دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵


در آستانه سالی نو​، بهاری نو​ و بهانه ای برای پوست انداختن


پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت
چه کم داریم من و تو از زمین و سنگ بی مغز زمین ای دوست
بنگر، بنگر
زمین هم پوست می اندازد امروز.....


در جهانی که خاموشی ها و فراموشی ها بر شانه های وحدت و همت سنگینی میکنند، در جهانی که مهربانی و عشق ورزیدن جای خود را به خواستن ها و داشتن ها داده است، در جهانی که بالا رفتن از نردبان احساس فراموشمان شده و به جای زندگی کردن فقط زنده ایم، در جهانی که به عرش رسیدن خود را در به فرش کشیدن دیگری می بینند، در جهانی که '' تن '' های تنها انزوا را بر همدلی و همدردی ترجیج میدهند، در جهانی که با افسار روزگار بر گردنمان خسته دلانی سرگردان شدیم، در جهانی که گمشده همیشگی مان اعتماد است ، نه اعتقاد.... در جهانی که زخم ها قدیمی میشوند و دردها کهنه...


دلم می خواهد با جهانیان در صلح زندگی کنیم
اگر ظلم پروری و دیکتاتوری بگذارد

دلم می‌خواهد خودمان را ورق بزنیم و درک متقابل را نهادینه کنیم
اگر خودخواهی و خود محوری بگذارد

دلم میخواهد همزبانی و مرهم گذاری عادت میشد
اگر ​غم نان بگذارد

دلم می‌خواهد زندان ها عاری از آینده سازان میشد
اگر نقض حقوق بشر بگذارد

دلم می‌خواهد دنیا غوطه ور در چنگال آسیب ها نمیبود
اگر نا آگاهی و انکار بگذارد

دلم می‌خواهد در قرن بیست و یکم کودکی از جنگ و گرسنگی نمیمرد
اگر هزینه‌های هسته‌ای و نظامی قدرت طلبان بگذارد

دلم میخواهد رویش ناگزیر جوانه ها جاودانه میشد
اگر بی رحمی و مرگ انسانیت بگذارد

دلم میخواهد رفاقت ها حقیقی و عشق ها بلاعوض میشد
اگر دوستی​ های ​مجازی و محبت ها​ی​ قراردادی بگذارد

دلم میخواهد هر سال فرصتی بود برای خانه تکانی ذهن
اگر تعصب و همه چیز دانی بگذارد

دلم می‌خواهد از من به ما برسیم
اگر بیماری فرهنگی ما بگذارد

دلم میخواهد قدرت عشق همیشه حکمفرما بود
اگر عشق قدرت بگذارد


انسانیت مرز ندارد، رنگ ندارد، مذهب ندارد، سیاست ندارد...
انسانیت همیشه زیباست . زبان ندارد اما زمان اش همین حالاست...
زندگی حضور میخواهد و حضور حق ماست ، حضور ما فقط در لحظه ها جاریست و ما این را مدیون خود هستیم که لحظه ها را از همین حالا با هم بسازیم، گذشته ها را گذراندیم. وعده آینده را به هیچ یک از ما هدیه نداده اند، تنها زمان حال در اختیار ماست و راز بقای ما در تغییر و پروانه شدن است.
بهارانه بیاندیشیم و بهارانه با هم پوست بیاندازیم ...










نظرها:


ای کاش بیشتر باهامون حرف میزدی
ای کاش این همه ازمون دور نبودی که این همه تنها بشیم

ما که حالمان بد نیست..کمی ماه گونه تنهاییم...
خورشید گونه میسوزیم....ما که حالمان بد نیست...
خوشیم به خوشیهای گاه گاه...
خوشیم به کمی نوشته در دنیای مجازی...
ما که حالمان بد نیست .که به خندیدن هم دلخوشیم...
حالمان بد نیست..ظاهرا زیبا حسرت میخوریم ...
که خدا زیبا در حسرتمان نگه میدارد...
ما که حالمان بد نیست....خوبیم خوبه خوب...

نسترن | April 18, 2017 11:07 PM

با سلامی گرم به تو استاد زندگی
این نامه رو جایی خوندم و فکر کردم به جاست که اینجا با شما تقسیم اش کنم، پیام اش با پیام تو معلم زندگی ما یکی است....

