دوشنبه ۴ آبان ۹۴


ای نازنین، ای نازنین، در آینه ما را ببین...


مدتی بود که سکوت رو تجربه میکردم ، شاید هم سکوتی که میجنگید تا کلمه نشه شاید هم داشتم آینه وار زندگی رو تو خودم منعکس میکردم
ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم، به دنبال فتح داشته ها و برای بقای آرزوها تلاش میکنیم، اما دنیای درون خودمون رو نمیابیم. تا چشم بر هم زدیم، به پایان سالی دیگر نزدیک شدیم و در خلوت تنهایی به دست آوردها و آرزوهای بایگانی شده فکر میکنیم. باید لحظه ها رو زندگی کرد، باید لحظه ها رو دریافت، باید از لحظه ها زندگی رو ساخت...

آینه وار آینه رو مقابل شما گذاشتم تا در کنار هجوم مکرر دردها و زخم ها، از قدرت همیشه حاضر عشق، امید و آزادی نوید بدم. با آینه حقیقت رو نمیشه پشت واژه ها پنهان کرد، حقیقت بهبودی، حقیقت همدلی، حقیقت مرهم بودن و دوباره با هم جوانه زدن.
سال ها با شما از شکوه بهبودی گفتم، امروز در روزگاری که در این زمین خاکی از خشکسالی هشدار میدهند، یکسال و اندی است آینه ، با یاری بهبودیافتگان ، دوباره جوانه زدن را به خاک سرزمین مان هدیه میکند، تا خاک وطن هم جان تازه و عطری نو بگیرد.
در عصر سرد پیامک های مجازی، اطاقک شماره ۴ در تارنمای بهبودی چت رو بروی قشر دردمند پناهجویان بی پناهمان باز کردیم تا درهای دنیای بهبودی بر روی این خسته دلان باز شود و مرام همدردی و همدلی مرهمی شود بر زخم های بی سرپناهانمان. اطاقک های دیگر مثل همیشه برای مشارکت راهیان دنیای بهبودی، رهجویان و خانواده ها با پرجاست.
www.Behboudichat.com
میوه بهاری آینه امسال کتابچه ای است برای توانمند سازی عزیزان هموابسته ما، تا در مقابل تمام نبودن ها، با آینه از بودن، اما سالم بودن و در کنار هم بودن به بهبودی برسند.
میدانم و میدانید که سالهاست نامه های کاغذی جای خود را به دگمه ها و صفحات کامپیوتری دادند، امروز میخواهم پای صحبت ناگفته های شما بنشینم و دست نوشته های شما را بخوانم. از راهکارها، از ساختن و بودن، کماکان با من از ایران بگو...









نظرها:


درود بر اسطوره وهنرمند بزرگ موسیقی ایران
جناب آقای داریوش
بزرگوار، تمنّا دارم به مطالب این ارادتمند دقت فرمایید:
شما و چند عزیز دیگر، آخرین نسل از آن دوران طلایی هنر ایران هستید. آخرین نسل که در هوایی پر از عشق تنفس می کرد و آن حال را در قالب ترانه هایی بی بدیل به گوش تشنگان می رساند.
آخرین نسل هستید که همه ابعاد یک موسیقی را با هم دارید:
صدایی روح نواز
موسیقی دلنشین
شعری پر معنا
حسی اصیل
این ترکیب رویایی دیگر آخرین نفس هایش را با وجود شما می کشد. شما مسئول هستید که مراقب خود باشید و تا نفس می کشید و تا زنده اید، ادامه دهید و تعداد این ترانه های آسمانی خود را زیاد نمایید.
فراموش نکنیم بزرگانی از بین ما رفتند که تکرار آن ها شاید سالیان سال، ممکن نباشد. شاید اگر بزرگی همچون شادروان "هایده" بیشتر از خود مراقبت می کرد و شاید اگر مدیر و مشاوری قدرتمند در کنارش داشت، امروز زنده بود و با آن صدای آسمانی اش عاشقان را بیش از پیش سیراب می نمود.
خاضعانه تکرار می کنم: شما متعلق به یک ملت بزرگ هستید که در دنیای بی رحم و وحشتناک امروز، تشنه تر از قبل، انتظار تسکین از صدای آرام بخش شما را می کشند. پس تا نفس دارید و تا توان دارید، بخوانید و بخوانید که شاید فردا دیر باشد...

حسن | December 18, 2016 10:33 PM

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریبست دلم در وطنم . . .

