشه...در اخر بگم كه الان داره گريم ميگيره بخاطر شما....وقتي به سابقتون فكر مي كنم...حكم اعدام به خاطر ترانه خونه...9 ماه انفرادي و كج شدن كمر...تبعيد...درد و غم...وااااااي...من در مورد فعاليت هنري شما ارزو مي كنم كه همه مردم فارسي زبان اهنگاي شما رو بشنون و روزي به عنوان سلطان خوانندگي ايران شناخته بشيد....ارزوي طول عمر براي شخص شما دارم همچنين ارزوي موفقيت براي ملكه ونوس و گل بيتا و در اخر ارزوي موفقيت براي خواننده اينده،استاد ميلاد اقبالي.....داريوش جان دلم نمياد ديگه ننويسم حرف زياده و وقت كم....عاشقتونم تا اخر عمر اميدوارم ارزوهاتون تحقق پيدا كنه و روزي همگي باهم توي اين سرزمين كه غارت شد،انكار شد و ويران شد ترانه آزادي رو بخونيم....
وطن پرنده ي پر در خون...
وطن شكفته گل در خون...
وطن فلات شهيد و شمع
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ي زنداني....
وطن قصيده ي ويراني...
همچنين اين قسمت كه ميگه:
شادي گهر ماست كه ما جام بهاريم
اي ملت گريه به جز انعام شما نه...
و
واندر حق فرهنگ هنر پرور ايراااااااااااااااااان
اكرام عمر ديدمو اكرام شما نه...
و اينجا كه ميگه:
مقصدت هر جا كه باشه ه ه ه ه ه هه
هر جاي دنيا كه باشي...
اونور مرز شقايق،پشت لحظه ها كه باشي....خاطرت باشه كه قلبت،سپر بلاي من بود...تنها دست تو رفيق هخ ه ه ه ه ه دست بي رياي من بود....((( ياور هميشه مومن تو برو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوري،براي من شده عادت... )))
خدانگهدار...

اميررضا | June 10, 2013 11:45 AM

بابت این کار زیبا ممنونم.
جاوید ایران...جاوید داریوش

امین | June 10, 2013 04:22 AM

می شناسمت

چشمهای تو

میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست

می شناسمت

واژه های تو

کلید قفل های ماست

می شناسمت

آفریدگار و یار روشنی

دستهای تو

پلی به رویت خداست

سروش جمشیدی | June 9, 2013 05:26 AM

خفقان ...

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

سروش جمشیدی | June 9, 2013 05:21 AM

داريوش عزيزم سلام:
من اولين باره که اومدم اينجا...
همه دل نوشته ها رو هم خوندم.
داريوشِ جان اينجا عوض شده.... اينو حتي من با اينکه سن کمي دارم ميفهمم.
داريوش جان برنگرد ايران...
نميدونم برات چي بنويسم... وقتي حرف هاي دوستام رو خوندم بغض گلوم رو گرفت...
داريوش عزيزم:
آسمون اينجا رو سنگي کردن....
اينجا به خدا اجازه نميدن گريه هاي ما رو ببينه...
اينجا خدا رو خواب کردن....
اينجا همه دروغ ميگن....
داريوش عزيزم:اينجا همون ايراني که ازش حرف ميزني نيست...
خورشيد روشن رو از اينجا دزديدن....
عشق من:تااون روزي که ايران اينجوريه برنگرد...از همون جا برامون بخون که تنها با تو زنده ايم...
تنها با تو آرام هستيم...
تنها با صداي تو نفس ميکشيم...

داريوش عزيز اين را بدان که همه ما عاشقانه تو را دوست داريم و خواهيم داشت...
ما همه حتي جان خود را براي ساخت وطن ميدهيم تا بچه هايمان بتوانند در ايران بدون هيچ ترسي سرود آزادي سر دهند.

سحر | June 8, 2013 03:57 PM

بدنبال کـدامين قصه و افسانه ميگردي
دراين بيغوله رد پايي از ياران نمي يابي
چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
که در شهـــر ددان ميراثي از انسان نمي يابي ..
پشت سر پلها شکسته پيش رو نقش سرابي
مهرباني کيمياشد مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سر بزيري دلسپرده

فرشید آقامحمـدی | June 7, 2013 08:18 PM

سلام به تنها مرد راستین ایران زمین
استاد بعد از خواندن مطلب زیبای شما به یاد مطلبی افتادم که دقیقأ ریشه مشکلات این دیار را توصیف میکرد بد نیست شما هم به آن نظری بیاندازید