من يک معلم می‌مانم و تو يک زندانبان

زئوس، خدای خدايان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و اين‌گونه بود حکايت من و تو اينجا آغاز شد

تو ميراث‌خوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر روز نگهبان فرزندی از سلاله آفتاب و روشني گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پيدا کرد، دو نفر در دو سوی ديوار با دری آهنی و دريچه‌ای کوچک ميان آن، تو بيرون سلول، من درون سلول.

حال بهتر است همديگر را بهتر بشناسيم.

من معلمم... نه نه...

من محصل خانعلی‌ام، همان معلمی که ياد داد چگونه خورشيدی بر تخته سياه کلاس مان بکشيم که نورش خفاش‌ها را فراری دهد.من دانش‌آموز صمد بهرنگی‌ام، همان که «الدوز و کلاغ‌ها» و «ماهی سياه کوچولو» را نوشت که حرکت‌کردن را به همه بياموزد. او را می‌شناسی‌؟ می‌دانم که نمی‌شناسی.

می‌دانی او که بود؟

من همکار بهمن عزتی‌ام، مردی که هميشه بوی باران می‌داد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهايش با اولين باران پایيزی به ياد او می‌افتند، اصلا مي‌دانی او که بود؟ می‌دانم که نمی‌دانی.(۲)

من معلمم، از دانش‌آموزانم لبخند و پرسيدن را به ارث برده‌ام.

حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، همکارانت که بوده‌اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده‌ای، دستبند و پابندهايت از چه کسی به جا مانده؟ از سياهچال‌های ضحاک؟

از خودت بگو، تو کيستی؟ فقط مرا از دستبند و زنجير و شلاق، از ديوارهای محکم ۲۰۹، از چشم‌های الکترونيکی زندان، از درهای محکم آن مترسان، ديگر هيچ هراسی در من ايجاد نمی‌کنند. عصبانی مشو، فرياد مکش، با مشت بر قلبم مکوب که چرا سرم را بالا می‌گيرم، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به ياد دارد

مرا مزن که چرا آواز می‌خوانم، من کوردم، اجداد من عشق شان را، دردهاي شان را، مبارزاه شان را و بودن شان را در آوازها و سرودهای شان برای من به يادگار گذاشته‌اند. من بايد بخوانم و تو بايد بشنوی. و تو بايد به آوازم گوش دهی، می‌دانم که رنجت می‌دهد.

مرا به باد کتک مگير که هنگام راه‌رفتن صدای پايم می‌آيد، آخر مادرم به من آموخته، با گام‌هايم با زمين سخن بگويم، بين من و زمين، پيمانی است و پيوندی که زمين را پر از زيبایی و پر از لبخند کنم. پس بگذار قدم بزنم، بگذار صدای پايم را بشنود، بگذار زمين بداند من هنوز زنده‌ام و اميدوار.

قلم و کاغذ را از من دريغ مکن، مي‌خواهم برای کودکان سرزمينم لالایی بسرايم، سرشار از اميد، پر از داستان صمد و زندگيش، خانعلی و آرزوهايش، از عزتی و دانش‌آموزانش، می‌خواهم بنويسم، می‌خواهم با مردمم سخن بگويم، از درون سلولم، از همين‌جا، می‌‌فهمی چه می‌گويم؟ می‌دانم به تو آموخته‌اند از نور، از زيبایی‌ها، از انديشه و انديشيدن متنفر باشی.

اما نترس به درون سلولم بيا، مهمان سفره کوچک و پاره من باش، ببين من چگونه هر شب همه دانش‌آموزانم را مهمان می‌کنم، برای شان چگونه قصه می‌گويم، اما تو که اجازه نداری ببينی، تو که اجازه نداری بشنوی، تو بايد عاشق شوی، بايد انسان شوی، بايد اين سوی درب باشی تا بفهمی من چه می‌گويم.

به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چيست، من هر روز بر ديوار سلولم دستان دلدارم را و چشمان زيبايش را می‌کشم، و انگشتانش را در دست می‌گيرم و گرمی زندگی را در دستانش و انتظار و اشتياق را در چشمانش می‌خوانم، اما تو هر روز با باتوم دستت انگشتان نقش بسته بر ديوار را می‌شکنی و چشمان منتظرش را در می‌آوری، و ديوار را سياه می‌کنی.

دنيای تو هميشه تاريکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد، من ماه‌ها است چشم انتظار ديدن يک آسمان پرستاره‌ام.