Mohammadreza movi | September 16, 2016 08:37 PM


وقتی واقعیت ها آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان ، کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ ، در قالب دخترکی زیبا گلهای رز زرد می فروشد
زندگی ، در لباس افسر پلیس برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی ، در هیئت گنجشکی کوچک توی سوراخی در زیرشیروانی از ترس
گربه خشونت ، قایم شده است !!؟
و آدم ها ، همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند

ازذلان | June 25, 2016 08:28 PM

سپاس خداوندگار دانا ، که چنین آفتاب و ماهتاب به ارادهٔ او درمدار خود می چرخن و میرقصن و میسوزن از این عشق از این زندگانی
وچه شد ؟! که آدمی از مدار انسانیت خود دور شداست کی و کجا اشتباه رفتیم ، که خدا در همین نزدیکی است.
آقای اقبالی ، مثل همیشه آرزوی سلامتی برای شما و ایرانِ عزیزمون
و فردایی بهتر که این خانهٔ اجدادی است .... .... تشنهٔ آبادی است
مَرهمِ دَردش کمی (آگاهی) است.. آرزوی دیدار

Mohammadreza,movi | May 4, 2016 12:27 PM

درود بر داریوش همیشه داریوش
خداروشکر که هستی
خداروشکر که سلامتی
خداروشکر که داریمت
در کنار خانواده و عزیزان سلامت و شاد باشید.

مهناز قاسمی | March 26, 2016 10:03 PM

سالار عیدت مبارک ...

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند

سالیان بسیار نمی‌بایست
دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی‌ست
که حضورِ انسان
آبادانی‌ست.

همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ‌ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ


غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.


آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
کوچک‌ تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده!

"احمد شاملو"

هوشمند | March 25, 2016 01:40 PM


آرامتر سكوت كن....
صداي بي تفاوتي هايت آزارم ميدهد!

elina | March 25, 2016 11:02 AM

سلام سالار
عید نوروز و سال نو رو به تو برادرم از صمیم قلب تبریک میگم
يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد

زنده باشی همیشه

بهمن | March 18, 2016 12:45 PM

داریوش عزیز، برادر مهربان
این مطلب را جایی خواندم و میدانم فقط تو درد این هموطن را لمس خواهی کرد:

جامعه شناسی...
این واژه می تواند سرشار از ناگفته ها باشد.
جامعه شناسی چه ارمغانی با خود به همراه دارد.؟
من می خواهم همه احساسم را فریاد کنم.
همه احساسم را از آنچه جامعه شناسی نصیبم کرد....
من شش سال در دانشگاه درس های جامعه شناسی را ورق زدم
و کوشیدم تا از لابلای کتابها، نظریه های گوناگون بیاموزم.
نظریاتی که هر یک از ذهن جامعه شناسی زنده و یا از میان رفته بیرون تراویده است.
نظریاتی که اکنون دانسته ام نظریات زندگی هستند و نه تنها درسی
برای آمادگی شب امتحان!
و امروز فریاد می زنم که جامعه شناسی خواندم و به درد رسیدم.
درد پایان تمام دانستن هاست. درد سرانجام همه آگاهی هاست.....
وقتی وارد دانشگاه شدم و رشته علوم اجتماعی را دنبال کردم، فکر می کردم
دارم راهها و روش ها را می آموزم.
فکر می کردم دارم می آموزم که چگونه مانع همه بدبختی ها شوم.
چگونه جلوی کجرویها را بگیرم، چگونه راه بهتر زیستن را به دیگران بیاموزم..
وقتی وارد دانشگاه شدم شاد بودم و این شادی، آرامشی بود ماحصل جهل .
نتیجه ندانستن بود و نتیجه آنچه هنوز نیاموخته بودم.
وقتی وارد دانشگاه شدم سرشار از انرژی بودم و فکر می کردم
می توانم دنیا را تکان دهم.....
من فکر می کردم و و جود داشتم و فکر می کردم که چون فکر می کنم شادم
و چون شادم می توانم فکر کنم!
می دویدم و از آهسته رفتن می هراسیدم
و می خواستم که انتهای راه درس و مشقم را زودتر ببینم!
دنیای شادم را فدای شناخت جامعه شناسی کردم.
آرزوهایم را در کلاس درس جامعه شناسی ساختم و رویاهایم را در همان کلاس ها
پرواز می دادم!
دنیای به خیال خودم جامعه شناسانه من دنیایی بود مملو از مشکلاتی که
می توانستم حل کنم و فکر می کردم که وظیفه ام ، حل همه این مشکلات است...
هر روز به دنبال یک مسئله می گشتم.
به دنبال عیبی برای رفع کردن، مشکلی برای حل کردن،
منحرفی برای به راه راست آوردن،
دنیایی پر از ناامیدی برای امید دادن و دردهایی برای درمان کردن...
اما افسوس....
اینک دانسته ام که چه آموخته ام و افسوس که تحمل بار دانستن سخت است...
من بی درد وارد دانشگاه شدم و امروز دردها را می شناسم و می بینم.
من شاد وارد دانشگاه شدم و امروز غمها را حس میکنم و سینه ام را می فشارند.
من با آرامش وارد دانشگاه شدم
و امروز دنیای آرام من سرشار از دردهایی است که می بینم و درمانی نمی یابم.
من شاد بودم چون نمی دانستم و دیگر شاد نیستم چون می دانم.
من از جامعه شناسی به دردشناسی رسیدم.
من مبتلا به ویروس درد شده ام و درمانی برای این ویروس نیست.
اینک پس از سالها مشاهده در شهر و کوچه و خیابان و پس از سالها تفکر درباره
«چه باید کردن»، تازه فهمیده ام که:
ندانستن بسی ارزشمند تر از دانستن است،
آنگاه که می دانی و نمی توانی تحمل کنی!
جامعه شناسی علم شناخت همه این دردهاست.
وقتی جامعه شناس شدی درد گرسنگی کودک همسایه را حس می کنی.
درد مادری را که فرزند جوانش در دام اعتیاد اسیر است حس می کنی!
درد پدری را که می دود تا لقمه نانی بر سر سفره اش بیاورد
درد شکستن غرور مردی که به خاطر بی پولی، حقیر میشود.
درد استخوانهای پیرمرد کنار خیابان را می شناسی که روز همانجا می نشیند
و شب همانجا سر بر بالین می گذارد و بالین او ترازوی کوچکش است
و تکه کارتونی پوسیده....
وقتی جامعه شناس شدی درد شناس می شوی
و چه دردناک است که دردها را بشناسی و ببینی و نتوانی کاری بکنی!
آن وقت آرزو می کنی ای کاش جامعه شناسی نمی خواندی!!!!!
جامعه شناسی به همان اندازه که چشمانم را برای بهتر زیستن باز کرد،
دیدگانم را برای بهتر دیدن رنج ها نیز گشود.
آن وقت به تکاپو افتادم که چه باید کرد؟ و دیدم که هیچ کار نمی توانم بکنم.
نه دل دردمند من.....
این جامعه شناسی نیست!
این تنها و تنها درد شناسی است و چه دردی بدتر از درد دانستن.
درد آگاهی و درد نتوانستن....
آنگاه می بینی که بالاترین درد در دنیایی که دردها دیده می شوند اما فقط برای
نوشتن گزارش و فریاد ها شنیده میشوند اما تنها برای برگزاری همایش
درد بودن است!!!!!!!!