در همه جای دنیا یک پدیده ای هست به نام تعهد و به منظور رسمیت بخشیدن به قبول همین تعهد ، بعد از مکتوب کردن آن اثری را در انتهای نوشته از خود به جا می گذارند به نام امضا که معمولا از اسم و مشخصات فامیلی متعهد به علاوه یک علامت ویژه ای که بازشناسی همین نام را ساده تر می کند . حال ببینید همین امضائی که روزانه میلیارد ها تومان پول و میلیون ها متر مربع زمین با آن جا به جا می شود در مملکت ما چگونه است ؟ یک خط کج و کوله بدون ذکر نام و فامیلی و خدا می داند که اگر چند سالی بگذرد کسی قادر به شناسایی صاحب امضا می باشد یا خیر ؟ و این دقیقا نشات می گیرد از این که ایرانی حتی الامکان دوست ندارد نشانی از خودش بگذارد ؛ مسئولیت دارد ، درد سر دارد ، بعد ها عواقب دارد .
این کشور تنها جایی است که وقتی تلفن می زنی می پرسی آن جا کجاست ؟ مخاطب بلافاصله می پرسد کجا را می خواهی ؟ هر دو سعی می کنند اول بفهمند طرف کیست به جای آن که خودشان را معرفی کنند .
متاسفانه فرهنگ رایج بین ما ایرانی ها فرهنگ شفاهی می باشد و علاقه ای به رد و بدل کردن یک صفحه کاغذی نداریم تا اگر لازم شد در آینده به آن رجوع کنیم و این فرهنگ این خاصیت را دارد که در صورت لزوم به سادگی تکذیب می شود . حتی نظرات علمی و سیاسی مان را بیشتر دوست داریم با مصاحبه شفاهی برگزار کنیم . ( تعداد تکذیب ها را بعد از مصاحبه ها در روزنامه ها ملاحظه کنید . )
این فرهنگ شفاهی از همین مسئولیت نپذیرفتن سرچشمه می گیرد که باعث می شود حتی در مسائل شخصی خودمان هم یک برنامه مکتوب برای کارهای روزانه نداشته باشیم .
اگر بخواهیم برای همه کاستی های این مملکت یک لیست تهیه کنیم از آشغال سیگار معابر عمومی گرفته تا تهیه ارزاق اساسی و سیاست خارجی و امور اقتصادی و ... که این کاری محال است ، لیستی بلند بالا تهیه می شود . حالا ببینید آیا می توانید فقط برای بیست کاستی اول لیست یک مسئول معترف پیدا کنید ؟ مثلا فلان وزیر بگوید تصمیمی که شش ماه پیش گرفتم اشتباه بود و این خسارات را به بار آورده است . در صادقانه ترین حالت یک عذر یا بهانه ای پیدا می کند و تقصیر را بر گردن کسی دیگر می گذارد .
در کل تاریخ این مملکت نگاه کنید ببینید دولت مردی پیدا می شود که وقتی هنوز روی کار است و قدرت را در دست دارد بیاید و بگوید در فلان جا اشتباه کردم و مسئولیتش را می پذیرم ؟ چرا تمرین نمی کنیم که وقتی اشتباه کردیم شجاع باشیم و لااقل اعتراف کنیم ؟
متاسفانه امروزه این مسئولیت نپذیرفتن از طرف کل جامعه به عنوان یک معیار پذیرفته شده ، و این خیلی دردناک است . طرف را نیم ساعت سر قرار می کارید و در جواب اعتراضش ترافیک استثنائی را بهانه می کنید و جالب است که او هم تمکین می کند ولی وای به حال وقتی که بگویید شرمنده ام خوابم برد یا یادم رفت . یکی نیست بگوید آقا جان در نظر گرفتن ترافیک که دیگر در این شهر شلوغ دلیل قانع کننده ای نیست .


داریوش عزیز ما ملتی خودخواه و دیکتاتور و دیکتاتور پروریم و با ظلم بزرگ شدیم و با ظلم زندگی کردیم و ظلم پروری هم از خصوصیات فرهنگی ماست و از ماست که برماست و درد اینجاست که بغیر از خود ما هم همانطور که تو عزیز گفتی هیچکس ما رو به بیراهه نبرده
گلوی پر توانت را می بوسم

بهروز | June 7, 2013 03:07 PM

من آمدم اینجا و ستم را دیدم
انسان به فقر متهم را دیدم
سرهای فروخفته به زیر زانو
افتاده به روی خاک غم را دیدم
من آمدم اینجا وخدا تنها بود
ایمان چه صبور و بیصدا تنها بود
من بودم و دیدم که محبت با خود
در سایه شوم کینه ها تنها بود
اینجا نه کسی ترانه ای میخواند
نه هیچ کسی به آسمان میماند
اینجا اثری از عشق از دریا نیست
شلاق هم این فاجعه را میداند
ای کاش که میشد این فضا را بشکست
این جو سیاه ادعا را بشکست
این یخزده ذهن های توخالی خشک
بیگانه از احساس و صدا را بشکست