با ستاره‌های ياغی که در تاريکی از اين سوی آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سينه سياهی را با نور بشکافند. اما تو سال‌هاست در تاريکی زندگی می‌کنی، شب تو بی‌ستاره است، می‌دانی آسمان بی‌ستاره يعنی چی؟ آسمان هميشه شب يعنی چی؟

اين بار که به ۲۰۹ برگشتم به درون سلولم بيا من برايت آرزوها دارم، نه از رنگ دعاهای تو که سراسر آتش است و ترس از جهنم، آرزوهای من پر از اميد و لبخند و عشق است. به درون سلولم بيا تا راز آخرين لبخند عزتی را پای چوبه دار برايت بگويم، می‌دانم که باز بندی بند ۲۰۹ خواهم شد، در حالی که تو با همه وجود پر از کينه‌ات بر سر من فرياد می‌کشی و من باز دلم برای تو و دنيای حقيری که دورت ساخته‌اند می‌سوزد. من برمی‌گردم در حالی که يک معلمم و لبخند کودکان سرزمينم را هنوز بر لب دارم.

معلم محکوم به اعدام، فرزاد کمانگر
بند بيماران عفونی زندان رجايی شهر کرج

۲۷ دی ۱۳۸۷ (۲۷ جدی ۱۳۸۷)

--

مریم | April 18, 2017 03:40 PM

ای کاش انقدر دور نبودی داریوش، ای کاش میشد باهات برای چند ثانیه هم که شده درد دل کرد،
آدما دیگه از جنس قدیمی نیستن، همه با درد درست شدن، آنقدر مدارا رو یاد و عادتمون دادن که
از یه جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری
دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری
یا اس ام اسی بی جواب بمونه

از یه جایی به بعد . . .
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی
از یه جایی به بعد . . .
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .
از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها
توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم
فقط نگاه می کنی ...

من به اونجا رسیدم.....

زنده باشی یاور

پیمان | April 12, 2017 10:22 AM

داریوش عزیزم
اینکه میگن ترس بر ما حکومت میکنه درسته،
یه جای از زندگی هست ،
بری می ترسی ...بمونی می ترسی ...
باشی می ترسی ...نباشی هم می ترسی ...
کسی باشه ... می ترسی ...کسی نباشه هم می ترسی ...
کسی باشه تکیه کنی ... می ترسی ...
نباشه هم می ترسی ...
یه جای زندگی ترس میشه همه وجودت ... سلول سلوله بدنت ..
ما رو ترسو بدنیا آوردن، با ترس کنترلمون میکنن، با ترس از میمیریم.
چه جوزی نتزسیدن رو تو یادمون بده، تو نشون دادی از هیچکس و هیچ چیز نمیترسی
اگر ترس نبود ........

مرتضی | April 12, 2017 10:15 AM

سلام سالار
این مطلب رو یه جا خوندم دیدم دلم میخواد اینجا برات بنویسم

بعضی درد ها تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند...
درد دارد....
انسان باشی و پر از شعور...
درد دارد...
انسان باشی و پر از درک...
درد دارد انسان باشی و پر از انسانیت..
درد دارد..
وقتی انسانی وحشی تر از یک حیوان بشود..
و تو تنها خاموشی را برگزینی...

زنده باشی

مسعود | April 11, 2017 10:35 AM

سلام داریوش گرامی
تاریخ ما در ا ین متن خلاصه شده

ما کتاب کهنه ای هستیم ... سرتا پا غلط!

خواندنی ها را سراسر خوانده ایم ... امّا غلط!

سال ها تدریس می کردم ... خطا را با خطا

سال ها تصحیح می کردم، غلط را با غلط!

بی خبر بودم ... دریغا ... از اصول الدین عشق!

خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط!

دین اگر این است ! بی دینان زِ ما مؤمن ترند

این مسلمانی ست آخر؟ لا غلط ... الّا غلط !

روز اوّل درس مان دادند، یک دنیا فریب ...

روز آخر ... مشق ما این بود: یک عُـقـبا غلط!

گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود

شیخــنا فرمود ... امّا یا خطا شد ... یا غلط..!

گفتم از فرط غلط ها ... دفتر دل شد سیاه!

گفت می دانم ... غلط داریم آخر تا غلط !

روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت

دیده ی من یک غلط می دید و او ... صدها غلط!

یا رب ... از تو مغفرت زیباست ،از ما اعتراف...

یا رب از تو مرحمت می زیبد و از ما غلط..