غلامرضا | March 16, 2016 11:49 AM

سلام به تو یار و یاورم
مدت ها بود دلم میخواست این متن رو برات بنویسم، اما تنهایی بدجور خوردم کرده بود، هنوز رنجور و خمیده به دنبال نور میگردم شاید آینه تو راهم را روشن کند

آدمی دو قلب دارد،قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر،قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد،همان که گاهی می شکند،گاهی می گیرد و گاهی می سوزد،گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود...با این دل است که عاشق می شویم،با این دل است که دعا می کنیم،با همین دل است که نفرین می کنیم،و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم،این قلب اما در سینه جا نمی شودو به جای اینکه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابداین قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد،سیاه و سنگ هم نمی شود،از دست هم نمی رود...زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماندبالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد...

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کندوقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزدوقتی تو می رنجی او می بخشد…این قلب کار خودش را می کند،نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت،نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی...و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اندبه خاطر قلب دیگرشان،به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...

مشق امشب را بگو میدانم باز هم دلتنگی،روی سفیدی خطوط تار لبانم جاری مشود و من بی اختیار روی کاغذ اینبارمی نویسم"درد دارم"بعضی دردها و چیزهاچـقدر دیدن و شنیدنش تحمل میخواد….خالی ام از حرف….پرم از دلتنگی

صادق و ماندگار بمان داریوش

naghmeh | March 9, 2016 10:17 PM

سلام و درود به شما آقای اقبالی
هرچند که حرف و سخن و درد دل بسیار و ناگفته فراوان و این جان و دلِ آدمی در غربت دنیا همچون قطرهٔ محال اندیش است
ولی در آستانه سال نو بهتر دیدم چند بیتی با مولانای بزرگ باشیم،
غم دیروزو پریروز و ، فلان سال و فلان حال و فلان مال
که برباد فنا رفت نخور
به خدا حسرت دیروز عذاب است
ای مردم شهر به هوشید ؟!
هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید . .
که امروز سر هرکوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست، نه یک بار نه ده بار
که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست، خداهست، خدا ...
به امید (درست کردن) فردایی بهتر ، سپاسگذارم.