مهستی | June 7, 2013 12:46 PM

داریوش عزیز تر از جانم
در توانم نیست که آنچه حس میکنم را برایت بنویسم اما یکی از هموطنانمان مطلبی زیبا در همین زمینه نوشته بود که با خواندن پیام زیبایت جا دارد آن را برایت اینجا بنویسم

روزگاری دگر بگذشت و دیروزمان همچو سالیان قبل جزئی از تاریخ شد.
ما با هم، سوار بر نسیم لطیف و گاه طوفان وار اندیشه، به نظاره ی تاریخی نشستیم که اگر چه لحظات شادی بخش و غرور آفرین نیز داشت اما این وقایع همچو روشنایی فانوسی که در جنگلی انبوه و تار، بر شاخه ی درختی آویخته باشد ، تنها هنگامی که خود را به نزدیکی آن می کشانیدیم به دیدگانمان روشنایی می بخشید اما هرگز توانایی نور افشانی بر تمامی جنگل تاریک تاریخ سرزمین ما را نداشت.
ما با یکدیگر در کنار کوروش بودیم آن هنگام که فاتحانه بر قلوبی گام می نهاد که مردمان شادمانانه برای او فرش می نمودند و او نیزچه سرفرازانه و خدای وار عشقش را بر تمامی آنان ارزانی می داشت، با هم شکوه سلطنت داریوش را به نظاره نشستیم و گرمای خورشید تابناک عدالتش را بر امپراطوری عظیمی که نام مقدس پارس را با خود به همراه داشت اما در آن از تفاوتها نامی به میان نمی آمد احساس کردیم.
با ارشک و مهرداد رهایی از تسلط بیگانگان را شادمانانه جشن گرفتیم و با سورنا پنجه در پنجه رومیان نهادیم و قدرتمان را به آنان اثبات نمودیم. با اردشیر گفتار و پندار و کردارمان را اهورایی کردیم و طعم حکومت بر قلب و فکر و روح مردمان را چشیدیم ، اما دریغ، که طعم آن اگر چه در ابتدا شیرین می نمود اما آن شرینی احساس شده در مذاق، تنها فریبی بود برای ناآگاه ماندنمان از هلاکت بار بودن زهری که در کام خویش ریختیم و آن شیرینی کاذب، آخرین طعم خوشی بود که مذاقمان احساس نمود و حتی شکوه، جلال و عظمت ظاهری حکومت خسروان و نوای روح انگیز سازهای باربد ، سرکش و نکیسا نیز نتوانست تسلایی برای روح حزینمان باشد.
ما با هم در جلولا و نهاوند برای نگهداری از غرور اهوراییمان در مقابل قبایل بیابانگرد متحد شده با نام الله نومیدانه تلاش می نمودیم و بر مزار شهیدان رهایی از از استبداد دینی و نژادی می گریستیم. با ابو مسلم ، سامانیان ، یعقوب لیث و آل بویه در زیر لوای خلیفه به حکومت رسیدیم و با نیمه حکومتهای نیمه آریایی ، تلخ خندی از سر ناچاری زدیم. با تیمور به نظاره مناره هایی نشستیم که سر انسان در آن بی ارزشتر از کاه و گل موجود در آن می نمود و نا خودآگاه شاملوی فقید را به یاد آوردیم و ما نیز با او به هراس افتادیم از زیستن در سرزمینی که به راستی مزد گورکن نه تنها از آزادی آدمی بل از جان آدمی در آن افزونتر بود.
با اسماعیل و طهماسب صفوی یکپارچگی ملی را بازیافتیم و استقلال خود را از سنی مذهبان عثمانی اعلان نمودیم، اما آنچنان به در بند بودن خو گرفته بودیم که با وله بیشتر خود را به دامی افکندیم که تا کنون و شاید سالهای متمادی آینده نیز نتوانیم خود را از آن رها نمائیم.
با قاجاریه به گلستان و ترکمانچای رسیدیم و با سری فرو افتاده و چشمی گریان به گربه ای نگریستیم که بدون تاج بر صفحه ی آسیا نشست .
آنچه بر ما گذشت، گذشت و آنچه ماند عقب ماندگی بود و غرق گشتن در جهالت و استبداد.
و اکنون از فراز تاریخ به زیر آمده ایم تا با هم و در کنار هم جزئی از تاریخ آیندگانمان گردیم، باشد که با آموختن از گذشته دگر بار لبخندی بر لب خوانندگان آن نشانیم .