لیلا | April 10, 2017 07:53 PM

بسکه زندگی‌ نکردیم
وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن
وقت غم خوردن نداریم

برای اون یه وجب خاک
همه دنیامونو دادیم
ما برای بوی گندم
خیلی‌ چیزامونو دادیم

هیشکی یادمون نداده
خنده هامونو ببینیم
این فقط درد وطن نیست
ما تو غربتم همینیم

ali | April 10, 2017 07:50 PM

کفاره نادانی ما چندان سنگینست
که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر
فاجعه ای دیگر باشیم
اگر از من شنوایی داری می گویم
هرکسی قطره خردی ست درین رود عظیم
که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت ست
و فشار اب است ان ناچاری
که جهت بخش حقیقیست
ابلهان بگذار اسمش را تقدیر کنند
حرف من اینست
قطره ها باید اگاه شوند
که به همکوشی بی شک
میتوان بر جهت تقدیری فایق شد
بی گمان نا اگاهیست انچه اسانجو وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر و مقدر را چیزی پندارد نمی یابد تغییر
اینچنین ست که ما-هم -من و تو
سرنوشتی اینسان می یابیم
تو غمین و مایوس مینشینی ساعتها
سر سکو جلو خانه تاریکت
غرق اندیشه بیحاصلی این همه سال
که چه بیهوده گذشت
و من این گوشه درین فکر عبث
که بیابم جایی همنفسی
غمگساری که غمی بگذارم با او
باری از دل بردارم از او
ودرین ساعت رود
سرخوش از باور تقدیری اسانجویان
همچنان در تک و در تازست
که چنین باور تا هست عمر ان بهره کش قحبه درازست.........

ایمان | April 6, 2017 09:41 AM

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما
در هم شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما

shahla | April 6, 2017 09:39 AM

باید از خودمون شروع کنیم داریوش
هر کس از خودش، این روزها از سال ۲۰۰۰ که تو تعریف کردی خیلی وحشتناک تره ، ظالم تره ، دردناک تره.
اگر اینجا ایستادیم نتیجه انتخابات و تصمیمات و نادانی خودمونه و بس. خشت اول رو هم برامون کج گذاشتن و هم خودمون کج چیدیم.
با اینکه میدیدیم که کج میریم اما خدا عمر بده انکارو ، همیشه کج ها رو راست نشونمون میده.
هدایت از تو، ساختن از ما
یا علی

محسن | April 6, 2017 09:19 AM

سلام به تو تنها مرد
مطلبی که نوشتی منو واداشت که این متن رو برات بنویسم:
دوره ٬ دوره ی اسکایپ و وایبر و مسنجرها شده...
نام آنسو را می گذاریم دوست مجازی........ولی
غافل از اینکه ٬
آنسو آدمی ست با احساسات حقیقی ........
دوستی که حقیقتا احساسش را و دلتنگی هایش را و
از همه مهمتر اعتمادش را میگذارد و حس لطیف و مهربانش را
با من و با تو و با ......درمیان میگذارد.
صادقانه می آید و برای دریافت آنچه که درجستجویش دست و پا میزند
تمامی احساسش را خرج میکند و همچنان است که این حقیقت تلخ
همواره وجود دارد که نامش را دوست مجازی میگذاریم تا دوستی حقیقی....
امید دارم که تنها یک دوست داشته باشیم ولی حقیقی نه مجازی.....
و یا دوست مجازی مونو حقیقی کنیم و به احساسمون ایمان داشته باشیم.
این درد داره که آدمها مجازی دوست میشوند....مجازی نفس میکشند
و گاهی باور کنید مجازی زندگی میکنند....این عصر مجازی ...
عصر عجالتا" هاست....و در نتیجه عصر مجازی عاشق شدنهاست.

خیلی چیزها بغیر از خودمون یادمون رفته داریوش

حسن | April 3, 2017 01:11 PM

سلامی گرم به تو یاور
بقول کارل مارکس بزرگان، تنها از آنرو بزرگ جلوه می کنند
که ما زانو زده ایم ، پس بگذارید برخیزیم....
آرزوهات حرف دل ما رو میزنن، اما حقیقت زندگی همه ما رو هم بازگو میکنن، نه فقط ما ایرونی ها، همه مردم دنیا، نگاه کن ببین توی این دنیا چه خبره!!!!!! همش به دست ما انسان هایی که انسانیت مون رو گم کردیم.
داریوش یادمون بده انسانیت اصلأ یعنی چی؟ یادمون بده چون همه فراموش کردن یادمون بده