(Mohammadreza movi(Mrm5 | March 4, 2016 08:22 PM

سلام به تو که همیشه تکیه گاهمی
سلام به تو که همدردمی

این روزها دردهایی دارم که حضور هیچ همدردی کفافش را نمیدهد!
خسته و رنجور هستم! دلگرفته و ناامید؛ ای کاش شعار برای کارتون خواب های پایین شهر سقف میشد؛ همه فقط بلدند از جای خودشان بنگرند؛ کسی خودش را جای تو نمیگذارد!
باید سگ دو بزنی تا لقمه ای حلال در بیاوری و آخرش هم طعنه خوران سر پر وزنت را روی بالش تنهایی فرود آوری، خنده های مصنوعی برای فرزند کوچکت بزنی تا هویتی را که در انبوه نظرها دارد از دستش میرود را کمی بازسازی کند؛ مجبوری فقط بنویسی و هیچکسی نخواهد فهمید از چه میرنجی، شکایت نزد خدا هم سودی به حالت ندارد؛ لااقل قدیم ها با شکایت به خدا خودت را خالی میکردی اما اکنون دیگر سودی ندارد!
اشکال دنیا این است که همه از منظر خودشان ناظرند...
و اشکال خدا صبرش است... و رضاً برضاک بلد نبود ما...
از دنیا متنفرم و سیگار ارزان را ترجیح میدهم...
از خنده ها خسته ام و در پی چند واژه جدید هستم برای بیان انبوه دردهای ثروتمند...
فقط خواستم بگویم 4 صبح است، و من در حال بیداری، بیداریه تحمیلی از زخم های کهنه!
یادم می آید چند سال پیش دکتری به من گفت زخم های تن تو دیر خوب میشوند و علتش کمبود خون است؛ حالا زخم های روحم هرگز خوب نمیشوند به علت کمبود...
سکوتم از رضایت نیست؛ دلم... اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره؛ خودش گیره گرفتاره...

دیگه اینجا آشفته بازار نیست برادر عزیزم، اینجا شهر مردگان همیشه بیداره
زنده باشی برادر

مهران | March 3, 2016 11:19 AM

سلام سالار
جایی خوندم:
هرگز باور نمیکردم ملالت کفهای روی آب را تکثیر کنند،گیه علفهای هرز را و سادگیه تکرار را . هرگز باور نمیکردم غم را و خمودن را و حسرت را و بی غم بودن مردمان را. مردمان بی غمند و بی تشویش چون هرگز خورشیدی ندیده اند و چشمک روزهای پرنورش را . آری این قصه ی راستین بودن است . حقیقتی که با کتمانش قلبها جراحی شدند و ذهنها پر آشوب و بیمار . قصه خورشید را باید سینه به سینه و نفس به نفس پاس داشت تا حقیقت در پستوی زوال جان نبازد .

همیشه برایمان صدای حقیقت بمان
همیشه برایمان یادآور امید بمان
همیشه برایمان سنگ صبور و عاشق بمان

شاهرخ | March 3, 2016 11:06 AM

سلام
خوبین؟
ماشااله ایرانیا که یه سرو گردن بالاتر از جاهای دیگرند . دور از غرور و تکبر که همین خودش بدبختی انسانه.

با کنگره 60 - مهندس دژاکام همکاری داشته باشین از تجربه هم می توانید استفاده کنید. البته من عضوش نیستم . ولی دوست داشتم بگویم.

سلام | February 23, 2016 09:30 AM

داریوش عزیز
درست همین است:
فرقی ندارد شیخ و شه
همزاد پنداری است اگر راه را بر مضمون همین سخن بنا نموده باشیم!

رادمردان سرزمین آفتاب | February 12, 2016 04:54 PM

سلام سالار
من هم به نوبه خودم تولدت را به خودم و تمامی هموطنانم تبریک میگم چون تولد تو برای ما تولد نور، تولد حقیقت، تولد آزادی، تولد عشق و تولد امید بوده، چون سمبل همیشه زنده انسانیتی

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بیند . . .

ای کاش روزی به خاک پاک ایران برگردی تا ببینی که اگر زنده ایم به عشق توست و اگر زندگی میکنیم راهش را از تو اموختیم، زنده باشی

علی | February 6, 2016 02:23 PM

داریوش عزیز تر از جان
من یک پناهجو هستم که وقتی آمدین کمپ ما در ترکیه آمدم دست بوسیتون
اگر بخاطر شما نبود توی کمپ پوسیده بودم
گرمی دل شما و صفای روح شما و نور آینه شما زنده ام نگه داشت
خواستم فقط از صمیم قلب تولدت شما فرشته نجاتم رو تبریک بگم و دستاتون رو ببوسم
زنده باشی سالار

اشکان | February 5, 2016 12:58 PM

ای مهر تـــو هر مرام بی فایده است
توضیح تـــورا کلام بی فایده اســـــت
بالای کدام واژه انـــدازه توســــــــــت
این جامه علی الدوام بی فایده است
بی روی دل آرای تو ای قبله جــــــان
دین گر نبود حرام بی فایده اســــــت
یلدای مرا طلوع تــــــو می شکنـــــد
این گردش صبح وشام بی فایده است

تولدت مبارک ای ناجی

احسان | February 5, 2016 12:54 PM

ابرمرد مشرقی میلادت مبارک .... پاینده باشی یاور دیروز و هنوز و همیشه

حسین | February 4, 2016 08:01 AM

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد
داریوش عزیز ممنون که ستاره وار درخشیدی و دل رمیده ی ما را در تمام این سالها رفیق و مونس هستی
پانزده بهمن سالروز تولدت خجسته و مبارک

Roya | February 3, 2016 11:10 AM

You are simply the best. My generation enjoyed your voice, and your music for over 40 years. Hope your continue your work in many many years ahead.