باشد که ما ملت عقب مانده از عاشقانی مثل تو درس زندگی را قبل از راه رفتن و صحبت کردن بیاموزیم
پاینده باشی عزیز

جمشید | June 7, 2013 11:58 AM

سلام به وجدان بیدار یک ملت
داریوش عزیزم تو باید نویسنده هم میشدی از اینکه اینگونه با دقت به همه جوانب زندگی ملت ات عشق میورزی بسیار ارزشنمد است بقول خودت که میگویی مفید باشیم فکر میکنم تنها راه همون حس مفید بودن و عاشق بودن است
پرسیدم
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن
وهیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم آخر
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد
مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق، كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

آرزو میکنم سایه تو همیشه به سر خاک پاک ایران و ما ملت رنجور باشد

shifteh | June 7, 2013 08:48 AM

سلام به تنها رفیق تنها ناجی
داریوش عزیزم بقول خودت حقیقت رو شنیدن و گفتن جرأت میخواد که ما حتی از زندگی کردن هم ترس داریم راهکار پیدا کردن هم اول تفکر سالم و جسم سالم و روح سالم میخواد که همونطور که خودت همیشه میگی ما ها همه بیماریم
باید اول یاد بگیریم که هیچی نمیدونیم
توپای دیوار سفید بودی
من هم پای دیوار سفید
تو پرنده ای برای دیوار کشیدی
من هم پرنده ای
پرنده تو پر آواز و شاد
ولی
پرنده من غمگین و رنجور
تو آسمانی برای دیوار کشیدی
و من هم آسمانی
آسمان تو آبی ٬ گرم ٬ آفتابی
آسمان من خاکستری ٬سرد ٬ بارانی
تو برای دیوار قلب کشیدی
من هم برای دیوار قلبی
قلب تو آتشین تپنده و داغ
و اما قلب من
قلب من در آتش
آتش تنهائی
و در تپش
تپش جدائی

به امید اینکه این جدایی از خویشتن خویش و اصل خویش به پایان برسه و با تفکر سالم بتونیم ایران رو دوباره زیر سایه تو بسازیم
درود به تو تنها مرد

afshin | June 7, 2013 08:41 AM

سلام بر استاد زندگی ما
شما نه فقط صدایتان و کلامتان بلکه وجودتان و تفکرتان و پیامتان برای ما مقدس است
ما داریوش بزرگوار هنوز حتی تفکر رو هم یاد نگرفتیم
متأسفانه ملتی شدیم که می بایست با زور وادارمان کرد
کسی ما را نمی جوید
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریایِ مهربان مانده است
زنده باشی بزرگوار

مریم | June 7, 2013 08:36 AM

این سکوت لعنتی داره خفه ام میکنه
سکوتی که مجبورم همیشه با خودم حملش کنم
کاش میشد این سکوت تلخ را شکست
من به فریاد مانند کسی که نیاز به تنفس دارد
مشت میکوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
از سکوت خسته شده ام
دلم فریاد میخواهد

mohsen | June 7, 2013 08:33 AM

با سلام و عرض ادب به استاد بزرگ داریوش عزیز و دوستان بیدار..
دوستان بسیار مغتنم بشماریم این پندها و تجربیات این انسان عاشق را و در همین زمینه کتابی بسیار گرانبها بنام " جامعه شناسی خودمانی" نوشته حسن نراقی رو برای مطالعه در مورد فرهنگ ما ایرانیان به شما پیشنهاد میکنم و امیدوارم با اینکه اخرین چاپ آن سال 88 بوده به استفاده دوستان برسد.
شاد و سالم باشید
بامید آزادی

saeed | June 7, 2013 07:28 AM

نام:

ایمیل:

صفحه شخصی:

نظر:

فارسی English

لطفا بيش از يک‌ بار کليد «بفرست» را فشار ندهيد؛

لطفا مرتبط با مطلب اصلی، گویا و در صورت امکان کوتاه بنویسید؛

وارد نمودن نام و آدرس ایمیل معتبر الزامی است؛

اطلاعات تماس شما نزد مدیریت و نگارنده وبلاگ محفوظ است؛

نظر شما پس از بازبینی منتشر خواهد شد؛

در صورت عدم تمایل به درج و انتشار نظرتان در وبلاگ، این درخواست را در نظرتان ذکر نمایید.



ارسال مطلب به دوستان

آدرس ایمیل گیرنده را وارد کنید:

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

می توانید به این ایمیل یک پیام هم اضافه کنید (اختیاری):