لاله | April 3, 2017 10:36 AM

نمیدونم از کجا باید شروع کنم، هیجان اینکه باز برایمان نوشتی، یا درد اینکه مدت هاست از ما دوری، گله نمیکنم فقط انتقادم از روی دلتنگی هست ...
داریوش زا قدیم گفتن توی زندگی به هیچ چیز زیاد اعتماد نکن ..حتی سایه ات... که جاهای تاریک تنهات میذاره…
ما از سایه خودمون، از حقیقت خودمون میترسیم، ما همون خودم کردم که لعنت بر خودم بادیم.... همه این دردهایی که تو ارش نوشتی و یه عمر گفتی و خوندی همه کرده های ما انسان هایی هست که فقط ادعا داریم، بقول خودت همیشه طلبکاریم..... کی میخواهیم آدم یا انسان واقعی بشیم معلوم نیست، اما تو سکوت نکن، تو کنارمون بمان، تو تی تاریکی در کنارمون بمان
زنده باشی

نسیم | April 3, 2017 12:20 AM

قبل از هرچیز میخواستم از شما تشکر کنیم که بعد از مدت ها بازگشتید و با کلام زیبایتان ما رو با نوازش از خواب خرگوشی بیدار میکنید
وچود شما و دیدگاه شما و حس بیان شما برای من والاتر از هنر شماست شاید از این حرف خوشتون نیاد، اما برای من و بسیاری که الگو یی در زندگی نداریم، والدینی که درس زندگی و زندگی کزدن به ما بدن نداریم، فیلسوف مدرن نداریم، کسی که حقیقتأ حرف دل ما رو بزنه نداریم، رهبری که در عمل رهبری کنه نداریم شما برامون همه این ها هستین، ای کاش همه بقول شما یادمون بمونه که اینکه به گذشته خود نگاه کنید اشکالی نداره، اشکال وقتیست که به آن زل بزنید . . . و وحشتناک تر اینکه تکرارش کنین

همیشه باشی

امیر علی | April 2, 2017 08:46 AM

درود بر استاد زندگی
این مطلب رو چند وقت پیش در یکی ار وبلاگ ها خواندم و خالی از لطف نیست که برای تنها کسی که این قوم رخمدار ما رو براستی شناخت اینجا بنویسم:
گاهی باید دلخوش بود به داشته ها، گاهی هم باید دل سپرد به نداشته ها.
چون نداشتن خیلی چیزها، خیلی وقت ها عالی ست! مثل نداشتن پول وقتی که اگر داشته باشی آدم دیگری می شوی. مثل نداشتن درک درست از هستی وقتی که اگر داشته باشی دق می کنی. دق می کنی از اینکه چقدر زود دیر شده و تو هنوز به اول اولین کوچه هم نرسیده ای چه برسد به خم آن!

چقدر خوب که ندارم.

که اگر می داشتم، باید وزنم ده کیلو کم می شد، خواب و خوراکم نصف می شد و زبانم کوتاه.

چقدر خوب که همین قدر فهم دارم که می فهم که نمی فهمم که درک درستی از خودم ندارم!...

داریوش ما خیلی مونده تا بفهمیم، به ما بفهمون.
زنده باشی

niloufar | April 1, 2017 11:26 PM

صد بار این پست رو خوندم و هر بار یک نکته چدید آموختم...
درست میگی، همه درباره اینکه دلشون چی میخواد همیشه حرف میزنن اما فقط تو یکی هستی که اونی که میگی رو انجام میدی. از جرف تا عمل فرسنگ ها فاصله هست برادر. عیب از خود ماست که فقط حرف میزنیم، فقط میخواهیم، همش طلبکاریم
یادت باشه یكرنگ كه باشی زود چشمشان را میزنی خسته میشن از رنگ تكراریت این روزها دوره رنگین كمان هاست...

شراره | April 1, 2017 12:09 PM

سلام به مردی به بزرگی عشق
ای کاش بیشتر برامون مینوشتی، تو همیشه چیزهایی که همه جزأت گفتنشو نداشتن میگفتی ، خیلی وقت بود سکوت کرده بودی، دمت گرم که هنوز ما رو و مرامت رو فراموش نکردی

دنیای قشنگی نیست داریوش ، آدمها مثل رودخانه جاریند
زلال که باشی سنگهایت را میبینند وبرمیدارند و نشانه می روند درست به سمت خودت
با این وجود بازهم زلال باش داریوش .... این فرق رودخانه است با مرداب

زنده باشی

علیرضا | April 1, 2017 10:36 AM

برادر سلام
عیدت مبارک
شنیدی میگن :
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بیند . .