With Love

Mehdi | January 14, 2016 12:00 AM

اقای داریوش برنامه کنفرانس شما در اورنج شاهکار بود من با بچه هام امده بودم مثل بقیه روی صندلیمون میخکوب شده بودیم خدای من ما باید بچه داری رو هم از شما یاد بگیریم خواهشا تنهامون نزارین من میخوام ویدیوی کنفرانس شما رو بخزم بهم بگین از کچا دستتاتون رو می بوسم که همیشه به فکر ما هستین

سهیلا | January 12, 2016 02:36 PM

در این تنویر بی مانند ستارهء فروزان آسمان رهایی شدی ای خنیاگر دل آوا،هرچند بر سر ما آوار کردند اعتیاد را ،تو چه پر صلابت و با ایثار از روشنی گفتی، اینها که مینگارم دل نوشته های من است و کلام خود در مورد والای تو باشد به آذین در می آید، من نارهیده ای با هزاران دردم ،که تکیه بر قامت سست باد کردم، چه گریزم که زندانی خویشم،
ایکاش من راتوانی بود بر ابراز تواناییهایم که 23سال با ساز گیتار آشنایی و 15سال صدا و 10سال ملودی نگاری و 3سال مسترینگ و 7200صفحه نوشته در باب انسان و نهفته های پر ارزش او و چگونگی بارور کردن آن دوست دارم به آن دیار رجعت کنم اما نمیگذارد شرایط، دوست دارم قبل از مرگم داریوش را ببینم، و تمام کامیابی من نیز از آنجا شروع میشود، حال به شرایط و التفات بزرگواری که من می ستایم او را بستگی دارد، منتظرم بی صبرانه تا پاسخ خود را ببینم، شاد زی و مهر افزون

امیر مشائی | January 6, 2016 05:54 PM

اقای داریوش، سلام
فقط به پاس احترام که دلنوشته اینجانب رو دراین ستون استفاده کردین سپاس فراوان دارم، امید وارم که ایران عزیزمون شب از سرش بگذره .
خبر از مشغلهٔ فراوان شما دارم فقط بفرمایید چطور می تونم نوشته هامو به دست شما برسونم، به امید دیدار
( در این سرمای سردِ ناامنِ بهمن سازی ام ناکوک به دستِ زندگی)

Mohammadreza movi | January 4, 2016 11:15 AM

سلام داریوش جان بعنوان یه ایرانی در استانه 40 سالگی یک نکته مهم بگم و سوالی که ذهنم رو مشغول کرده اولا چه خوب که زیاد در شبکه های اجتماعی فعال نیستی . هنرمند وقتی زیاد وارد شبکه های اجتماعی شد درگیر حاشیه میشود . من با فرید زلاند . اردلان . شهیار قنبری . اصف . مهرداد ایمیل رد و بدل کردم و سوالاتی را که در ذهنم بوده از اینها مطرح کردم و عجبا ... غیر از اردلان عزیز که با حوصله جواب داده ..بقیه گرفتاری عجیبی دارن و اون اینکه ادبیات ما نسل جوون داخل ایران را متوجه نمیشن .. مخصوصا شهیار قنبری که برآشفته میشه و واکنش نشون میده .. من حق دارم مستقیم از هنرمند مورد علاقم فرق شایعه و واقعیت را بپرسم از اون نپرسم پس از کی بپرسم .. متاسفانه آقایان همه چیز را شیک و تمیز میبینن داریوش جان به جایی رسیدم که تصمیم گرفتم به صفحات این عزیزان غیر از شما و معدودی سر نزنم چون با برخورد اینها داره ذهنیت خوبم خراب میشه ... وای به حال ما که اینها الگوهای آزادی خواهی و دموکراسی میشن ..همه چیزو با پول میسنجن و خودشون را برتر عاری از عیب و نقص ... خواهش میکنم ور خصوص خودبرتر بینی به اصطلاح فرهیختگان مطلبی بنویسید . ممنون میشم . پاینده باشین .

سفید و سیاه | December 30, 2015 12:14 AM

ﺑﻮﯼ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ، ﺑﻮﯼ ﺧﯿﺲِ ﺭﻭ ﺗﻦِ ﺧﺎﮎ
ﺗﻮ ﺷﮑﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﻢ ، ﺍﯼ ﺗﻦ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﯼ ﺩﻝ ﭘﺎﮎ
ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺗﻪِ ﺧﻂ ، ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ
ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ، ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽِ ﭼﺸﻤﺎﻡ ، ﺗﻮﯼ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ
ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺳﯿﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ، ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻘﺎﯾﻖ
ﻣﻦ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﻡ
ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ، ﺗﻮ ﺭﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻢ ، ﺟﺎﺩﻩ ﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺩﺭﺍﺯﯼ
ﮔﻔﺘﯽ ﺍﯼ ﻫﻤﺴﻔﺮِ ﻋﺸﻖ ، ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﺍﺯﯼ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ، ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ ﺯﻻﻝ ﻭ ﭘﺎﮐﻪ
ﮔﻔﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﺍﺑﻪ ، ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﺧﺎﮐﻪ
ﺩﻝِ ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻘﺎﯾﻖ ، ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻡ ، ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﺮﻫﻢ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻝ ﺗﻮ ﮐﻮﻩ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ ، ﺩﻝ ﻣﻦ ﺟﻨﺲِ ﯾﻪ ﺷﯿﺸﻪ
ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻢ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﺭ ، ﮐﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﻭ ، ﻣﺮﺩﻥِ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﺗﻮﯼ ﺳﺎﻝِ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ، ﺗﻮ ﺷﮑﻔﺘﻦِ ﻓﻠﺰ ﻫﺎ
ﻭﺍﺳﻪ ﻗﻠﺐ ﺁﻫﻨﯿﻨﻢ ، ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺭ ﻭ ﯾﺎﻭﺭﻡ ﺑﺎﺵ
ﯾﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ، ﺗﻮ ﺩﻟﯿﻞ ﺁﺧﺮﻡ ﺑﺎﺵ
ﺍﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ، ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ
ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﯽ ، ﺧﺎﮎ ﺧﻮﺏ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ
ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ، ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻡ ﺑﺬﺍﺭﻡ
ﺗﺎ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻣﺜﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ، ﺍﺷﮏ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﺒﺎﺭﻡ
ﺩﻝ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻣﺜﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ، ﻏﻢِ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ، ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﺩﺳﺖ ﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﺣﺎﻻ ، ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﺮﯾﺰﻩ ﺩﻭﻧﻪ
ﻣﻨﻮ ﮔﻨﺠﺸﮑﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ، ﺩﯾﺪﻧﺖ ﻋﺎﺩﺗﻤﻮﻧﻪ
ﺩﻝِ ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻘﺎﯾﻖ ، ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻡ ، ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﺮﻫﻢ ﻣﺎ ﻧﯿﺲ

امیر | December 28, 2015 09:30 AM

تا مرا نفس باقیست , وحشت ازسیاهی نیست
او ترانه می سوزد!
من ترانه می سازم ...


اردلان سرفراز

فرشید | December 16, 2015 01:04 AM

درود داریوش جان
سال هاست آرزو دارم از نزدیک ببینمت.آشنایی با تو مسیر زندگی ،نگاه به اطراف و حتی چهره من رو تغییر داد.دوست دارم در کنارت باشم و بهت کمک کنم.از هر طریق که بشه.این سردی و رخوت ایران زمین حقیقت نیست.

شهرام | December 12, 2015 07:59 PM

فقط میگم آرزومه در ایران ببینمت .........هنوز نتونستم کنسرت شما حضور داشته باشم اما این ارزوی قلبی من و خانواده ام هست که از نزدیک ببینمت .. برات بهترین ها را آرزو دارم .......عزیزی و خیلی خیلی دوستت داریم

مهوین | December 6, 2015 12:10 AM

سلام ٬ آقای اقبالی
ازخداوند برای شما و خانوادهٔ محترمتون و طرفداران عزیز و ایران همیشه جاوید طلب عزت ٬سلامتی٬دارم هرچند چرخ گردون دو روزی
بر مُرادِ ما نرفت ولی ارزو دارم ای پرندهٔ مهاجر باز هم پرواز کن هجرتی
دیگربه سوی لانه ات اغاز کن ؛ به امید دیدار درپناه حق...