درد اینجاست که لان آدم های کوچک بر دنیا حکومت میکنند
منم دلم همه چیزهایی که نوشتی رو خیلی میخواد اما تنهایی چه جوزی این همه آرزو رو براورده کنیم داریوش ؟

اصغر | April 1, 2017 10:30 AM

آری از پشت کوه آمده ام...

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت ،حرام خورد؟!

برای عشق باید خیانت کرد!

برای خوب دیده شدن باید دیگری را بد نشان داد!

برای به عرش رسیدن باید دیگری را به فرش کشاند!

وقتی هم دلیلش را می پرسم می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم...

و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد،

تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ ....

نیلوفر | April 1, 2017 10:27 AM

سال نو مبارک داریوش بزرگ

هیچکس مجبور نیست آدم بزرگی باشد انسان بودن کافیست، نیازی نیست كه اطرافمون پر از آدم باشه،
همون چندنفری كه اطرافمون هستندآدم باشند كافیه!
اما انسان بودن رو کی قراره یادمون بده؟؟؟ فقط یه نفر به فکر عاقل کردن ماست و اونم شما هستی. بقول خودت فقط کسی میتونه پاک بشه که بخواد، انسان شدن هم همینطوره.

نعمت | April 1, 2017 10:26 AM

سلام داریوش عزیزم
سال نو مبارک
فکر میکنم این دست نوشته صادق درد ما رو خوب بیان کرده


صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!
در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

- اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
- اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
- با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
- بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
- در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
- کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
- غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
- بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
- از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
- عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم، ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
- دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
- همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
- غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه
-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.
- غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترنت در دسترس عموم قرار می دهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.
- مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
- غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.
- در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.
- همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
- به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
- چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
- به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
- وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
- اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
- تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
- غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
- اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صد ها جای آن را خراب می کنیم.
- وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
- قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
- شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانی

زنده باشی

رضا | April 1, 2017 08:28 AM

سلام به تنها انسان و تنها یاور ملت ایران
داریوش عزیز دکتر مصدق خیلی خوب درد ملت ما رو بیان کرد
درد ما قهرمان سازانی هستند که به درستی معایب دیگران را میبینند و بیان میکنند ولی کوچکترین انتقادی به«قهرمان» خود شان را تحمل نمیکنند…. درد مملکت ما سیاستمدارانی است که پای آخوند را به سیاست باز کردند! و با اعلام جهاد آنها و راه افتادن کفن پوشان در خیابان ها به نخست وزیری رسیدند (30 تیر 1331) ….. محمد مصدق

به امید اینکه همیشه در کنار ما باشی و ما رو بیدار نگه داری

محمد | April 1, 2017 08:21 AM

عیدت مبارک اسطوره نسل ها . ابرنرد مشرقی . به امید عدالت و ارادی به روزی و سلاما و سعادت برای شما و مردمان این دیار

amir55 | April 1, 2017 04:49 AM

سلام خدمت استوره نسل ما و گذشته و آینده
زندگی آدما شده فقط شعار و شعار و شعار و معدود انسان های مانند شما وجود دارد که عمل میکنند دو رو نیستند

به عمروعاص گفتند:
چرا پشت سر علی نماز میخونی ولی تو خونه معاویه غذا میخوری؟
گفت نماز علی قشنگه اما پلو معاویه هم خوشمزه هست

چقدر این روزها حال و روز خیلی از آدمها اینگونه است

ali hasrat | April 1, 2017 12:45 AM

سال نو مبارک رقیق.....
مردم ما یاد گرفته اند که همواره دنبال مقصر بگردند، یعنی این ملت شریف و همواره “حَق به جانب” هیچگاه و تحت هیچ شرایطی خودش را مسئول مصیبت هایش نمی داند و همواره انگشت اشاره اش را به سمت عوامل بیگانه نشانه می رود و فریاد مظلومیت و ستمدیدگی سر می دهد!
توده ما درد را نمی شناسد و درمان را نیز دوست ندارد، این جامعه خود بزرگ بین و از خود راضی و مغرور حاضر نیست تا بپذیرد که تمامی بیچارگی و درماندگی اش از فقر فرهنگی – فکری خودش سرچشمه می گیرد و اگر هزار بار دیگر انقلاب شود و هزار بار دیگر حکومت تغییر کند، این جامعه هیچگاه آزاد و آسوده نخواهد بود چرا که مشکل اصلی با حکومت وقت نیست بلکه پندار اکثریت شهروندان جامعه ای است که از هر نوع حکومتی، یک دیکتاتوری به معنای واقعی کلمه خواهند ساخت.
وَقنی سرانه مطالعه مردمان کشورمان دو دقیقه است، انتظار دارید مثلن دولت وقت سوئد بر مردم ایران حکومت کند؟ داشته های هر ملتی به اندازه بزرگی افکار مردمان شان است! هیج جامعه واپسگرا و خردباخته و خرافه پرستی نمی تواند حکومتی بهتر و شایسته تر از نظام های توتالیتر ایران، عربستان سعودی، سوریه و…داشته باشد.