Mohammadreza | November 27, 2015 08:44 PM

سلام داریوش جان
من غزالم هر زمانی که وقت کردی خوشحال میشم تماس بگیری
قربانت غزال غزالی

غزال | November 23, 2015 09:56 AM

داریوش عزیز سلام
نمی تونم بگم که تا چه حد خوشحالم که بعد از مدتها انتظار مطلب جدیدی از شما در وبلاگتون دیدم .
پاینده باشید
شما را تحسین میکنم چون هم با هنر منحصر بفرد تان و هم با تلاشهای بشر دوستانه و ایجاد بنیاد آینه همواره در قلب و در کنار مردم حضور دارید . شما شاید ندونید که این حضور همیشه سبز تا چه حد برای هموطنانتان ارزشمند هست . این حضور همان قدرت همیشه حاضر عشق و امید هست . آرزو ی موفقیت دارم برای تمام فعالیت های دلسوزانه و عمیق و ریشه ای شما و یارانتان در بنیاد آینه و همچنین در خلق آثار همیشه ارزشمند و یکتا در زمینه ی موسیقی . سپاس که کنار ما هستید .
همیشه به وبلاگتون سر میزدم و پس از مدتهای طولانی خیلی خوشحال شدم از دیدن مطلب جدید . امیدوارم و مطمئنم که سمینار انسان و پذیرش تغییر که از طرف بنیاد آینه در تورنتو برگزار شد مثل همیشه با موفقیت همراه بوده و راهگشای بسیاری از هموطنان و مردمی که نیاز به کمک تخصصی دارند .
سپاس فراوان و امیدوارم سلامت و شاد باشید همیشه
داریوش عزیز دلم براتون خیلی تنگه

Roya | November 19, 2015 03:34 PM

سلام به عاشق خستگی ناپذیر به صدای حقیقت


روزهایم خواب است ، همه شب ها بیدار

لحظه هایم خسته ست ، قرص هایم بیمار

دفــترم تـب دارد ، برگـه هایش داغ است

نوک خودکارم سرد ، هر دو از هم بیزار

چای من سرد مزاج ، قند هایم تلخ است

شعر ها را از حفـظ کرده ام طـوطـی وار

طاقتم کم شده است ، نفسم تنگ چو دل

دیـــدگانم در درد ، ناتــــوان در دیـــدار

مقصدم نزدیک است ، یک قدم یا کمتر

قدمی ناممـکن ، سـدی از یک دیــــوار

چشمشان تنگ تر از دل من گشته و باز

اشک ها صف بستند ، غصه ها را بشمار

من جوان بودم و شاد ، و فدا می کردم

هر دو را در ره او سـحـری حیـن غمار

ساعــتم زنـگ زده ، نه که بیدار شوم

تا کـــه خوابــم ببرد ز صدایش اینــبار

محمدمهدی خضری پور

محسن | November 11, 2015 11:00 AM

به نام پروردگارم.داریوش عزیزم دروغ،خیانت ،فساد سرزمینت را فرا گرفته ،در سرزمین تو دیگری بویی از راستی و سادگی قدیم ها نیست،داریوش عزیزم اون آهنگی که قرار بود برای دروغ بخوانی چی شد،قرار بود یه آهنگی بخوانی به نام دروغ،بخوان ای صدای جاودانه و ای مرد مردان سرزمین ایران

شهاب | November 6, 2015 09:21 AM

سلامی گرم از زیر خاکسترهای سرد نسل ما
برادر خوشحالم باری دیگر یادی از ما کردی، مثل همیشه کلامت هم مثل ندایت و صدایت و نمادت زیباست. ای کاش بیشتر میگفتی ، گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم....
باید ها و شاید ها ما رو نسل به نسل کشت اما تا مدارا هست هرگز بیدار نمیشیم... اصلأ به ما یاد دادن که زندگی یعنی مدارا... ازدواج یعنی مدارا، کار کردن یعنی مدارا، نفس کشیدن یعنی مدارا، اعتیاد یعنی مدارا، خشونت یعنی مدارا، ظلم پروری یعنی مدارا، مرگ هم یعنی مدارا....

معین | November 2, 2015 01:51 PM

سلام عزیز ... برجام هم تایید شد و جام زهر خورده شد و همان شد که تو گفتی و همچنان مردم محتاج نان شب ... و ان میوه فروش که آن روبا پردازی ساده انگارانه را تکرار کرد و شما را دشمن ملت خواند و طبق معمول از دشمن فرضی گفت حال باید در آینه روبروی خودش به ساده لوحیش بگرید یا بخندد .. که بسیاری از طرفداران توهم اگر ترا شنیده بودند جای گوش دادن .. به دام این خیمه شب بازیها نمی افتادند و از سرطان هسته ای (اسم دیگری نمی دانم که تمام جان و مال مردم را در این سالها بلعید) دفاع نمی کردند . و من شرمنده آن نجابتت شدم اگرچه خانمی ترا مظلوم خواند که تو برنده ترین شمشیر روز گار مایی
به امید بهبودی فرهنگی .. پاینده باشی

حسین | November 1, 2015 02:10 AM

قدیما تا کسی مجبور نبود دروغ نمیگفت، حالا عمریه که تا کسی مجبور نباشه راست نمیگه ...
روزگار امروز ما از غریب هم گذشته داریوش ....