علی | March 29, 2017 11:33 AM

سلام استاد عشق
بهاران مبارک باد
اهل یک دنیاییم
سرزمین دلمان بی مرز است
آسمانی داریم
که به رنگ دل پاک همه ی آینه هاست
جنگل سبزی هست
که در آن رود صداقت جاری ست
خاک خوب دل ما
مزرعه ای پربار است
که در آن بذر سحر کاشته ایم
دستهای همه ی انسانها
پلی از معرفت است
از شب خاکستر
تا سحرگاه زلال خورشید
هر که از تاریکی ست
اهل این دنیا نیست
تا گل سرخ شدن راهی نیست
من و تو
تا گل سرخ
هم دل و هم قدم و هم نفسیم . . .

همیشه باشی داریوش

امیر اسلان | March 24, 2017 02:06 PM

داریوش جان عزیزم
عید نوروز بر تو تنها یاور ما مبارک
میدونی چیه؟ تو زیادی خوبی داریوش

زیادی خوب بودن ' خوب نیست
زیادی که خوب باشی , دیده نمیشوی
میشوی , مثل : شیشه ای تمیز
کسی شیشه ی تمیز را نمیبیند
همه به جای شیشه ، منظره ی بیرون را میبینند
ولی ; وقتی شیشه کمی بخار بگیرد
وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد
همه آنرا میبینند
همه سعی میکنند تمیزش کنند
زیادی خوب بودن , خوب نیست
زیادی که خوب باشی ' شکننده تر میشوی
با هر "قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد
میشکندددددددد
تکه های شکسته را در دستانت میگیری
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت
زیادی خوب بودن ' خوب نیست
زیادی که خوب باشی ' به زیادی خوب
بودنت عادت میکنند
آنوقت کافیست کمی بد شوی
همه گمان میکنند , زیادی بدى...'!!ا

نسترن | March 24, 2017 08:36 AM

درود
همیشه زنده باشی و سلامت .

مهناز قاسمی | March 23, 2017 03:06 AM

سلام به تنها صدای زندگی
دلم میخواد این مطلب رو تا ته بخونی داریوش عزیزم

به موسیقی این دنیا چند بار گوش کردی؟
زلالی آب را می توانی گوش دهی؟!
گرمای خورشید را چقدر می توانی استشمام کنی؟

فکر کن...

تا زمانیکه خود را در زندان افکارت به زنجیر بکشی
نه تنها نمی توانی صدای باران را لمس کنی
بلکه توان شمارش صدایش را گوشهایت التماس می کند
این ها همه نشانه ای است از بودن اما نشدن

​مگر نشنیدید سهراب میگوید: زیر بیدی بودم ​
برگی از شاخه بالای سرم چیدم و
​گفتم: چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این میخواهید؟​

نمیدانید راز هستی حتی از بیدار شدن از خواب هم آسانتر است
اما چرا بیدار نمی شوید؟؟؟
چرا زندگی را بیداری میدانیم و
نادانی دانسته هایمان را خواب؟
رگهای بی آلایش هستی
هوشیارت می کند
​اگر تن را به آب دهی و خنکای چشم آب را با چشمانت لمس کنی
آرام آرام افکارت را در قطرات کائنات می توانی حل کنی ​

ای پرندگان زخمی روزگار
می دانم....
نمی گذارند آنطور که باید ، باشید....
ایراد از جریان داشتن در گذشته نا زیبایی هاست
و غوطه ور شدن در آینده زیبا
اما دریغ از اکنون

چقدر زیبایی حال را تجربه کردی؟؟
چه بسا تا به حال مزه اش را نچشیدی
اما اکنون تو ، دقیقا بعد از تمام شدن جملات ، معلول است
جملات همین صفحه