علی | October 29, 2015 09:07 PM

چه زیبا گفت فروغ:
«من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده است و مطمئن هستم برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد،من می خواهم زندگی ام بگذرد،من زندگی می کنم برای اینکه زودتر این بار را به مقصد برسانم،نه برای اینکه زندگی را دوست دارم...»
خیلی وقت بود داشتم به مهاجرت فکر میکردم، از بس داریوش گفت بهبودی یعنی عوض کردن زمین بازی ، توپ بازی و یار بازی... چون بد جوری دنبال بهبودی ، هر جور بهبودی ، هر چقدر ناچیز تو این زندگی لعنتی میگردم . اما با دیدن صحنه های پناهنده هایی که از زیر باران بمب های ظالمین آواره سرزمین های ظالم تر شدن باز به این نتیجه میرسم که توی خاک خودم عمرم بر باد بره بهتره ....
میدونی چرا؟ ما همه به زخم هامون عادت کردیم....

amir | October 29, 2015 08:45 PM

داریوش عزیز
خوشحالم که باز یادی از ما نسل سوخته کردی
ای کاش میدانستی که چقدر تشنه دو کلام حرف حساب از یار همیشه عاشق خود هستیم.
دوستی نوشته بود: همه روزه در روابط روزمره مان دچار نادیده گرفتن و سرکوب کردن هایی بر رفتارمان میشویم.بدون اینکه خواسته باشیم...روکش می گذاریم بر خستگی مان...یا فلانی متوجه نشود خوشحالیم...فلانی متوجه نشود عصبانی هستیم....فلانی متوجه نشود چه احساسی از بودنش داریم. و این است که با روکش گذاشتن بر رفتارمان فرصت و جسارت (خود )بودنمان را از دست می دهیم .و این به قیمت زخمی شدن و ضربه خوردن احساسمون تموم میشه و محرومیم از خیلی از خوبیهای حسی و کلامی و رفتاری و حتی لمسی پیرامونمون...از همینه که دردها مداوا نمیشوند....گاهی عفونی می شود ....درد پوسته می اندازد...کهنه می شود....ولی مداوا نمیشود.از همین است که همیشه درگیر بایدها و نبایدهای فراوانی می شویم....تنهاتر می شویم...دغدغه هایمان کاسته نمیشوند...از همین است که دستهایمان تنهاست...آغوشمان خالیست...و جسارت دوستت دارم گفتنمان در نطفه خفه میشود...بی قراری هایمان دو چندان میشود و تنهایی همواره هم جفت مان....این است نادیده گرفتن های این روزهایمان ......

حسام | October 29, 2015 09:38 AM

هر وقت خواستی یک امپراطوری بسازی اول یک فلسفه خوب بساز. مطمئن باش هر چقدر فلسفه ات قویتر باشه امپراطوری تو قویتر میشه . به تاریخ نگاه کن دوره ی سه هزاره دوم ایران زمین به دلیل وجود زردشت دوران قدرتمندی رو سپری کرد. در اوایل دوره سه هزاره چهارم کوروش خوش درخشید و همین اخیر رو بررسی کنیم محمد رضا شاه ميخواست کشور رو قوی کنه اما فلسفه قویی نداشت ( فلسفه اسلامی ) به همین دلیل شکست خورد. یک نمونه از اسلام بگو در کل دنیا که دوام آورده. دنیا طوریه که خود به خود اقوام بدون پشتوانه معنوی قوی در حکومتهای آنها رو کنار زده. پس اگر ما خواهان کشوری آباد و نیرومند هستیم باید ابتدا فلسفه خوبی داشته باشیم تا به مردم ارائه بدیم و اگر آنقدر قوی باشه که مردم اونرو بپذیرند به همون اندازه ما میتوانیم ایرانی قویتر،آبادتر و بهتر داشته باشیم. ایلیا

ایلیا | October 29, 2015 03:38 AM

سلام بر داریوش خواننده ، مردی بزرگ در هر دوره ای از تاریخ . این حکومتها مهم نیستند بلکه این نتایج دورانها است که مهم است. ایلیا

ایلیا | October 28, 2015 09:33 AM

نام:

ایمیل:

صفحه شخصی:

نظر:

فارسی English

لطفا بيش از يک‌ بار کليد «بفرست» را فشار ندهيد؛

لطفا مرتبط با مطلب اصلی، گویا و در صورت امکان کوتاه بنویسید؛

وارد نمودن نام و آدرس ایمیل معتبر الزامی است؛

اطلاعات تماس شما نزد مدیریت و نگارنده وبلاگ محفوظ است؛

نظر شما پس از بازبینی منتشر خواهد شد؛

در صورت عدم تمایل به درج و انتشار نظرتان در وبلاگ، این درخواست را در نظرتان ذکر نمایید.



ارسال مطلب به دوستان

آدرس ایمیل گیرنده را وارد کنید:

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

می توانید به این ایمیل یک پیام هم اضافه کنید (اختیاری):