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد پیش خــــــــــــــدا

نادیا | March 21, 2017 11:08 AM

داریوش عزیزم سلام، عیدت مبارک عزیزم
خوشحالم که با این بلاگ بازگشتی، دلمون برات تنگ شده بود. ای کاش همیشه با ما اینجوزی برادرانه حرف میزدی، در سرزمینی که حرف حساب قحط است یاد تو زنده مان نگه میدارد. جایی این مطلب رو خوندم فکر میکنم به حا باشه که برات بنویسمش

آموخته ایم که اخلاق بردگی را روز به روز در خود بارور کنیم... یعنی همین چیزی که 90 درصد مردم بهش معتقدند؛ آنچه را که بر خلاف میل مان است انجام دهیم... اگر عصبانی می شویم ، خوددار باشیم و فریاد نزنیم ، مستقیم گلایه نکنیم، عقاید و احساساتمان را سانسور کنیم ، اگر لذتی برخلاف .... و عرف و قوانین جامعه بشری است آن را در وجودمان بُکُشیم و به خاک بسپاریم، فداکار، مهربان ، صبور، متعهد ، خوش برخورد و خلاصه ، همرنگ و همراه و هم مسلک جماعت باشیم...

اما اخلاق آزادگی ، کاملا متفاوت است.افرادی که به اخلاق آزادگی پایبندند، به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس وهمسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که برمبنای وجدان خودشان تعریف می کنند. البته وجدان شخصی این افراد ، مستقل ، بالغ ، صادق و سالم است ، صریح و بی پرده است و با هیچکس ، حتی خودشان تعارف ندارند. بزرگترین معیار خالقان اخلاق آزادگی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق آزادگی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست. آدمها گونه ای دیگر شده اند که گویا اسیر نگو های زیادی اند .
حافظ، از افتخارات شعر و ادب و جامعه پارسی و ایرانی است. او ده ها جلد مثنوی و دیوان و قصاید ندارد! او صدها هزار بیت غزل و شعر ندارد! حافظ تنها یک دیوان غزل دارد. غزل هایی زیبا، زمینی و ماندگار!...

حمید | March 20, 2017 02:00 PM


داریوش جان آیا هیچوقت به این فکر کردی که چه تلخ است علاقه ای که عادت شود،عادتی که باور شود، باوری که خاطره شود و خاطره ای که درد شود؟ این شده تاریخ زندگی ما ، تاریخ دنیای این روزای ما
همیشه باشی برادر

احسان | March 20, 2017 01:20 PM

آقای اقبالی ، سال نو مبارک
متأسفانه خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد

دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم
گرگ ها هم برای خوردنمان ناز میکنند

شایان | March 20, 2017 01:13 PM

سلام برادز
مثل همیشه حرف دل ما رو میزنی
پاینده باشی


​صداقت ؟ یادش گرامی...
غیرت ؟ به احترامش یک لحظه سکوت ...
معرفت ؟ یابنده پاداش میگیرد ....
مرام ؟ قطعه شهدا...
عشق ؟ ازدم قسطی شده
واقعأ به کجا چنین شتابان ؟؟؟؟؟

مصطفی | March 20, 2017 01:10 PM

داریوش عزیزم
با تبریکات عید
زیبا گفتی اما کو گوش شنوا
ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ،ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ،ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻮﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ ﻭ
ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﯼ ﻧﻤﺎﻧﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏ ﺳﺖ
ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ،ﺑﺮﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ
ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﻭ ﺧﯿﺎﻁ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺖ
ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺭﺧﺘﯽ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﯿﺎﻭﯾﺰﯼ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯽ
ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ،ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯼ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﯽ، ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺖ

مهدی | March 20, 2017 01:07 PM

نام:

ایمیل:

صفحه شخصی:

نظر:

فارسی English

لطفا بيش از يک‌ بار کليد «بفرست» را فشار ندهيد؛

لطفا مرتبط با مطلب اصلی، گویا و در صورت امکان کوتاه بنویسید؛

وارد نمودن نام و آدرس ایمیل معتبر الزامی است؛

اطلاعات تماس شما نزد مدیریت و نگارنده وبلاگ محفوظ است؛

نظر شما پس از بازبینی منتشر خواهد شد؛

در صورت عدم تمایل به درج و انتشار نظرتان در وبلاگ، این درخواست را در نظرتان ذکر نمایید.



ارسال مطلب به دوستان

آدرس ایمیل گیرنده را وارد کنید:

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

می توانید به این ایمیل یک پیام هم اضافه کنید (اختیاری):